جمعه, 03 آذر 1396
You are here:

انتخاب قالب

اطلاعات سایت

اعضا : 4637
محتوا : 302
بازدیدهای محتوا : 696293

اوقات شرعی



جستجو

Loading
تشرف شهيد ثاني  نامه الکترونیک

مرحوم شهيد ثاني مي فرمايند: در مـنـزل رمـلـه (نـام محلي است ) به مسجد آن جا، كه معروف به جامع ابيض است براي زيارت پيامبراني كه در غار آن جا مدفونند، رفتم .
وقتي رسيدم ، ديدم در مسجد قفل است و احدي در آن جا نيست .
دست خود را بر قفل گذاشته و كشيدم .
در باز شد و من وارد غار شدم .
در آن جا مشغول نـمـاز و دعـا گرديدم و بحدي توجه قلبي به خداي تعالي برايم پيدا شد كه از حركت قافله اي كه همراهش بودم ، فراموش كردم .
مـدتـي در آن جـا نشستم .
پس از آن داخل شهر شدم و بعد هم به سوي مكان قافله رفتم ،اما ديدم آنها رفته اند و هيچ كدام از ايشان نمانده است .
در كار خويش متحير ماندم وبه فكر فرو رفتم ، چون بـا پـاي پـيـاده كـه نمي توانستم به قافله ملحق شوم .


از طرفي اثاثيه و حيوان مرا همراه خود برده بـودنـد.
بناچار تنها و پياده به دنبال آنها براه افتادم تا آن كه از پياده روي خسته شدم و به قافله هم نـرسـيـدم .
حـتي از دور هم كاروان را نمي ديدم .
در اين احوال كه در تنگي و مشقت افتاده بودم ، مردي را ديدم كه رو به طرف من آمد،او بر استري سوار بود و وقتي به من رسيد، فرمود: پشت سر من بر استر سوار شو.
سـوار شـدم .
مـانند برق راه را طي كرد و طولي نكشيد كه به قافله ملحق شديم .
آن شخص مرا از استر پياده كرد و فرمود: به نزد رفقاي خود برو.
من هم داخل قافله شدم .
شهيد ثاني مي فرمايد: بين راه در جستجويش بودم كه او را ببينم ، اما اصلا ايشان رانديدم و قبل از آن نيز نديده بودم


كمال الدين ج 2، ص 88، س 2.