جمعه, 03 آذر 1396
You are here:

انتخاب قالب

اطلاعات سایت

اعضا : 4637
محتوا : 302
بازدیدهای محتوا : 696315

اوقات شرعی



جستجو

Loading
تشرف حاج سيد عبداللّه ملايري  نامه الکترونیک
حـاج سـيـد ابوالقاسم ملايري ، كه از علماي مشهد مقدس است ، از مرحوم پدرشان آقاي حاج سيد عبداللّه ملايري (ره )، كه داراي همتي عالي بود، نقل فرمودند: هنگامي كه براي تحصيل علم قصد كردم به خراسان بروم ، از تمامي وابستگيهاي دنيوي صرف نظر نموده و پياده براه افتادم .
مقداري از مسير را كه طي كردم ، به يكي ازآشنايان خود برخورد نمودم ، كـه سـابـقا داراي منصبي در ارتش بود، عده اي هم همراه او بودند.
ايشان مرا احترام كرده و تا قم رساند.
در قـم عالم جليل آقاي حاج سيد جواد قمي را، كه از بزرگان علماي آن جا بود زيارت كردم .
بين من و ايشان مذاكراتي واقع شد، به طوري كه از من خوشش آمد و در وقت خداحافظي هزينه سفر تا تهران را به من دادند.
در راه ، با يكي از اهل تهران برخوردكردم .
ايشان از من درخواست نمود كه در آن جا ميهمان او باشم و نزد ديگري نروم ،لذا در تهران ميهمان ايشان بودم .
او هـر روز مـرا بيشتر از قبل گرامي مي داشت .
بحدي كه از كثرت احترام او خجل شدم .
از طرفي جـاي ديگري هم كه نمي توانستم ميهمان شوم ، لذا به خانه اميركبير، يعني صدر اعظم ميرزا علي اصغرخان ، رفتم كه وضعم را اصلاح كند و هزينه سفر تاخراسان تهيه شود.
در بـيروني خانه او نشسته و منتظر بودم كه از اندروني خارج شود.
وقتي ظهر شد،مؤذن روي بام رفـت تـا اذان بگويد.
با خود گفتم : اين مؤذن جز به دستور صدراعظم براي اذان روي بام خانه او نـمـي رود، و او هـم چـنين دستوري نمي دهد، مگر براي آن كه خودش را در نزد مردم ، متعهد به اسـلام جـلـوه دهد، لذا به خود نهيب زدم و گفتم :كساني كه از اغيارند، خود را با نسبت دادن به اسلام نزد مردم بالا مي برند و تو با اين كه به خاطر انتساب به اهل بيت نبوت (ع ) محترمي ، به خانه اغيار آمده اي و از آنان توقع كمك داري ! بـعـد از ايـن فـكـر بـا خـود قـرار گذاشتم كه اظهار حالم را نزد صدراعظم ننمايم و از اوچيزي درخـواسـت نـكـنـم .
پـس از ايـن معاهده قلبي ، اميركبير به بيروني آمد و همه مردم به احترام او برخاستند.
من در كنار مجلس نشسته بودم و برنخاستم .
او به سمت من نظر انداخت و نزديك من آمـد، امـا مـن اعـتـنـايي به او ننمودم .
دو يا سه مرتبه رفت و آمدكرد، اما من به حال خود بودم و اعتنايي نمي كردم .
وقـتـي ديـدم مـكـرر آمد و برگشت ، خجالت كشيدم و با خود گفتم : شايسته نيست كه اين مرد بزرگ به من توجه بنمايد ولي اعتنايي به او نكنم ، لذا در مرتبه آخر به احترام اوبرخاستم .
ايشان گفت : آقا فرمايشي داريد؟ گفتم : نه عرضي ندارم .
گفت : ممكن نيست و حتما بايد تقاضاي خود را بگوييد.
گفتم : تقاضايي ندارم .
گفت : بايد هر امري داشته باشيد آن را حتما بفرماييد.
چـون ديدم دست بر نمي دارد، آنچه در ذهن داشتم اظهار نكردم و فقط گفتم : قصدمن ، اشتغال بـه تـحـصـيـل در مـدرسه است ، حال اگر امر بفرماييد كه يك حجره درمدرسه اي كه كنار حرم حضرت عبدالعظيم (ع ) است به من بدهند، ممنون خواهم شد.
به كاتبش گفت : براي صدر الحفاظ، - كه رياست مدرسه به دست او بود - بنويس :اين آقا ميهمان عزيز ماست ، حجره اي براي ايشان معين نماييد.
بعد از اين مذاكرات بااصرار مرا با خود به اتاقي كه در آن تـرتيب غذا و نهار داده شده بود، برد.
بعد از صرف نهار، به خادمش امر كرد كه مقداري پول بـيـاورد و سـر جـيب مرا گرفت و پولها را در آن ريخت .
من چون تصرف در آنها را خالي از اشكال نمي دانستم ، پولها را نزد شخصي به امانت گذاشتم و به حرم حضرت عبدالعظيم (ع ) مشرف شدم .
بعدا از آن وجهي كه آقاي حاج سيد جواد قمي داده بود مصرف مي نمودم ، تا آن كه پول ايشان تمام شد.

