شنبه, 01 مهر 1396
You are here:

انتخاب قالب

اطلاعات سایت

اعضا : 4635
محتوا : 302
بازدیدهای محتوا : 681672

اوقات شرعی



جستجو

Loading
تشرف حاج ملا هاشم صلواتي كنار كشتي  نامه الکترونیک

حاج ملا هاشم صلواتي سدهي (ره ) كه قضيه قبل از ايشان نقل شد، فرمود: سـفـر ديـگـري كـه به حج مشرف مي شدم ، در بوشهر، براي گرفتن جواز، به دفتر صاحب كشتي رفـتـم .
وقـت تنگ و مسافر زياد بود.
در آن موقع ، همين يك كشتي براي حمل حجاج حاضر بود و عـده مسافرين تكميل و بلكه اضافه بر ظرفيت آن بود، لذا جوازهاتمام شد و به ما ندادند اصرار هم اثري نبخشيد.
با رفقا به حالت نااميدي در قايق نشسته و به طرف كشتي حركت كرديم .
نردبانهاي كشتي نصب شد و حجاج به نوبت بالا رفتند.


من هم بالا رفتم تا در كشتي بنشينم ، ولي چون گذرنامه نداشتم ، نگهبان و بازرس ، به زور مرا از سر نردبان پايين فرستاد.
بـا دل شـكـسـتـه و حال پريشان گفتم : اگر نگذاريد سوار كشتي شوم ، خود را در آب مي اندازم .
بازرسها اعتنايي نكردند.
عـده اي از همراهان كه در راه رفيق بوديم و سابقه حالم را مي دانستند، ناظر جريانات بودند، ولي كاري از آنان بر نمي آمد.
مـن ديـوانه وار گفتم : خدايا به اميد تو مي آيم و خود را در آب انداختم و ديگر نفهميدم چه مقدار آب از سرم گذشت و از خود بي خود شدم .
يك وقت بهوش آمدم ، ديدم لباسهايم تر است و بر روي شـنـهاي ساحل افتاده ام .
سيدي جوان در شمايل اعراب ،فصيح و مليح و معطر و خوشبو، با كمال ملاطفت بازوهايم را ماساژ مي داد.
ايشان جريان افتادن در آب را سؤال فرمود.
همه قضايا را خدمت ايشان عرض كردم .
فرمود: نااميد نباش كه ما تو را به كشتي مي نشانيم و به مقصد مي رسانيم و برايت مهمان دار معين مي كنيم ، چون ما در اين كشتي سهمي داريم .
برخيز اين طناب را بگيرو بالا برو.
ديـدم پـهـلوي ديوار كشتي هستم و طنابي از آن آويزان است .
طناب را گرفتم و آن سيدهم زير بـازويم را گرفت و كمكم كرد تا بالا رفتم و ديدم هنوز كسي از مسافرين دركشتي ننشسته است .
مقداري در آن جا گشتم و عرشه را پسنديدم .
بعد هم نشستم وخوابم برد.
وقتي بيدار شدم ، ديدم بـه قدري جمعيت در كشتي نشسته كه نمي شودحركت كرد.
شاهزاده اي از اهل شيراز كنارم بود پـرسـيـد: از كـجـا بـه كشتي آمديد؟ شماهمان كسي نيستيد كه در آب افتاديد و هر چه ملاحان گشتند شما را نيافتند؟ گفتم : چرا، و قضيه نجات خود را براي او گفتم .
خـيـلـي گـريه كرد و بر حالم غبطه خورد بعد هم گفت : تا وقتي با هم هستيم ، شما مهمان من مي باشيد.
در همين وقت پاسباني كه معروف به عبداللّه كافر بود، براي بازرسي گذرنامه ها آمد ويك يك آنها را بـررسـي مـي كـرد.
شـاهـزاده گفت : برخيزيد و در صندوق من ، كه خالي است ، مخفي شويد تا بگذرد، چون جواز نداريد.
گفتم : يقينا جواز من از شما قويتراست و هرگز مخفي نمي شوم .
در ايـن حـال مامورين به ما رسيدند و گذرنامه خواستند.
دست خالي ام را باز كردم ،يعني صاحب كـشـتـي بـه مـن چيزي نداد.
خواستند به اجبار مرا از عرشه جدا كنند كه به آنها پرخاش كردم و گفتم : شما اول جلوي مرا گرفتيد، اما شريك كشتي از بيراهه مرابه اين جا رسانيد.
هـيـاهـو زياد شد.
مردم از اطراف به صدا آمدند كه اين همان بيچاره اي است كه او را ازنردبان رد كرديد و خودش را در آب انداخت و ملاحان او را نيافتند.
وقـتـي عـبـداللّه از قـضيه آگاه شد، چون قسمتي از جريان را خودش ديده بود از ماگذشت ، اما طـولـي نـكـشـيد كه صاحب كشتي و كاپيتانها نزد ما آمدند و عذرخواهي كردند.
خواستند از من پـذيـرايي كنند مخصوصا يكي از صاحبان كشتي كه مسلمان بودبه عنوان اين كه حضرت بقية اللّه ارواحنافداه در اين كشتي سهمي دارند و اين حكايت شاهد صدق دارد، ولي آن شاهزاده مانع شد و مي گفت : هادي نجات دهنده ، دستورضيافت را قبلا به من فرموده است .
انـصـافـا شـرط پـذيـرايـي را كـامـلا بـجا آورد و در هيچ جا كوتاهي نكرد، تا به شيرازبرگشتيم ، يعني محبت را از حد گذرانيد.
خدا به او جزاي خير دهد


كمال الدين ج 2، ص 102، س 30