شنبه, 01 مهر 1396
You are here:

انتخاب قالب

اطلاعات سایت

اعضا : 4635
محتوا : 302
بازدیدهای محتوا : 681687

اوقات شرعی



جستجو

Loading
تشرف مشهدي علي اكبر تهراني  نامه الکترونیک
آقا سيد عبدالرحيم - خادم مسجد جمكران - مي گويد: در سـال وبا (سال 1322) بعد از گذشتن مرض ، روزي به مسجد جمكران رفتم .
ديدم مرد غريبي در آن جا نشسته است .
احوال او را پرسيدم .
گـفـت : مـن سـاكـن تهران مي باشم و اسمم مشهدي علي اكبر است .
در تهران كاسبي وخريد و فـروش دخانيات داشتم ، اما پس از مدتي سرمايه ام تمام شد، چون به مردم نسيه داده بودم و وقتي وبـا آمـد آنـهـا از بين رفتتند و دست من خالي شد، لذا به قم آمدم .
در آن جا اوصاف اين مسجد را شـنـيـدم .
مـن هم آمدم كه اين جا بمانم ، تا شايد حضرت ولي عصر ارواحنافداه نظري بفرمايند و حاجتم را عنايت كنند.
سـيـد عبدالرحيم مي گويد: مشهدي علي اكبر سه ماه در مسجد جمكران ماند و مشغول عبادت شد.
رياضتهاي بسياري كشيد، از قبيل : گرسنگي و عبادت و گريه كردن .
روزي بـه من گفت : قدري كارم اصلاح شده ، اما هنوز به اتمام نرسيده است .
به كربلامي روم .
يك روز از شهر به طرف مسجد جمكران مي رفتم .
در بين راه ديدم ، او پياده به كربلا مي رود.

شـش مـاه سـفر او طول كشيد.
بعد از شش ماه ، باز روزي در بين راه ، همان شخص را كه از كربلا برگشته بود، در همان محلي كه قبلا ديده بودم ، مشاهده كردم .
با هم تعارف كرديم و سر صحبت باز شد.
او گفت : در كربلا برايم اين طور معلوم شدكه حاجتم در همين مسجد جمكران داده مي شود، لذا برگشتم .
اين بار هم مشهدي علي اكبر دو سه ماه ماند و مشغول رياضت كشيدن و عبادت بود.
تـا آن كه پنجم يا ششم ماه مبارك رمضان شد.
ديدم مي خواهد به تهران برود.
او را به منزل بردم و شب را آن جا ماند.
در اثناء صبحت گفت : حاجتم برآورده شد.
گفتم : چطور؟ گفت : چون تو خادم مسجدي برايت نقل مي كنم و حال آن كه براي هيچ كس نقل نكرده ام .
من با يكي از اهالي روستاي جمكران قرار گذاشته بودم كه روزي يك نان جو به من بدهد و وقتي جمع شد پولش را بدهم .
روزي براي گرفتن نان رفتم .
گفت :ديگر به تو نان نمي دهم .
مـن ايـن مـساله را به كسي نگفتم و تا چهار روز چيزي نداشتم كه بخورم مگر آن كه ازعلف كنار جـوي مـي خـوردم ، بـه طـوري كه مبتلا به اسهال شدم .
اين باعث شد كه من بي حال شوم و ديگر قدرت برخاستن را نداشتم ، مگر براي عبادت كه قدري به حال مي آمدم .
نـصـف شـبـي كـه وقت عبادتم بود فرا رسيد.
ديدم سمت كوه دو برادران (نام دو كوه دراطراف مسجد جمكران ) روشن است و نوري از آن جا ساطع مي شود، بحدي كه تمام بيابان منور شد.
نـاگهان كسي را پشت در اتاقم ديدم ، مثل اين كه در را مي كوبد (منزلم در يكي ازحجرات بيرون مسجد بود) با حال ضعف برخاستم و در را باز كردم .
سيدي را باجلالت و عظمت پشت در ديدم .
به ايـشـان سـلام كـردم ، اما هيبت ايشان مرا گرفت ونتوانستم حرفي بزنم .
تا آن كه آمده و نزد من نشستند و بناي صحبت كردن راگذاشتند، و فرمودند: جـده ام فـاطمه (س ) نزد پيغمبر (ص ) شفاعت كرده كه ايشان حاجتت را برآورند.
جدم نيز به من حواله نموده اند.
برو به وطن كه كار تو خوب مي شود.
و پيغمبر (ص )فرموده اند: برخيز برو كه اهل و عيالت منتظر مي باشند و بر آنها سخت مي گذرد.
مـن پـيـش خـود خيال كردم كه بايد اين بزرگوار حضرت حجت (ع ) باشد، لذا عرض كردم : سيد عبدالرحيم خادم اين مسجد نابينا شده است شما شفايش بدهيد.
فرمودند: صلاح او همان است كه نابينا بماند.
بعد فرمودند: بيا برويم و در مسجد نمازبخوانيم .
بـرخـاسـتـم و با حضرت بيرون آمديم ، تا به چاهي كه نزديك درب مسجدمي باشد،رسيديم .
ديدم شخصي از چاه بيرون آمد و حضرت با او صحبتي كردند كه من آن را نفهميدم .
بعد از آن به صحن مسجد رفتيم كه ديدم ، شخصي از مسجد خارج شد.
ظرف آبي در دستش بود كه آن را به حضرت داد.
ايـشـان وضو گرفتند و به من هم فرمودند: با اين آب وضو بگير.
من از آن آب وضو گرفتم و داخل مسجد شديم .
عرض كردم : يا بن رسول اللّه چه وقت ظهور مي كنيد؟ حضرت با تندي فرمودند: تو چه كار به اين سؤالها داري ؟ عرض كردم : مي خواهم از ياوران شما باشم .
فرمودند: هستي ، اما تو را نمي رسد كه از اين مطالب سؤال كني و ناگهان از نظرم غايب شدند، اما صـداي حـضـرت را از مـيان چاهي كه پاي قدمگاه در صفه اي كه در و پنجره چوبي دارد و داخل مسجد است ، شنيدم كه فرمودند: برو به وطن كه اهل و عيالت منتظر مي باشند.
در اين جا مشهدي علي اكبر اظهار داشت كه عيالم علويه مي باشد
كمال الدين ج 2، ص 199، س 8