شنبه, 01 مهر 1396
You are here:

انتخاب قالب

اطلاعات سایت

اعضا : 4635
محتوا : 302
بازدیدهای محتوا : 681688

اوقات شرعی



جستجو

Loading
تشرف آقا سيد مهدي قزويني و جمعي ديگر در حله  نامه الکترونیک
عالم جليل القدر، مرحوم آقا سيد مهدي قزويني (ره ) فرمودند: يكي از صلحاء وابرار حله گفت : يـك روز صـبـح از خـانه خود به قصد منزل شما خارج شدم .
در راه ، گذرم به مقام معروف به قبر امامزاده سيد محمد ذي الدمعه افتاد.
نزديك ضريح او، از خارج ،شخصي را ديدم كه چهره نيكويي داشـت ، صـورت مـبارك او درخشان و مشغول قرائت فاتحة الكتاب بود.
در او تامل كردم .
ديدم در شمايل عربي است ، ولي از اهل حله نيست .
بـا خـود گـفتم كه اين مرد غريب است و به صاحب اين قبر توجه كرده و كنارش ايستاده و فاتحه مـي خـوانـد، در حالي كه ما اهل اين جا از كنار او مي گذريم و حتي فاتحه اي هم نمي خوانيم ، لذا ايستادم و فاتحه و توحيد را خواندم .
وقتي فارغ شدم ، سلام كردم .
او جواب سلام مرا داد و فرمود: اي علي ، (نام ناقل جريان براي سيد مهدي قزويني ) به زيارت سيد مهدي مي روي ؟ گفتم : آري .
فرمود: من نيز با تو مي آيم .

