جمعه, 03 آذر 1396
You are here:

انتخاب قالب

اطلاعات سایت

اعضا : 4637
محتوا : 302
بازدیدهای محتوا : 696312

اوقات شرعی



جستجو

Loading
تشرف سيد مهدي قزويني در راه كربلا  نامه الکترونیک
سيد مهدي قزويني فرمود: روز چهاردهم ماه شعبان ، از حله به قصد زيارت حضرت ابي عبداللّه الحسين (ع )بيرون آمدم .
وقتي بـه شط هنديه رسيدم (شعبه اي است از رود فرات كه بعد از منطقه مسيب جدا و به كوفه مي رود.
آبادي معتبري كنار اين شط است كه طويريج نام دارد ودر راه حله به سمت كربلا واقع شده است ) از سـمـت غـرب شط عبور كردم .
ديدم زواري كه از حله و اطراف آن و آنهايي كه از نجف اشرف و حوالي وارد شده بودند،تماما در خانه هاي بني طرف ، از عشاير هنديه محصور شده اند و راهي براي كربلانيست ، زيرا عشيره عني زه در مسير، فرود آمده و راه عبور و مرور زوار را قطع كرده بودند و نمي گذاشتند كسي از كربلا خارج و يا داخل شهر شود.
هركس هم مي رفت اورا غارت مي كردند.
مـن نزد عربي فرود آمدم و نماز ظهر و عصر را بجا آوردم و نشستم .
منتظر بودم ببينم كار زوار به كـجـا مـي انجامد.
آسمان هم ابر داشت و باران كم كم مي باريد.
در اين حال كه نشسته بودم ، ديدم تـمـام زوار از خانه ها بيرون آمدند و به سمت كربلا متوجه شدند.

