شنبه, 01 مهر 1396
You are here:

انتخاب قالب

اطلاعات سایت

اعضا : 4635
محتوا : 302
بازدیدهای محتوا : 681620

اوقات شرعی



جستجو

Loading
تشرف اخوي آقا سيد علي داماد  نامه الکترونیک
اخوي سيد جليل ، مرحوم آقا سيد علي تبريزي داماد فرمود: اوقاتي كه در پركنه هندوستان بودم ، روزي در منزل نشسته بودم .
ناگاه زن مجلله اي ،وارد حجره مـن شد و بدون مقدمه چادر خود را كنار زد و صورتش را به من نشان داد.
ديدم زني است جوان و در نهايت حسن و جمال كه شديدا لاغر است .
آن زن گفت : علت لاغري من اين است كه گرفتار يكي از اجنه شده ام .
او مرا به اين حالت رسانده است .
من براي رهايي خودم چاره اي نديدم ، جز آن كه به شما متوسل شوم ، به خاطر اين كه سيد و از دودمان پيغمبريد.
بـعـد از صحبتهاي اين زن به او دستور دادم هر وقت آن جن نزد تو ظاهر شدآية الكرسي را قرائت كن ، او از تو فرار خواهد كرد.
گفت : آية الكرسي را بلد نيستم .
مدتي زحمت كشيدم تا بالاخره آية الكرسي را به او تعليم دادم .
بعد از چند روز آمد و اظهار تشكر كرد كه به بركت اين آيه مباركه ، هر وقت او نمايان مي شود و آن را مي خوانم ، از شرش خلاص مي شوم .
مـدتـي از ايـن جـريان گذشت .
روزي ديدم چيز سياهي مانند قورباغه به سقف اتاق مسكوني من چـسـبـيـده و كم كم رو به پايين مي آيد و همين طور بزرگ مي شود، تا آن كه به سطح اتاق رسيد.
ناگاه ديدم هيكلي عجيب و هيولايي غريب است كه من ازديدنش به وحشت افتادم .

با صدايي رسا و با تندي و خشونت به من گفت : تو به خاطرتعليم آية الكرسي به محبوبه ام او را از من جدا كردي و بالاخره تو را خواهم كشت .
مـن شـروع به خواندن آية الكرسي نمودم .
ناگاه آن هيكل عجيب ، كم كم كوچك شد، تابه صورت اول برگشت و ناپديد شد.
چـنـدين مرتبه به همين كيفيت به سروقت من آمده و قصد كشتنم را نمود، اما من باخواندن آية الكرسي از شر او نجات يافتم .
تا آن كه روزي براي تفريح از شهر خارج شدم .
در آن نزديكي جنگلي بـود وقتي نزديك جنگل رسيدم ، ناگاه اژدهاي عظيم الجثه اي از بين درختان بيرون آمد و فرياد زد: مـن هـمان جن هستم و الان تو را هلاك مي كنم .
ببينم كيست آن كه تو را از چنگ من رهايي بخشد؟ تـا ايـن كـلام را از او شـنـيـدم فـورا ملهم شده و متوسل به ، فريادرس بيچارگان و نجات دهنده درمـانـدگـان ، حـضرت صاحب العصر و الزمان ارواحنافداه گرديدم و به آن جن گفتم :حضرت حجت (ع ) مرا نجات خواهد داد.
تـا ايـن جمله از دهانم خارج شد، جوان سيدي را كه عمامه اي سبز بر سر و تبري دردست داشت ، مقابل خود ديدم .
آن آقا تبر خود را به من داد و فرمود: اين اژدها رابكش .
عـرض كـردم : مـولاي مـن ، از تـرس و وحشت در اعضاي خود رمقي نمي بينم ، چه رسدبه آن كه بتوانم تبر را به كار گيرم .
در اين جا خود ايشان نزديك رفته و به ضرب تبر سر آن اژدها را درهم كوبيد و به درك فرستاد.
بعد هم فرمود: برو كه از شر او خلاص شدي .
سؤال كردم : شما كه مي باشيد؟ فرمودند: تو چه كسي را به كمك خواستي و به كه متوسل شدي ؟ عرض كردم : به امام عصر (ع ) متوسل شدم .
فرمودند: منم حجت وقت و امام زمان .
بعد هم از نظرم غايب شدند.
من هم خداوند متعال را به خاطر اين نعمت بزرگ ، بسيار شكر نمودم
كمال الدين ج 2، ص 204، س 25.