دوشنبه, 29 آبان 1396
You are here:

انتخاب قالب

اطلاعات سایت

اعضا : 4637
محتوا : 302
بازدیدهای محتوا : 695180

اوقات شرعی



جستجو

Loading
تشرف حاج محمد حسين تاجر  نامه الکترونیک
تاجر متقي حاج محمد علي گفت : روزي در بـازار بـودم .
حـاج محمد حسين كه از تجار بود، به من رسيد و سؤال كرد: اهل كجاييد؟ گفتم : اهل دزفول هستم .
هـمـيـن كـه اسـم دزفـول را از من شنيد، بناي مصافحه و معانقه و اظهار محبت كردن به من را گذاشت و گفت : امشب براي صرف غذا به منزل من تشريف بياوريد.
كمي ترسيدم كه بدون هيچ سابقه اي به منزل او بروم ، لذا تامل نمودم .
ايشان از حال من ، مطلب را دريافت ، لذا گفت : اگر هم مي ترسيد، مي توانيد هر كس را بخواهيد باخود بياوريد، مانعي ندارد.
من وعده دادم و ايشان نشاني خانه را داد.
شب به آن جا رفتم ، ديدم تشريفات وتداركات زيادي بجا آورده است .

ايشان به من گفت : سبب اظهار محبت من نسبت به شما آن هم به اين كيفيت ، آن است كه من از دزفـول شـمـا فـيضي عظيم برده ام ، لذا چون شنيدم شما از اهل آن جاييد،خواستم قدري تلافي كرده باشم .
جريان اين است كه من ثروت زيادي دارم ، ولي قبلاهيچ اولادي نداشتم و به اين دليل مـحزون بودم و غصه مي خوردم ، تا آن كه به كربلا ونجف مشرف شدم .
در آن جا از اهل علم سؤال كردم : براي حاجات مهم ، چه توسلي در اين جا مؤثر است .
گـفتند: ((به تجربه ثابت شده است ، كه اعمال مسجدسهله در شب چهارشنبه ، موجب توجه امام عصر (ع ) مي شود)).
مـن مـدتي شبهاي چهارشنبه را به آن جا مي رفتم و اعمالش را آن گونه كه ياد گرفته بودم ، بجا مـي آوردم .
تـا آن كـه شبي در خواب كسي به من فرمود: جواب مشكل تو نزدمشهدي محمد علي نـساج (بافنده ) در شهر دزفول است .
من تا آن روز، اسم دزفول رانشنيده بودم ، لذا از بعضي افراد، نام و راه آن جا را پرسيدم ، و به آن طرف حركت كردم .
وقتي به آن جا رسيدم ، نزديك صبح به نوكر خـود گـفـتـم : من مي خواهم كسي را در اين شهر پيدا كنم تو در منزل بمان اگر هم دير شد، به جستجوي من بيرون نيا تا خودم برگردم .
از خانه خارج شدم ، اما تا عصر در هر كوچه و محله اي كه رفتم و سراغ مشهدي محمد علي نساج را گرفتم ، كسي او را نمي شناخت ، تا آن كه آخرالامر به كوچه اي رسيدم و از شخصي پرسيدم : مغازه مشهدي محمد علي بافنده كجا است ؟ گفت : سر اين كوچه دكان او است .
وقتي به آن جا رسيدم ، ديدم دكان بسيار كوچكي دارد و در همان جا هم نشسته است .
به مجرد آن كه مرا ديد، فرمود: حاج محمد حسين ، سلام عليك .
خداوند چند اولادپسر به تو مرحمت مي كند و تعداد آنها را گفت كه الان به همان تعداد، اولاد پسردارم .
من بسيار تعجب كردم كه ايشان بدون سابقه مرا شناخت و مقصد مرا هم گفت .
در دكان او نشستم .
دانست كه من غذا نخورده ام لذا يك سيني و كاسه چوبي آورد كه در آن قدري مـاسـت و دو تـا نـان جو بود.
وقتي خوردم و نماز خواندم ، به ايشان گفتم :من امشب مهمان شما مي باشم .
فرمود: حاجي منزل من همين جا است و هيچ رواندازي ندارم .
گفتم : من به همين عباي خود اكتفا مي كنم .
