شنبه, 01 مهر 1396
You are here:

انتخاب قالب

اطلاعات سایت

اعضا : 4635
محتوا : 302
بازدیدهای محتوا : 681661

اوقات شرعی



جستجو

Loading
تشرف محمد بن عيسي بحريني  نامه الکترونیک

جمعي از موثقين نقل كردند: مـدتـي بـحرين تحت نفوذ خارجيان بود.
آنها مردي از مسلمانان را حاكم بحرين كردندتا شايد به علت حكومت كردن شخصي مسلمان ، آن جا آبادتر شود و به حالشان مفيدتر واقع گردد.
آن حـاكـم از نـاصـبـيان (كساني كه با اهل بيت پيامبر اكرم (ع ) دشمني مي ورزند) بود اووزيري داشـت كـه در عـداوت و دشـمني از خودش شديدتر بود و پيوسته نسبت به اهل بحرين ، به خاطر مـحـبـتشان به اهل بيت رسالت (ع )، دشمني مي نمود و هميشه به فكرحيله و مكر براي كشتن و ضرر رساندن به آنها بود.
روزي وزيـر بر حاكم وارد شد و اناري كه در دست داشت به حاكم داد.
حاكم وقتي دقت كرد، ديد بر آن انار اين جملات نوشته شده است لااله الا اللّه محمد رسول اللّه و ابوبكر و عمر و عثمان و علي خلفاء رسول اللّه .
اين نوشته بر پوست انار بود، نه آن كه كسي با دست نوشته باشد.
حاكم از اين امر تعجب كرد و به وزير گفت : اين انار نشانه اي روشن و دليلي قوي برابطال مذهب رافضه (نام شيعيان در نزد اهل سنت ) است .
حال نظر تو درباره اهل بحرين چيست ؟ وزير گفت : اينها جمعي متعصب هستند كه دليل و براهين را انكار مي كنند، سزاواراست ايشان را حـاضـر كني و انار را به آنها نشان دهي .
اگر قبول كردند و از مذهب خوددست كشيدند، براي تو ثواب و اجر اخروي عظيمي خواهد داشت و اگر از برگشتن سر باز زدند و بر گمراهي خود باقي ماندند، يكي از سه كار را با آنها انجام بده : يا باذلت جزيه بدهند، يا جوابي بياورند - اگر چه جوابي نـدارنـد - يـا آن كـه مردان ايشان رابكش و زنان و اولادشان را اسير كن و اموال آنها را به غنيمت بردار.