يـك روز صـبـح ديـدم حـتي پول خريد نان را ندارم .
گفتم : ديگر با اين حال اشكالي ندارداز پول اميركبير مصرف كنم ، اما كسي را كه برود و آن وجه را بياورد، نيافتم .
پـس داخـل حـجـره ام شـدم و نفس خويش را مخاطب ساخته و گفتم : اي بنده خدا از توسؤالي مـي نمايم در حالي كه در حجره غير از خودت كسي نيست .
بگو آيا به خدامعتقد هستي يا نه ؟ اگر بـه خـدا معتقد نيستي ، پس معني اشكال در مصرف كردن پول اميركبير چيست ؟ و اگر معتقد به خدا هستي ، بگو ببينم خدا را با چه اوصافي مي شناسي ؟ در جـواب خود گفتم : من معتقد به خداي تعالي هستم و او را مسبب الاسباب مي دانم ،بدون آن كـه حـتـي هـيـچ وسـيله اي وجود داشته باشد.
و مفتح الابواب به هر طوري كه خودش مي داند، مي شناسم ، بنابراين از حجره بيرون نيا، چون آنچه مقدر شده كه واقع بشود، همان خواهد شد.
در حـجـره را بـه روي خـود بـسـتـم و هـمـان جا ماندم .
حجره هيچ منفذي حتي به قدراين كه گـنجشكي وارد شود نداشت .
تا روز سوم هنگام ظهر همان جا بودم ، اما فرجي نشد.
روز سوم نماز ظهر و عصر را بجا آوردم و بعد از نماز سجده شكر كردم كه اگربميرم ، با حال عزت از دنيا رفته ام .
وقـتـي بـه سـجده رفتم ، حالت غشي پيدا كردم ومشخص است كسي كه از گرسنگي غش كند، حالش خوب نمي شود مگر بعد از آن كه غذايي به او برسد.
نـاگـاه خود را نشسته ديدم و متوجه شدم شخص جليلي مقابل من ايستاده است .
به دراتاق نگاه كـردم ، ديـدم بـسته است .
آن شخص در من تصرف كرده بود، به طوري كه قدرت تكلم نداشتم و فـرمـود: فـلانـي ، مردي از تجار تهران كه اسمش ابراهيم است ،ورشكسته شده و در حرم حضرت عـبـدالـعـظـيم (ع ) متحصن گشته ، اسم رفيقش هم سليمان است .
اين دو نفر در حجره ات نهار مي خورند.
تو با آنها غذا بخور.
سه روزديگر تجاري از تهران مي آيند و كار او را اصلاح مي كنند.
بـعد از اين كه اين مطلب را فرمود، احساس كردم تمام وجودم چشم شده و به او نظرمي كنند، اما نـاگهان او را نديدم و از نظرم ناپديد شد، به طوري كه ندانستم آيا به آسمان بالا رفت ، يا به زمين فـرو رفـت و يـا اين كه از ديوار خارج گشت .
پس دست خود را ازحسرت به دست ديگر مي زدم و مـي گـفـتم : مطلوب به دست من آمد، ولي از دستم رفت .
اما فايده اي در حسرت خوردن نبود و چون حالت غشي پيدا كرده بودم ، گفتم :از حجره بيرون مي روم تا تجديد وضو كنم .
حـالـي مـثـل آدمهاي مست داشتم و به هيچ چيز نگاه نمي كردم .
از حجره بيرون آمدم تابه وس ط مـدرسـه رسـيدم ، بر سكويي كه روي آن چاي مي فروختند، شخصي نشسته بود.
وقتي خواستم از كنار او بگذرم ، گفت : آقا بفرماييد چاي بخوريد.
گفتم : مناسب من نيست كه اين جا چاي بخورم .
اگر ميل داريد، بياييد در حجره چاي بخوريم .
چون خودم مقداري قند و چاي داشتم .
گـفـت : اجـازه مي دهيد نزد شما نهار بخوريم .
گفتم : اگر تو ابراهيم هستي و نمي پرسي كه چه كـسـي اسـم تو را به من گفته است ، اجازه داري والا نه .
اسم رفيقش را هم كه آن جا حاضر نبود، بـردم و گـفتم : اگر اسم او سليمان است و باز سؤال نمي كنيد، كه چه كسي اين مطلب را به من گـفـتـه ، اجـازه داري به حجره ام بيايي .
باز گفتم : اگر آمدن تو به اين جا، به دليل اين است كه ورشكست شده اي ، مي تواني بيايي وگرنه مجاز نيستي .
تعجبش زياد شد و نزد رفيقش رفت و به او گـفـت : اين آقا از غيب خبر مي دهد.
اگربراي مشكل ما راه حلي وجود داشته باشد، به دست اين سيد است .

نـان و كبابي خريدند و به حجره ام آمدند و نهار خوردند.
من هم با آنها غذا خوردم وچون چند روز بـود كـه از شـدت گرسنگي ، خواب درستي نداشتم ، بعد از صرف غذاخوابيدم .
وقتي بيدار شدم ، ديـدم چاي درست كرده اند.
چاي را كه خوردند، سؤال كردند و اصرار داشتند كه به آنها بگويم در چـه زمـانـي كـارشـان اصلاح مي شود.
گفتم :سه روز ديگر تجار تهران مي آيند و مشكل شما حل مي شود.
بعد از سه روز تجاري از تهران آمدند و كار ايشان را اصلاح كردند و باز گشتند.
آن دو نـفـر، ايـن مـطلب را براي مردم ذكر نمودند.
مردم به حجره من آمده و مرا به تهران بردند.
ديـدم رفـتار آنها نسبت به قبل عوض شده است ، به طوري كه حتي پاشنه در رامي بوسند و با من معامله مريد و مراد را دارند.
وقتي اين وضع را ديدم ، از بين آنهاخارج شده و به طرف خراسان براه افتادم
كمال الدين ج 1، ص 116، س 34.