او هم اجازه ماندن داد.
همين كه شب شد، ديدم اول مغرب اذان گفت و نماز مغرب و عشا را خواند.
بعد از آن هم سيني و كاسه را با ماست و چهار دانه نان جو آورد، و بعد از صرف غذا خوابيد ومن هم خوابيدم .
اول اذان صبح برخاست و اذان گفت و نماز خواند و سر كار خود نشست .
من پرسيدم : شما اسم و مقصد مرا از كجا دانستيد؟ فرمود: حاجي به مقصد خود رسيدي ديگر چه كار داري ؟ اصرار كردم .
فـرمود: اين خانه عالي را مي بيني ؟ [از دور خانه مجللي ديده مي شد].
اين جا منزل يكي از اعيان و اشـراف لـر است .
هر سال پنج الي شش ماه مي آيد و چند سرباز به همراه خود مي آورد.
يك سال در مـيـان سـربـازها، شخصي لاغر اندام بود كه روزي نزد من آمدو گفت : تو براي تهيه نان خود چه مي كني ؟ گفتم : اول سال به اندازه روزي چهار دانه نان جو كه لازم دارم ، جو مي خرم و آردمي كنم و از آن آرد، هر روز مي دهم برايم نان بپزند.
گفت : ممكن است من هم پول بدهم و همان قدر براي من جو تهيه كني و نان مراتامين نمايي ؟ قبول كردم .
او هر روز مي آمد و چهار دانه نان جو از من مي گرفت .
تا آن كه يك روز ظهر نيامد.
قدري طول كشيد.
رفتم و از رفقاي او پرسيدم .
گفتند: امروز كسالت پيدا كرده و در مسجد خوابيده است .
به آن مسجد رفتم ، تا او را عيادت كنم .
وقتي حالش را پرسيدم ، گفت : من امروز درفلان ساعت از دنـيا مي روم و كفن من فلان جا است و تو در دكان خود مواظب باش هر كس آمد و تو را خواست ، اطاعت كن .
هر چه هم از جو باقي مانده ، خودت بردار.
بـه دكـان آمدم .
چند ساعتي كه از شب گذشت ، شخصي آمد و مرا صدا زد.
برخاستم و بااو و چند نفر ديگر كه همراهش بودند، به مسجد رفتم .
جـوان از دنـيـا رفته بود.
آن شخص دستوري داد و او را با كفن برداشتيم تا بيرون شهرنزد چشمه آبي آورديم .
بعد هم غسل و كفن كرده ، به خاك سپرديم .
آنها رفتند من هم بدون اين كه سؤالي از ايشان بنمايم به دكان خود برگشتم .
تقريبا يك ماه گذشت .
يك شب ديدم ، باز كسي مرا صدا مي زند.
در را گشودم ، آن شخص فرمود: تو را خواسته اند.
برخاستم و با ايشان تا بيرون شهر آمدم .
ديدم درصحراي وسيعي جمع بسياري از آقـايان دور يكديگر نشسته اند.
به قدري آن صحرادر آن موقع روشن بود و صفا داشت كه به وصف نمي آيد.
آن آقـايي كه ميان آنها از همه محترم تر بودند، به من فرمودند: مي خواهم تو را به جاي آن سرباز به پاداش خدمتي كه به او كرده اي (در امر تهيه نان او را كمك كردي ) نصب كنم .
مـن چون اصل مطلب را متوجه نشده بودم ، عرض كردم : من كجا از عهده سربازي برمي آيم ؟ تازه ايـن چـه كـاري است ، يعني اگر خيلي ترقي داشته باشد منصب سلطاني پيدا مي كند.
[آن هم كه فايده ندارد.]
فـرمـوند: اين طور نيست كه تو فكر مي كني .
در اين جا شخصي كه با ايشان آمده بودم ،فرمود: اين بزرگوار حضرت صاحب الامر (ع ) مي باشند.
من به حضرتش عرض كردم : سمعا و طاعة .
فرمودند: تو را به جاي او گماشتم .
به جاي خود باش هر زمان به تو فرماني داديم ،انجام بده .
من برگشتم .
يكي از آن فرمانها پيغامي بود كه به تو دادم
كمال الدين ج 2، ص 79، س 20.