شنبه, 01 مهر 1396
You are here:

انتخاب قالب

اطلاعات سایت

اعضا : 4635
محتوا : 302
بازدیدهای محتوا : 681648

اوقات شرعی



جستجو

Loading
تشرف صديق الذاكرين تهراني  نامه الکترونیک
آقاي ميرزا هادي بجستاني سلمه اللّه ، به نقل از مؤمن متقي ، صديق الذاكرين تهراني ، كه به فرموده مـيـرزا هـادي ، چـنـد سـال است كه مجاور سيدالشهداء (ع ) است و كمال رفاقت را با من دارد، و هميشه بعد از نماز جماعت من در جوار آن حضرت ، با حال خوشي ذكر مصيبت مي كند و در همه جا اهم حوائج او فرج حضرت ولي عصر عجل اللّه تعالي فرجه الشريف است ، گفت : تقريبا بيست سال پيش مي شود، به كربلا مشرف شدم .
مركب من قاطري راهوار وملك خودم بود.
مبالغي نقدينه طلا در همياني به كمر بسته و خورجين و اسباب لازم همراهم بود.
در هر منزلي كه قافله توقف مي كرد، شبانه ذكر مصيبت مي كردم ، لذاوضعم خوب بود.
در آخرين منزل بين راه ، كه مـسـيـب است ، قافله سحرگاه حركت كرد و ما هم براه افتاديم .
در بين راه عربي اسب سوار با من رفـيق شد.
مشغول صحبت شديم و از قافله جلو افتاديم .
بعد از ساعتي ، آن مرد عرب گفت : اينك دزدها قصد مارا دارند.
اين راگفت و اسب را دوانيد.
مـن قدري با او همراهي كردم ، ولي به او نرسيدم و همان جا ماندم .
دزدها رسيدند وفورا مرا هدف نـيـزه و گـرز و خـنجر خود قرار دادند.
بر زمين افتادم و از هوش رفتم .
بعد از مدتي كه به هوش آمـدم ، شـنـيـدم كـه درباره تقسيم پولها نزاع مي كردند.
وقتي ازمن حركتي ديدند و دانستند كه زنده ام ، يكي فرياد زد: اذبحوه (سرش را از بدن جداكنيد).
يك باره متوجه من شدند و خنجر را بر گـلـوي خـود ديـدم و مـرگ را مـشاهده نمودم .
در همان حال ياس و انقطاع ، توجه قلبي به ولي كـارخـانه الهي ، يعني ناموس عصر عجل اللّه تعالي فرجه الشريف ، جسته و فقط با ارتباط روحي ، نه زباني از آن حضرت كمك خواستم .
فورا در كمتر از چشم بهم زدني ، ديدم نور است كه از زمين به آسـمـان بـالا مـي رود و دور آن قطعه زمين مثل كوه طور محل تجلي حضرت نورالانوارگرديده اسـت .
صداي دلرباي آن معشوق ماسوي بلند شد كه مي فرمود: برخيز.
با آن كه سر و پيكرم مجروح بود و مشرف به موت بودم و خون از جراحاتم جاري بود، بركت فرمايش آن جان جهانيان و زندگي بخش ارواح اهل ايمان ، حيات تازه در جسم وجان من دميد و از بستر مرگ برخاستم .
آن حضرت فرمود: اين است قبر جد بزرگوارم ، روانه شو.
نـگـاه كـردم ، ديدم چراغهاي گلدسته ها و گنبد مطهر پيداست و هيچ اثري از اعراب واسباب و اثـاثـيه ام نيافتم و همه ناراحتي ها را فراموش كرده ، راحت راه را طي مي كردم .
تا آن كه خود را در كـوچـه بـاغهاي كربلا ديدم ، در حالي كه هوا روشن شده بود گفتم :براي نماز به كربلا نمي رسم .
هـمين جا تيمم كرده ، نماز مي خوانم .
چون نشستم وتيمم كردم ، احساس ضعف و درد نموده ، دو ركـعت نماز رابه طور نشسته و به هزارزحمت خواندم و همان جا از هوش رفتم و چشم باز نكردم مگر در خانه مرحوم آقاشيخ حسين فرزند حجة الاسلام مازندراني (ره ).
معلوم شد گاريهايي كه از كاظمين و بغداد وارد كربلا مي شوند، مرا با خود حمل نموده و به خانه شـيـخ آورده انـد.
وقـتـي شيخ مرا زنده ديد، گفت : غم مخور، شهداء كربلاهفتاد و سه نفر شدند (يعني تو يكي از ايشاني ).
چـنـد مـاهـي زخـمها رامعالجه كردم تا از بركت نفس مبارك حضرت صاحب الزمان روحي فداه سلامتي و عافيت يافتم
كمال الدين ج 1، ص 104، س 8