شنبه, 01 مهر 1396
You are here:

انتخاب قالب

اطلاعات سایت

اعضا : 4635
محتوا : 302
بازدیدهای محتوا : 681645

اوقات شرعی



جستجو

Loading
تشرف زاهد كوفي در مسجد جعفي  نامه الکترونیک
حسين بن علي بن حمزه اقساسي در خانه شريف علي بن جعفر بن علي مدايني فرمود: در كـوفـه گـازري (كـسي كه شغلش لباسشويي است ) بود كه به زهد مشهور و از اهل عبادت به حساب مي آمد.
او طالب اخبار و آثار خوب بود.
اتـفـاقا روزي در مجلسي با آن شخص ملاقات كرديم .
در آن جا او با پدرم صحبت مي كرد.
در بين صحبت گفت : شبي در مسجد جعفي ، كه از مساجد قديمي خارج كوفه بود، تنهايي خلوت كرده و عبادت مي كردم .
نـاگاه سه نفر داخل شدند.
يكي از ايشان ميان صحن مسجد نشست و دست چپ خودرا به زمين كـشـيـد.
آبـي ظاهر شد و از آن آب وضو گرفت .
به آن دو نفر اشاره كرد.

ايشان هم با آن آب وضو گرفتند.
بعد هم جلوتر از آن دو نفر ايستاد و مشغول نماز شد.
ايشان هم به او اقتداء كردند.
بـعـد از سـلام نـماز، موضوع ظاهر كردن آب به نظر من بزرگ آمد.
از يكي از آن دو نفركه طرف دست راست من نشسته بود، پرسيدم : اين مرد كيست ؟ گفت : او حضرت صاحب الامر (ع ) و پسر امام حسن عسكري (ع ) است .
همين كه اين مطلب را شنيدم ، به خدمت آن حضرت رسيده دست ايشان را بوسيدم وعرض كردم : يا بن رسول اللّه راجع به عمر بن حمزه شريف چه مي فرماييد؟ آيا او برحق است ؟ فرمود: نه ، اما هدايت مي شود و نمي ميرد، مگر آن كه قبل از فوتش مرا خواهد ديد.
راوي (حـسـين بن علي بن حمزه اقساسي ) مي گويد: اين جريان جالب و عجيب بود.
بعد از مدتي طولاني عمر بن حمزه وفات كرد، ولي نشنيديم كه آن حضرت را ديده وملاقات نموده باشد.
تا آن كـه اتـفاقا در مجلسي ، آن شيخ (گازر) را ملاقات كردم .
مجددا قضيه را از او پرسيدم .
بعد از ذكر آن ، ما انكار نموديم و گفتيم : مگر نگفته بودي كه آن حضرت فرمودند: عمر بن حمزه در آخر كار مرا خواهد ديد.
پس چرا نديد؟ گفت : تو چه مي داني كه نديده است ؟ شايد ديده و تو نفهميده باشي ؟ بـعـد از آن بـا ابـوالـمـناقب (پسر علي بن حمزه ) ملاقات كردم و راجع به حكايت پدرش گفتگو مـي كـردم .
در بـين ، قضيه فوت پدرش را گفت ، كه اواخر يك شب ، نزد پدرم نشسته بودم در آن وقـتـي كـه پدرم مريض بود و مرض هم شدت داشت ، به طوري كه قوايش تحليل رفته و صدايش ضـعـيـف شـده بـود.
درهاي خانه را هم بسته بوديم .
ناگاه مردي نزد ما حاضر شد كه از مهابت و عظمت او ترسيده و بر خود لرزيديم و از داخل شدنش از درهاي بسته تعجب كرديم .
اين حالت او، مـا را از ايـن كـه راجـع به كيفيت داخل شدنش از درهاي بسته سؤال كنيم ، غافل كرد.
قدري نزد پـدرم نشست و با اومشغول صحبت شد و پدرم گريه مي كرد.
بعد از آن برخاست و از نظر ما غايب شد.
پـدرم بـا سـنـگـيـنـي حـركت نمود و به جانب من نگريست و گفت : مرا بنشانيد.
او رانشانيديم .
چشمهايش را باز كرد و گفت : آن كسي كه نزد من بود كجا رفت ؟ گفتيم : از همان راهي كه آمده بود، رفت .
گفت : بگرديد.
شايد او را پيدا كنيد.
در اطـراف خـانـه جـسـتـجـو كرديم ، ولي درها را بسته ديديم و اصلا اثري از آن شخص نيافتيم .
برگشتيم و پدرم را از درهاي بسته و نيافتن او خبر داديم و از او پرسيديم :ايشان چه كسي بود؟ گفت : مولاي ما حضرت صاحب الزمان ارواحنا فداه بودند.
بعد از آن ماجرا، مرض او شدت كرد و دار فاني را وداع گفت
كمال الدين ج 2، ص 119، س 14.