حـاكـم نـظر وزير را تحسين نمود و به دنبال علماء و دانشمندان و نيكان شيعه فرستاد وايشان را حاضر كرد.
انار را به آنها نشان داد و گفت : اگر جواب كافي در اين زمينه نياورديد، مردان شما را مـي كـشم و زنان و فرزندانتان را اسير مي كنم و اموال شما رامصادره مي كنم و يا آن كه بايد جزيه بدهيد.
وقتي شيعيان اين مطالب را شنيدند، متحير گشته و جوابي نداشتند، لذا رنگ چهره هايشان تغيير كـرد و بـدنـشـان به لرزه درآمد، با اين حال گفتند: اي امير سه روز به ما مهلت بده ، شايد جوابي بـياوريم كه تو به آن راضي شوي .
اگر نياورديم ، آنچه رامي خواهي ، انجام بده .
حاكم هم تا سه روز ايشان را مهلت داد.
آنها با ترس و تحير از نزد او خارج شدند و در مجلسي جمع شدند تا شايد راه حلي پيدا كنند.
در آن مجلس بر اين موضوع نظر دادند كه از صلحاء بحرين ده نفر راانتخاب كنند.
اين كار را انجام دادند.
آنـگاه از بين ده نفر، سه نفر را انتخاب نمودند.
بعد به يكي از آن سه نفر گفتند: تو امشب به طرف صـحـرا برو و خدا را عبادت كن و به امام زمان حضرت صاحب الامر عجل اللّه تعالي فرجه الشريف اسـتـغاثه نما، كه او حجت خداوند عالم و امام زمان ماست .
شايد آن حضرت راه چاره را به تو نشان دهند.
آن مـرد از شـهـر خارج شد و تمام شب ، خدا را عبادت كرد و گريه و تضرع نمود و او راخواند و به حضرت صاحب الامر (ع ) استغاثه نمود تا صبح شد، ولي چيزي نديد.
به نزد شيعيان آمد و ايشان را خبر داد.
شـب دوم ديگري را فرستادند.
او هم مثل نفر اول ، تمام شب را دعا و تضرع نمود اماچيزي نديد، و برگشت ، لذا ترس و اضطرابشان زيادتر شد.
سومي را احضار كردند.
او مردي پرهيزگار به نام محمد بن عيسي بود.
شب سوم باسر و پاي برهنه به صحرا رفت .
آن شب ، شبي بسيار تاريك بود.
ايشان به دعا و گريه مشغول و به حق تعالي متوسل گـرديد و درخواست كرد كه آن بلا و مصيبت را از سرمؤمنين رفع كند و به حضرت صاحب الامر (ع ) استغاثه نمود.
وقتي آخر شب شد، شنيد كه مردي با او صحبت مي كند و مي گويد: اي محمد بن عيسي چرا تو را به اين حال مي بينم ؟ و چرا به اين بيابان آمده اي ؟ گفت : اي مرد مرا رها كن ، كه براي امر عظيمي بيرون آمده ام و آن را جز به امام خود،نمي گويم و جز نزد كسي كه قدرت بر رفع آن داشته باشد، شكايت نمي كنم .
فرمود: اي محمد بن عيسي ، من صاحب الامر هستم ، حاجت خود را ذكر كن .
محمد بن عيسي گفت : اگر تو صاحب الامري ، قصه ام را مي داني و احتياج به گفتن من نيست .
فرمود: بلي ، راست مي گويي .
تو به خاطر بلايي كه در خصوص آن انار بر شما واردشده است و آن تهديداتي كه حاكم نسبت به شما انجام داده ، به اين جا آمده اي .
مـحـمد بن عيسي مي گويد: وقتي اين سخنان را شنيدم ، متوجه آن طرفي شدم كه صدامي آمد.
عرض كردم : بلي ، اي مولاي من .
تو مي داني كه چه بلايي به ما وارد شده است .
تويي امام و پناهگاه ما و تو قدرت برطرف كردن آن بلا را داري .
حـضـرت فـرمـودند: اي محمد بن عيسي ، در خانه وزير لعنه اللّه درخت اناري هست .
وقتي كه آن درخت بار گرفت ، او از گل ، قالب اناري ساخت و آن را دو نيم كرد.
درميان هر يك از آن دو نيمه ، بـعـضـي از آن مطالبي كه الان روي انار هست نوشت .
در آن وقت انار هنوز كوچك بود، لذا همان طوري كه بر درخت بود، آن را در ميان قالب گل گذاشت و بست .
انار در ميان قالب بزرگ شد و اثر نوشته در آن ماند و به اين صورت كه الان هست درآمد.
حال صبح كه به نزد حاكم مي رويد، به او بگو من جواب را باخود آورده ام ، ولي نمي گويم مگر در خانه وزير.
وقـتي كه وارد خانه وزير شدي ، در طرف راست خود، اتاقي خواهي ديد.
به حاكم بگو، جواب را جز در آن اتـاق نـمـي گويم ، در اين جا وزير مي خواهد از وارد شدن تو به آن اتاق ممانعت كند، ولي تو اصرار كن كه به اتاق بروي و نگذار كه وزير تنها و زودترداخل شود، يعني تو اول داخل شو.
در آن جا طاقچه اي خواهي ديد كه كيسه سفيدي روي آن هست .
كيسه را باز كن .
در آن كيسه قالبي گلي هـسـت كـه آن ملعون (وزير)نيرنگش را با آن انجام داده است .
آن انار را در حضور حاكم در قالب بگذار تا حيله وزير معلوم شود.
اي مـحـمـد بن عيسي ، علامت ديگر اين كه ، به حاكم بگو معجزه ديگر ما آن است كه وقتي انار را بشكنيد غير از دود و خاكستر چيزي در آن مشاهده نخواهيد كرد، و بگواگر مي خواهيد صدق اين گـفـتـه مـعـلوم شود، به وزير امر كنيد كه در حضور مردم انار رابشكند.
وقتي اين كار را كرد آن خاكستر و دود بر صورت و ريش وزير خواهدنشست .
محمد بن عيسي وقتي اين سخنان را از امام مهربان و فريادرس درماندگان شنيد،بسيار شاد شد و در مقابل حضرت زمين را بوسيد، و با شادي و سرور به سوي شيعيان بازگشت .
صبح به نزد حاكم رفتند و محمد بن عيسي آنچه را كه امام (ع ) به او امر فرموده بودند، انجام داد و آن معجزاتي كه حضرت به آنها خبر داده بودند، ظاهر شد.
حاكم رو به محمد بن عيسي كرد و گفت : اين مطالب را چه كسي به تو خبر داده است ؟ گفت : امام زمان و حجت خدا بر ما.
گـفت : امام شما كيست ؟ او هم ائمه (ع ) را يكي پس از ديگري نام برد، تا آن كه به حضرت صاحب الامر (ع ) رسيد.
حاكم گفت : دست دراز كن تا با تو بر اين مذهب بيعت كنم : گواهي مي دهم كه نيست خدايي جز خداوند يگانه و گواهي مي دهم كه محمد (ص ) بنده و رسول اوست وگواهي مي دهم كه خليفه بـلافـصـل آن حـضـرت ، امـيـرالـمـؤمنين علي بن ابيطالب (ع )است .
بعد هم به هر يك از امامان دوازده گـانـه اقـرار نـمـود و ايـمـان آورد.
سـپس دستورقتل وزير را صادر كرد و از اهل بحرين عذرخواهي نمود.
اين قضيه و قبر محمد بن عيسي نزد اهل بحرين مشهور است و مردم او را زيارت مي كنند
كمال الدين ج 2، ص 193، س 31