به شخصي كه با من بود، گفتم : برو سؤال كن چه خبر است ؟ بيرون رفت و برگشت گفت : عشيره بني طرف با اسلحه بيرون آمده و متعهد شده اندكه زوار را به كربلا برسانند، هر چند كار به جنگ با عشيره عنيزه بكشد.
وقتي اين سخن را شنيدم به آنها كه با من بودند، گفتم : اين مطلب واقعيت ندارد، زيرابني طرف قـدرت ندارند در بيابان با عنيزه مقابله كنند.
گمان مي كنم اين حيله اي است براي آن كه زوار را از خانه هاي خود بيرون كنند، زيرا پذيرايي آنها بر ايشان سنگين شده است .
در همين احوال بوديم كه زوار برگشتند و معلوم شد جريان همان است كه من گفته ام .
زوار داخـل خانه ها شده و بعضي هم در سايه آنها نشستند.
آسمان را ابر گرفته بود.
دراين جا من دلم به خاطر آنها شكست ، لذا به خداوند تبارك و تعالي متوجه شدم و به پيغمبر و آل او (ع ) متوسل گـشـتم و از ايشان ياري زوار را از آن بلايي كه به آن مبتلاشده اند، خواستم .
ناگاه ديدم سواري مي آيد كه بر اسب نيكويي ، مانند آهو كه مثل آن را نديده بودم ، سوار است .
در دست او نيزه اي بلند بود و آستينها را بالا زده و اسب رامي دوانيد.
نزد خانه اي كه آن جا بودم ، ايستاد.
آن خانه ، خانه اي از مو بود كه اطرافش رابالا زده بودند.
سلام كرد و ما جواب او را داديم .
فرمود: يا مولانا (اسم را برد)، كساني كه بر تو سلام مي رسانند مرا بدنبال تو فرستادند.
ايشان گنج مـحـمـد آغـا و صفر آغا هستند (دو نفر از صاحب منصبان ارتش عثماني ) ومي گويند: حتما زوار بيايند، كه ما عشيره عنيزه را از مسير دور كرديم و با لشكريان خود پشت سليمانيه در جاده منتظر آنهاييم .
به او گفتم : تو با ما تا پشت سليمانيه مي آيي ؟ فرمود: آري .
سـاعـت را از جـيـب بيرون آوردم ، ديدم تقريبا دو ساعت و نيم از روز مانده است .
گفتم اسب مرا حـاضر كردند.
آن عرب بدوي كه ما در خانه اش بوديم ، به من چسبيد و گفت :مولانا، جان خود و اين زوار را به خطر نينداز.
امشب را نزد ما باشيد تا مطلب معلوم شود.
بـه او گـفـتم : به خاطر درك زيارت مخصوصه امام حسين (ع ) در شب نيمه شعبان ،چاره اي جز سوار شدن نيست .
هـمـيـن كـه زوار ديدند ما سوار شديم ، پياده و سواره پشت سر ما حركت كردند.
براه افتاديم و آن سـوار، مـانـنـد شـيـر بـيشه جلوي ما حركت مي كرد و ما پشت سر اومي رفتيم تا به تپه سليمانيه رسيديم .
سـوار از آن جـا بالا رفت و از طرف ديگر پايين آمد و ما هم رفتيم تا به بالاي تپه رسيديم در آن جا نـظـر كرديم ، اما با كمال تعجب از آن سوار اثري نديديم ، گويا به آسمان يا به زمين رفته باشد.
نه لشكري ديدم و نه فرمانده لشكر.
به كساني كه با من بودند گفتم : آيا شك داريد كه ايشان حضرت صاحب الامر (ع ) بوده اند؟ گفتند: نه .
مـن در آن وقتي كه آن جناب جلوي ما حركت مي كرد، در ايشان تامل زيادي كردم كه گويا پيش از اين حضرتش را ديده ام ، اما به خاطرم نيامد.
همين كه از ما جدا شد، يادم آمد او شخصي است كه در حله به منزل من آمده و مرا به واقعه سليمانيه خبر داد.
(شرح اين قضيه قبلا گذشت .
) و اما عشيره عنيزه را اصلا در منزلهايشان نديديم ، حتي كسي از آنها نبود كه سؤال كنيم ، جز آن كه ديديم غبار شديدي در وسط بيابان بلند شده است .
پـس از آن اسـبها ما را به سرعت مي بردند تا به دروازه شهر رسيديم و لشكريان راديديم كه بالاي قلعه ايستاده اند.
گـفتند: از كجا آمديد و چگونه رسيديد؟ بعد هم به سوي زوار و كثرت آنها نظر كردندو گفتند: سبحان اللّه ، اين صحرا از زوار پر شده است ، پس عشيره عنيزه كجارفته اند.
بـه ايـشـان گفتم : شما در شهر خود بنشينيد و حقوق خودتان را بگيريد و لمكة رب يرعاها، يعني بـراي مكه پروردگاري است كه آن را حفظ و حراست مي كند.
(اين جمله ، مضمون سخن حضرت عبدالمطلب است در وقتي كه براي پس گرفتن شتران خود به نزد ابرهه سلطان حبشه رفت ، در آن جـا ابـرهـه گفت : چرا از من نخواستي دست از خرابي كعبه بكشم ؟ فرمود: من صاحب شتران خودم هستم و مكه هم صاحبي دارد).
آنگاه داخل شهر كربلا شديم .
در آن جا ديديم گنج آغا بر تختي نزديك دروازه نشسته است .
سلام كردم .
به احترام من برخاست .
به او گفتم : تو را همين افتخار بس ، كه نامت بر زبان آن حضرت جاري شد.
گفت :قضيه چيست ؟ من جريان را براي او نقل كردم .
گفت : آقاجان ، من از كجا مي دانستم كه به زيارت آمده ايد تا برايتان قاصد بفرستم .
من و لشكريانم پـانـزده روز اسـت كه در اين شهر محاصره شده ايم و از ترس عنيزه قدرت بيرون آمدن را نداريم .
آنگاه از من پرسيد: آنها كجا رفتند؟ گفتم : نمي دانم ، جز آن كه غبار شديدي در وسط بيابان ديديم كه گويا غبار كوچ كردن آنها باشد.
بـعد از اين صحبتها ساعت را بيرون آوردم ، ديدم يك ساعت و نيم از روز مانده و تمام زمان سير ما يك ساعت شده است ، در حالي كه بين منزلهاي بني طرف تا كربلا سه فرسخ راه است .
بـه هـر حال شب را در كربلا به سر برديم .
وقتي صبح شد، سراغ عشيره عنيزه را گرفتيم .
يكي از كشاورزان كه در باغهاي كربلا بود، خبر داد عنيزه در منزل و خيمه هاي خودبودند.
ناگاه سواري بـر ايـشـان ظاهر شد كه بر اسب نيكو و فربهي آمده بود و در دست نيزه بلندي داشت .
او با صداي بلند و مهيب آنها را صدا زد و گفت : اي عشيره عنيزه ،بدانيد كه اجل و مرگ حتمي بالاي سر شما اسـت .
ارتـش دولـت عـثـماني با سوارها وپياده هايشان رو به شما مي آيند و اينك پشت سر من در راهند.
كوچ كنيد، ولي فكرنمي كنم از دست ايشان جان سالم بدر بريد.
بعد از اين سخنان ترس و ذلت بر عنيزه مسلط شد، به طوري كه بعضي افراد اثاثيه خود را به خاطر عجله و ترس رها كرده و مي رفتند و لذا ساعتي طول نكشيد كه تمام آنها كوچ كرده و رو به بيابان آوردند.
بـه آن كشاورز گفتم : اوصاف سوار را براي من نقل كن وقتي نقل نمود، ديدم همان سواري است كه با ما بود

كمال الدين ج 2، ص 94، س 4.