شنبه, 01 مهر 1396
You are here:

انتخاب قالب

اطلاعات سایت

اعضا : 4635
محتوا : 302
بازدیدهای محتوا : 681636

اوقات شرعی



جستجو

Loading
تشرف حاج ملا هاشم صلواتي سدهي  نامه الکترونیک
حاج ملا هاشم صلواتي سدهي مي فرمود: در يـكـي از سفرهايي كه به حج مشرف مي شدم ، شبي از قافله عقب ماندم به طوري كه نتوانستم خـود را بـه ايشان برسانم و در آن بيابان (صاحب قضيه اسم آن جا را مي گفت ،ولي ناقل فراموش كـرده است ) گم شدم 
اگر چه صداي زنگ قافله را مي شنيدم ، ولي قدرت نداشتم كه خود را به آنها برسانم .
خلاصه در آن شب گرفتار خارهاي مغيلان هم شدم .
لباسها و كفشهايم پاره و دست وپايم مجروح شد به طوري كه قدرت حركت نداشتم .
با هزار زحمت كنار بوته خاري ،دست از حيات شستم و بر زمـيـن نـشستم .
از بس خون از پاهايم آمده بود، خسته شده بودم و پاهايم حالت خشكيدگي پيدا كـرده بودند.

از طرفي به خاطر عادت داشتن به اذكار و اوراد، مشغول خواندن دعاي غريق و ساير ادعيه شدم .
تا نزديك اذان صبح كه ماه با نور كمي طلوع مي كند و اندك روشنايي در بيابان ظاهر مـي شود، در همان حال بودم .
در آن حال صداي سم اسبي به گوشم خورد و گمان كردم يكي از عـربـهـاي بـدوي اسـت ، كه به قصد قتل و اسارت و سرقت اموال باز ماندگان قافله آمده است .
از تـرس سـكوت كردم و در زير آن بوته خار خود را از سوار مخفي مي كردم ، اما او بالاي سرم آمد و به زبان عربي فرمود: حاجي قم .
از ترس جواب نمي دادم .
سر نيزه را به كف پايم گذاشت و به زبان فارسي فرمود:هاشم برخيز.
سـرم را بـلـنـد نمودم و سلام كردم .
ايشان جواب سلام مرا دادند و فرمودند: چراخوابيده اي ؟ چه ذكري مي گفتي ؟ جريان را كاملا براي او شرح دادم .
فرمود: برخيز تا برويم .
عرض كردم : مولانا، من مانده ام و پاهايم به قدري از خارها مجروح شده كه قدرت برحركت ندارم .
فرمود: باكي نيست .
زخمهايت هم خوب شده است .
به سختي حركت كردم و يكي دو قدم با پاي برهنه راه رفتم .
فرمودند: بيا پشت سر من سوار شو.
چون اسب بلند و زمين هم هموار بود، اظهار عجز نمودم .
فرمود: پايت را بر روي ركاب و پاي من بگذار و سوار شو.
پـا بـر ركـاب گـذاشـتم و دستش را گرفتم .
از تماس دستش ، لذتي احساس نمودم كه دردهاي گـذشـتـه را فـراموش كردم و از عبايش بوي عطري استشمام نمودم كه دلم زنده شد، اما خيال كردم كه يكي از حجاج ايراني مي باشد كه با من رفيق سفر بوده است ،چون بيشتر صحبت ايشان از خصوصيات راه و حالات بعضي مسافرين بود.
در ايـن هـنـگـام آثار طلوع فجر ظاهر شد.
فرمود: اين چراغي كه در مقابل مشاهده مي كني منزل حـاجـيـان و رفقاي شما است .
اسم صاحب قهوه خانه را هم فرمود و ادامه داد كه نزديك قهوه خانه آبـي اسـت دست و پايت را بشوي و جامه ات را از تن بيرون آور و نمازت را بخوان همين جا باش تا همراهانت را ببيني .
پياده شدم و دست بر زانوهايم گرفتم ، تا ببينم آثار خستگي و جراحت باقي است وحالم بهتر شده كـه در ايـن حـال از سـوار غافل ماندم .
وقتي متوجه او شدم ، اثري از اونديدم .
به قهوه خانه آمدم و صاحب آن را به اسم صدا كردم .
آن مرد تعجب كرد! مـن شرح جريان را براي او گفتم .
او متاثر شد و بسيار گريه كرد و خدمتهاي زيادي نسبت به من انـجام داد.
وقتي جامه ام را بيرون آوردم ، خون بسياري داشت ، اما زخمي باقي نمانده بود فقط در جاي آنها پوست سفيدي مثل زخم خوب شده ، مانده بود.
عـصـر فـردا، كاروان حجاج به آن جا رسيد.
همين كه همراهان مرا ديدند، از زنده بودن من بسيار تـعجب كردند و گفتند: ما همه يقين كرديم كه در اين بيابانها مانده اي و به دست عربهاي بدوي كشته شده اي .
در اين هنگام قهوه چي ، داستان آمدن مرا براي ايشان نقل كرد.
وقتي آنها قصه رسيدنم را شنيدند، توجهشان به حضرت بقية اللّه روحي فداه زياد شد

كمال الدين ج 2، ص 102، س 1.