دوشنبه, 29 آبان 1396
You are here:

انتخاب قالب

اطلاعات سایت

اعضا : 4637
محتوا : 302
بازدیدهای محتوا : 695165

اوقات شرعی



جستجو

Loading
معجزات امام زمان(ع)-3  نامه الکترونیک
نوشته شده توسط آيت‌الله سيدهاشم حسيني بحراني   
برآمدن آرزوي زيارت
حضرت محمد بن احمد مي‏گويد: بيست و چند بار، حج به جاي آوردم. و هر بار، خود را به پردة كعبه مي‏آويختم و به حطيم و حجرالأسود و مقام ابراهيم مي‏رفتم و دائماً مشغول دعا مي‏گشتم، و بيشترين دعايم، زيارت مولايم حضرت صاحب‏الزّمان(ع) بود. در يكي از سال‏ها كه براي خريد مايحتاج، در مكه مانده‏بودم، جواني همراه من بود كه همراه خود پنبة رنگ‏ شده داشت. بهاي آنها را به وي پرداختم و پنبه‏ها را از دستش گرفتم، ولي آن جوان شروع به چانه‏زني كرد، در حالي كه من به انتظار ايستاده بودم. ناگاه كسي ردايم را كشيد و صورتم را به سويش برگرداندم؛ مردي با هيبت را ديدم كه از تماشايش ترسيدم. به من گفت: آيا آن را نمي‏فروشي؟ و من نتوانستم كه جواب منفي بدهم و از چشمم نهان شد و ديگر چشمم وي را نديد. و گمان بردم كه مولايم بوده باشند. روزي از روزها، در باب «صفا» نماز مي‏گزاردم، و به سجده رفته، چانه‏ام را بر سينه‏ام گذارده بودم كه فردي مرا با پاي خويش تكان داد و به من گفت: سرت را از سينه‏ات بردار. پس همين‏كه چشم گشودم، همان مردي را ديدم كه از فروش پنبه‏ها سؤال كرده بود و هيبتش سبب شد كه چشمم تار شود و از ديدگانم نهان گردد. با همان اميد و يقين برخاستم و مدتي در حج، در آن موقف، دائماً دعا مي‏كردم. و در آخرين سال، به همراه يمان بن فتح و محمد بن قاسم علوي و علان كليني، در پشت كعبه نشسته بوديم و گفت و گو مي‏كرديم كه...
مردي را در حال طواف ديدم و با نگاه به او اشاره كردم و خواستم به دنبالش بروم. طواف كرد تا به كنار حجر اسماعيل رسيد، در آنجا گدايي را ديد كه بر حجر ايستاده و مردم را به خداوند سوگند مي‏دهد كه به او كمك كنند و صدقه دهند. همين كه نگاه آن مرد به گدا افتاد، خم شد و چيزي را از روي زمين برداشت و به او داد و گذشت. من، نزديك گدا رفتم و از او دربارة چيزي كه به او داده بود پرسيدم، ولي از آگاه ساختنم، ابا كرد، به او ديناري دادم و گفتم: آنچه را در دست داري، نشانم بده. دستش را گشود و شمردم كه بيست دينار در آن بود. در قلبم يقين پيدا كردم كه آن شخص، مولايم(ع) بوده‏اند. به جايي كه نشسته بودم، بازگشتم و چشمم به طواف بود. همين كه آن حضرت(ع) از طواف فارغ شدند، به نزد ما آمدند. خوفي شديد از مهابت ايشان ما را فراگرفت و ديدگان همة‏مان تار شد، و از جاي خويش برخاستيم و ايشان نشستند. از ايشان پرسيديم كه از چه خانداني مي‏باشند؟ فرمودند: از عرب. عرض كردم: از كدام خاندان عرب؟ فرمودند: از بني هاشم. عرض كرديم: از كدام طايفه بني‏هاشم؟ فرمودند: بر شما مخفي نخواهد ماند، إن‏شاءالله. آنگاه به محمد بن قاسم نظر نموده، فرمودند: اي محمد، تو برخير هستي، ان‏شاءالله. سپس بيان داشتند: آيا مي‏دانيد كه زين‏العابدين(ع) هنگام فراغت از نماز، در سجدة شكر، چه مي‏فرمود؟ عرض كرديم: خير. فرمودند: مي‏فرمود: اي كريم، بندة مسكين تو در آستان تو است، اي كريم، بندة فقيرت، زيارت كنندة توست، بندة ناچيزت دردرگاه توست اي كريم. آنگاه از نزد ما رفتند. و موج تفكر ما را فرا گرفت، و فردا آن حضرت(ع) را در حال طواف مشاهده كرديم و چشمانمان به سويشان خيره شد، و همين كه از طواف فراغت يافتند، به سوي ما آمدند و نشستند و به گفت‏وگو پرداختند، سپس فرمودند: آيا مي‏دانيد كه زين‏العابدين(ع) در دعاي تعقيب خويش پس از نماز چه مي‏فرمود؟ عرض كرديم: به ما بياموزيد. فرمودند: مي‏فرمود(ع): خداوندا، از تو درخواست مي‏كنم به حق آن اسمت كه آسمان و زمين بدان برپاست، و به حق اسمت كه بدان پراكنده شده را گرد مي‏آوري و گرد آمده را پراكنده مي‏سازي، و به حق اسمي كه بدان حق و باطل را از يكديگر جدا مي‏سازي و به حق آن اسمي كه بدان درياها را پيمانه مي‏كني و ريگ‏ها را مي‏شماري و كوه‌ها را وزن مي‏كند مي‏كني؛ كه انجام دهي برايم چنين و چنان. و آن حضرت(ع) روي به من نمودند. و من تا زماني كه به عرفات رسيديم و بر آن دعا مداومت داشتم. وقتي كه از عرفات به مزدلفه رفتيم و شب را آنجا مانديم، [در عالم خواب] رسول الله(ص) را زيارت كردم، به من فرمودند: آيا به حاجتت رسيدي؟ عرض كردم: كدام حاجت، اي رسول خدا؟ فرمودند: آن مرد، صاحب الامر(ع) بود؛ و آن وقت يقين پيدا كردم.1 بازگشت اموال غصب شدة امامت به حضرت جمعي از شيعيان امام هادي(ع) مي‏گويند، مولايمان، حضرت ابالحسن(ع) مي‏فرمودند: از فرزندم جعفر، كناره‏گيري كنيد كه مثل او نسبت به من، مانند نمرود نسبت به نوح است كه خداوند عزوجل، راجع به او فرمود: نوح پروردگارش را نداد، داد كه اي پروردگار من، پسرم، از خاندان من بود. خداوند فرمود: «اي نوح، او از خاندان تو نيست. او عملي ناصالح است».2 همچنين امام عسكري(ع)، پس از درگذشت پدر بزرگوارشان به ما مي‏فرمودند: خدا را خدا را، مراقب باشيد كه برادرم، جعفر، بر سرّي از اسرار آگاهي نيابد، مثل من و او، مانند هابيل و قابيل است، كه قابيل بر آنچه خداوند از فضل خويش به هابيل بخشيده بود، حسد ورزيد و او را به قتل رسانيد. اگر زمينة قتل من براي جعفر، مهيا گردد، آن را به انجام خواهد رسانيد، ولي خداوند خواست خود را به انجام مي‏رساند. و تمامي مردان و زنان و خدمتكاراني كه در آن منطقة نظامي(عسكر) سكونت داشتند، وقتي كه وارد خانه مي‏شديم، از كارهاي جعفر بر ما شكايت مي‏كردند و مي‏گفتند: او لباس زنان را مي‏پوشد، و شراب مي‏نوشد و به كساني كه در خانه‏اش زندگي مي‏كنند، درهم و لباس مي‏بخشد كه كارهايش را كتمان كنند، آنها نيز از او مي‏گيرند ولي كارهايش را پنهان نمي‏كنند، و شيعيان پس از امام هادي(ع) او را در انزوا قرار داده و سلام دادن به او را