دوشنبه, 29 آبان 1396
You are here:

انتخاب قالب

اطلاعات سایت

اعضا : 4637
محتوا : 302
بازدیدهای محتوا : 695182

اوقات شرعی



جستجو

Loading
تشرف حسن بن وجناء در غيبت صغري  نامه الکترونیک
ابومحمد حسن بن وجناء مي گويد: سـالـي كـه پنجاه و چهارمين حج خود را بجا مي آوردم ، در زير ميزاب (ناودان خانه كعبه )، بعد از نماز عشاء، در سجده بودم و دعا و تضرع مي نمودم .
ناگاه شخصي مراحركت داد و گفت : يا حسن بن وجناء، برخيز.
سـر بـرداشتم .
ديدم زني زرد و لاغر، به سن چهل سال يا بيشتر بود.
زن براه افتاد و من پشت سر او بدون آن كه سؤالي كنم ، روانه شدم .
تا آن كه به خانه حضرت خديجه (س ) رسيديم .
خـانـه ، اتـاقـي داشـت كه در آن وسط ديوار بود و نردباني گذاشته بودند كه به طرف دراتاق بالا مي رفت .
آن زن بالا رفت و صدايي آمد كه يا حسن بالا بيا.
من هم رفتم و كناردر ايستادم .
در اين موقع حضرت صاحب الزمان (ع ) فرمودند: يا حسن بر من نترسيدي ؟ (كنايه از اين كه چقدر به فكر من بودي ؟) به خدا قسم در هيچ سالي به حج مشرف نشدي ،مگر آن كه من با تو (و هميشه به ياد تو) بودم .
تا اين مطلب را شنيدم ، از شدت اضطراب بيهوش شدم و روي زمين افتادم .
بعد ازدقايقي به خود آمدم و برخاستم .
فـرمـودنـد: يا حسن در مدينه ملازم خانه جعفر بن محمد (ع ) باش و در خصوص آذوقه و پوشاك نمي خواهد به فكر باشي ، بلكه مشغول طاعت و عبادت شو.
بعد از آن دفتري كه در آن دعاي فرج و صلوات بر خودشان بود، عطا كردند وفرمودند: اين دعا را بـخـوان و همان طور بر من صلوات فرست و آن را به غير ازشيعيان و دوستانم نده ، زيرا كه توفيق در دست خدا است .
حسن بن وجناء مي گويد عرض كردم : مولاي من ، آيا بعد از اين شما را زيارت نخواهم كرد.
فـرمـودنـد: يـا حـسن ، هر وقت خدا بخواهد، مي بيني و در اين هنگام مرا مرخص كردندو من هم مراجعت نمودم .
پس از آن هميشه ملازم خانه امام جعفر صادق (ع ) بودم و از آن جا بيرون نمي رفتم ،مگر براي وضو يـا خـواب يا افطار.
وقتي هم براي افطار وارد خانه مي شدم ، مي ديدم كاسه اي گذاشته شده و هر غـذايـي كه در روز به آن ميل پيدا كرده بودم ، با يك نان برايم قرار داده شده بود.
از آن غذا به قدر كفايت مي خوردم .
لباس زمستاني و تابستاني هم در وقت خود مي رسيد.
از طـرفـي مردم براي من آب مي آوردند و من آب را در ميان خانه مي پاشيدم .
غذا هم مي آوردند، ولـي چـون احـتـيـاجـي نـداشـتـم ، آن را به خاطر اين كه كسي بر حالم اطلاع پيدانكند، تصدق مي نمودم
كمال الدين ج 2، ص 17، س 3