مـقـداري كه با هم رفتيم ، فرمود: اي علي ، به خاطر ضرر و زياني كه بر تووارد شده است غمگين نـبـاش ، زيـرا تـو مردي هستي كه خداي تعالي حج را بر توواجب كرده بود.
(ظاهرا ناقل قضيه ، در گـذشـتـه بـا ايـن كه مستطيع بوده ، به حج مشرف نشده و ضرر و زيان ، براي ايشان ، جنبه تنبيه داشته است .
) اما مال و منال ، آن هم چيزي است كه از بين مي رود و باز به تو بر مي گردد.
سـيـد علي مي گويد: در آن سال به من ضرري رسيده بود كه احدي بر آن مطلع نشده بود، يعني خـودم از تـرس شـهرت به ورشكستگي ، كه موجب از بين رفتن اعتبار تجاراست ، پنهان مي كردم .
غـمـگـين شدم و گفتم : سبحان اللّه ، ورشكستگي من طوري شايع شده كه به ديگران هم رسيده است .
با وجود اينها، در جواب او گفتم : الحمدللّه علي كل حال .
فـرمـود: آنـچـه دارايـي از دست تو رفته به زودي بر مي گردد و پس از مدتي تو به حال اول خود برمي گردي و بدهيهاي خود را پرداخت خواهي كرد.
مـن سـاكت شدم و در سخن او تفكر مي كردم تا آن كه به در خانه شما (سيد مهدي قزويني (ره )) رسيديم .
من ايستادم ، او هم ايستاد.
گفتم : مولاي من ، داخل شو، چون من از اهل خانه ام .
فرمود: تو داخل شو كه انا صاحب الدار، يعني منم صاحب خانه .
(صاحب الدار ازالقاب حضرت است ) از وارد شـدن امـتـناع كردم ، اما ايشان دست مرا گرفت و به داخل خانه جلوي خودفرستاد.
وارد مـنـزل كـه شـديم ديديم تعدادي طلبه نشسته اند و منتظر بيرون آمدن شمااز اندرون هستند، تا درس را شـروع كنيد و طبعا جاي نشستن شما خالي بود و كسي در آن جا به خاطر احترام به شما ننشسته بود و فقط كتابي در آن جا گذاشته بود.
آن شـخص رفت و در آن محل (محل نشستن سيد (ره )) نشست .
آنگاه كتاب رابرداشت و باز كرد.
كـتـاب شرايع تاليف محقق بود.
بعد هم از ميان اوراق كتاب ، چندجزوه كه به دست خط شما بود، بيرون آورد.
(خط سيد ناخوانا بود به طوري كه هركسي نمي توانست آن را بخواند) با همه اينها، آن شـخـص شـروع به خواندن جزوات نمود و به طلاب مي فرمود: آيا در اين مسائل تعجب نمي كنيد! (اين جزوه ها از اجزاءكتاب مواهب الافهام سيد بود كه در شرح شرايع الاسلام است و كتابي عجيب در فن خود مي باشد، اما جز شش جلد آن نوشته نشده كه از اول طهارت تا احكام اموات است ) سيد مهدي قزويني مي فرمايد: وقتي از اندرون خانه بيرون آمدم ، آن مرد را كه درجاي من نشسته بود، ديدم .
همين كه مرا ديد، برخاست و كناري نشست ، ولي من او رابه نشستن در آن مكان ملزم نمودم و ديدم كه مردي خوش منظر، زيباچهره و در لباس غريبها است .
هـمين كه نشستيم با چهره گشاده و صورتي متبسم به ايشان رو كردم تا از حالشان سؤال كنم و حـيا كردم بپرسم كه ايشان كيست و وطنش كجا است ؟ بعد هم در مساله خودمان شروع به بحث نـمـودم .
ايـشـان هـم در هـمـان مـساله به كلامي كه مانند مرواريدغلطان بود، صحبت مي كرد.
سخنانش بي نهايت مرا مبهوت كرد.
يكي از طلاب گفت : ساكت شو.
تو را به اين سخنان چكار؟ آن مرد تبسمي كرد وساكت شد.
وقتي بحث پايان يافت ، گفتم : از كجا به حله آمده ايد؟ فرمود: از سليمانيه .
گـفتم : كي از آن جا خارج شده ايد؟ فرمود: روز گذشته بيرون آمدم .
و خارج نشدم مگروقتي كه نـجـيب پاشا فاتحانه وارد سليمانيه شد و با شمشير و قهر آن جا را گرفت واحمد پاشا را كه در آن جـا سـركـشـي مـي كـرد، دستگير نمود و به جاي او عبداللّه پاشابرادرش را نشاند.
(احمد پاشا در سليمانيه از اطاعت دولت عثماني سرپيچي كرده وخود مدعي سلطنت شده بود) مـرحـوم آقـا سيد مهدي قزويني مي گويد: من از اين كه خبر اين فتح به حكام حله نرسيده است ، مـتفكر ماندم ، اما به ذهنم خطور نكرد كه از او بپرسم چطور گفته است ديروز از سليمانيه خارج شدم ، در حالي كه راه بين حله و سليمانيه بيشتر از ده روزاست آن هم براي سوار تندرو.
سـپـس آن شخص به يكي از خدام خانه دستور داد كه آب بياورد.
خادم ظرف را گرفت كه از خم آب بردارد.
صدايش زد كه اين كار را نكن ، زيرا در آن ظرف حيوان مرده اي است .
خادم در آن ظرف نگاه كرد، ديد مارمولكي در آن افتاده و مرده است ، لذا در ظرف ديگري آب آورد و به ايشان داد.
وقتي آب را آشاميد براي رفتن برخاست .
من هم به احترام او برخاستم .
ايشان با من خـداحـافـظي كـرد و از خانه خارج شد.
وقتي بيرون رفت ، من به طلاب گفتم : چرا خبر او را در مورد فتح سليمانيه رد نكرديد؟ آنها گفتند: شما چرا اين كار را نكرديد؟ در اين جا حاج علي (كه در اول قضيه صحبت از او بود) مرا به آنچه در راه واقع شده بود، خبر داد.
اهل مجلس هم مرا به آنچه پيش از بيرون آمدنم واقع شده بود، خبردادند، و اين كه در آن جزوه ها نظر نمود و آنها را با وجود ناخوانا بودن ، خواند و اين كه از مسائل موجود در آن تعجب كرد! من گفتم : ايشان را پيدا كنيد و گمان ندارم كه او را بيابيد.
واللّه حضرت صاحب الامرروحي فداه بود.
طلاب با عجله به دنبال آن جناب متفرق شدند، ولي او را نيافتند و هيچ اثري به دست نيامد، گويا به آسمان بالا رفت يا به زمين فرو شد.
مـا تـاريخ آن روزي را كه از فتح سليمانيه خبر داده بود، ضبط كرديم .
پس از ده روز،خبر بشارت فـتـح سـلـيـمانيه به حله رسيد و حكام حله اين مطلب را اعلام كردند ودستور دادند توپ بزنند.
(چنانچه مرسوم است كه در خبر فتوحات توپ مي زنند)

كمال الدين ج 2، ص 92، س 13.