ترك كرده‏اند و مي‏گويند: بين ما و او تقيه نيست، اگر ما با او رفت و آمد داشته باشيم، و سلام و عليك كنيم و اسم او را ببريم، مردم دربارة او به گمراهي مي‏افتند و مانند ما با او رفتار خواهند كرد و ما به سبب اين رفتار، اهل دوزخ خواهيم بود. جعفر (كذاب)، در شامِ روزي كه امام حسن عسكري(ع) رحلت فرمودند، بر صندوق‏ها و تمام اموال و دارايي‏هاي آن حضرت، مهر زد و آنها را به خانة خود برد و وقتي‏كه صبح شد، وارد خانه شد تا آنها را بگشايد، امّا همين‏كه آنها را گشود و در آن نگريست، به‏جز مقدار اندكي، چيزي از آنها باقي نمانده بود، و تعدادي از غلامان و كنيزان را به باد شلاق گرفت و آنها مي‏گفتند: ما را نزن، به خدا مي‏ديديم كه شتران كالاها و صندوق‏ها را به خيابان مي‏برند ولي قدرت تكلم و حركت از ما سلب شده بود تا آنكه آنها رفتند و درها آنچنان كه از پيش بود، بسته شد. و جعفر به سبب ناراحتي، با خود سخن مي‏گفت و بر سرش مي‏كوفت و او از همان اموالي كه داشت، مي‏خريد و مي‏خورد تا آنكه جز قوت روزش، چيزي برايش باقي نماند، و او بيست و چهار نفر عائله از دختر و پسر و زن و خدم و حشم و غلام داشت. چنان فقر به او روي آورد كه جدّه (جدّة امام عسكري(ع)) دستور داد كه از اموالش براي او، آرد و گوشت و جو و علوفه براي چهارپايانش و لباس براي فرزندان و مادرانشان و غلامان و خدمتكاران او پرداخت گردد و براي او مسائل و مشكلاتي بيش از آنچه توصيف كرديم، پيش آمد.3 كلام حكمت‏آميز حضرت در گهواره ابو نصر طريف مي‏گويد: بر حضرت صاحب‏الزّمان(ع) [در حالي كه كودكي داخل گهواره بودند.] وارد شدم، فرمود: برايم صندل سرخ بياور. برايشان آوردم، سپس فرمودند: آيا مرا مي‏شناسي؟ عرض كردم: آري؛ فرمودند: من كيستم؟ عرض كردم: شما سرورم و فرزند سرورم هستيد. فرمودند: در اين‌باره نپرسيدم. طريف مي‏گويد، عرض نمودم: فدايتان گردم، برايم بيان نماييد و فرمودند: أنا خاتم الأوصياء و بي يدفع الله عزّوجلّ البلاء عن أهلي و شيعتي. من خاتم‏الأوصياء هستم و خداي تعالي، به واسطه من، بلا را از خاندان و شيعيانم برطرف مي‏كند.4 ارجاع مال شخصي از سوي حضرت گروهي از علماي شيعه روايت كرده‏اند كه غلامي [متعلق به امام زمان(ع)] را نزد ابوعبدالله بن جنيد، در واسط، فرستادند و به او گفتند، كه آنرا بفروشد. وي، او را فروخت و بهاي آنرا گرفت و چون آنرا به ترازو گذاشت، هيجده قيراط و يك حبّه، كم بود؛ از مال خود هيجده قيراط و يك حبّه وزن كرد و بدان افزود و فرستاد. امام(ع) يك دينار از آن مال را كه وزن آن هيجده قيراط و يك حبّه بود، برگردانيدند.5 پي‌نوشت‌ها: . الطبري (الآملي)، محمد بن جرير، دلائل الإمامة، ص 294. . سورة هود(11)، آية 46. . الطبري، همان، ص 294. . الراوندي، الخرائج و الجرائح، ج 1، ص 466، ح 3. . شيخ صدوق، كمال‌الدين و تمام النعمة، ج 2، باب 45، ح 7. با استفاده از ترجمة منصور پهلوان.
ماهنامه موعود شماره 58