دوشنبه, 29 آبان 1396
You are here:

انتخاب قالب

اطلاعات سایت

اعضا : 4637
محتوا : 302
بازدیدهای محتوا : 695181

اوقات شرعی



جستجو

Loading
تشرف شيخ محمد تقي قزويني  نامه الکترونیک
شيخ جليل ، ميرزا عبدالجواد محلاتي ، كه از اهل تقوي و مجاورين نجف اشرف بود،فرمود: شـيـخ مـحـمـد تقي قزويني ، كه در مدرسه صدر منزل داشت و از نظر علم و عمل و تقوي و زهد بـي نـظـيـر بـود، دائمـا مي گفت : حاجتي كه من از خدا دارم و در حرم مطهراميرالمؤمنين (ع ) هميشه خواسته ام اين است كه خدمت ولي عصر، حضرت بقية اللّه ارواحنافداه ، مشرف شده و پاهاي مـبـارك آن حـضـرت را بـبـوسم و در كمال عجز و با دل شكستگي مي گويم : اللهم ارني الطلعة الرشيدة و الغرة الحميدة .
ايشان مبتلا به مرض سل شد و با اين كه فقير و نيازمند بود، نهايت عزت نفس راداشت و حال خود را پوشيده مي داشت .
مـدت هـيـجـده سال ، در جوار حرم مطهر اميرالمؤمنين (ع ) ، موفق به تحصيل علم بود.
مرض او طـول كـشـيـد و هميشه سرفه مي كرد و در وقت سرفه از سينه اش خون خارج مي شد و به همين سبب از حجره اش به انبار مدرسه منتقل شد، تا اطراف حجره به خوني كه از سينه اش دفع مي شد، آلوده نشود.
مـدتـي در آن مـكـان بود و خون از سينه اش دفع مي شد، تا اين كه همه از او نااميد شدند وكسي گمان نمي كرد كه از اين مرض شفا پيدا كند.
چـنـد روزي گـذشـت .
او را در كـمـال صـحت و سلامتي يافتند.

همگي از آن حالت وسلامت او شـگـفـت زده شـدند، بخاطر آن شدت و سختي كه داشت و خوني كه ازسينه اش خارج مي شد.
به هـرحـال بـراي هـمه سؤال بود كه چگونه ناگهاني سلامت خود را باز يافت .
همه مي گفتند: اين نبوده مگر به يك واسطه غيبي ، لذا از سبب شفاي او پرسيدند.
گـفت : شبي از شبها، حال من خيلي وخيم شد، به طوري كه هيچ حس و حركت وشعوري برايم بـاقي نماند.
اوايل فجر بود، ناگاه ديدم سقف انبار شكافته شد و شخصي كه يك صندلي همراهش بـود، فـرود آمـد و آن را در مـقابل من گذاشت .
بعد از اوشخص ديگري فرود آمد و بر آن صندلي نـشـسـت .
در همان حالت مثل اين كه به من گفتند: اين شخص اميرالمؤمنين (ع ) است .
حضرت توجهي به من فرمود و از حال من جويا شد.
عرض كردم : اي سيد و مولاي من ، حاجت مهم من شفاي از اين مرض و رفع فقرمي باشد.
فرمود: اما مرض ، كه از آن شفا يافتي .
عرض كردم : آن آرزوي بلندي كه دارم و هميشه در حرم مطهر دعا مي كنم و از خدامي خواهم كه مستجاب شود، چطور؟ فـرمود: فردا قبل از طلوع آفتاب به بالاي بلندي وادي السلام رفته و در حالي كه متوجه به جاده و راه كـربـلا بـاشـي ، مـي نشيني فرزندم صاحب العصر و الزمان از كربلا مي آيد.
دو نفر از اصحاب او همراهش هستند.
به ايشان سلام كن و هر جا مي روند،همراهشان باش .
در ايـن هـنگام حواسم برگشت و به هوش آمدم ، و هيچ كس را نديدم .
با خود گفتم اين جريان از خـيـالات مـاليخوليايي بود، اما پس از زماني كه گذشت ، سرفه نكردم و ديدم به بهترين وجه شفا يـافـتـه ام .
تعجب كردم و در عين حال باور نمي كردم كه شفا يافته باشم .
تا اين كه شب شد و اصلا سـرفـه اي بـه من دست نداد.
با خود گفتم اگر آنچه كه وعده فرموده اند فردا واقع شود، صورت گرفت و به زيارت مولايم حضرت صاحب الزمان عجل اللّه تعالي فرجه الشريف مشرف شدم ، بدون هيچ شك و شبهه اي به بزرگترين سعادتها رسيده ام .
صـبـح شـد.
وقت طلوع آفتاب ، به محلي كه امر فرموده بودند، رفتم و آن جا نشستم ورو به جاده كـربـلا نمودم .
ناگاه سه نفر كه يكي از آنها جلوتر و با كمال وقار و آرامش بود و دو نفر پشت سر او مثل مجسمه متحرك پيش مي آمدند.
آن دو نفر لباسشان ازپشم و به پايشان گيوه بود.
در اين جا هـيبت و شوكت آن بزرگوار مرا گرفت به طوري كه چون نزد من رسيد، جز سلام كردن قادر به هـيـچ كـاري نبودم .
ايشان جواب سلام مرا دادند و از پاي آن بلندي كه روي آن نشسته بودم ، بالا آمدند و از پشت ديوار شهروارد جاده اي كه به سوي مقام حضرت مهدي (ع ) است ، شدند و حضرت در اتـاقـي كـه در آن مـقـام اسـت ، نـشـسـتند و آن دو نفر كنار در اتاق ايستادند.
من هم نزديك آنـهـاايـسـتـادم .
آن دو نفر ساكت بودند و اصلا صحبت نمي كردند و به همين حال روز بلندشد و آفـتـاب بالا آمد و صبر من هم تمام شد.
با خود گفتم داخل اتاق مي شوم و به بوسيدن پاي مبارك مـولاي خود مشرف مي گردم .
چون پا در فضاي آن اتاق گذاردم ،هيچ كس را نديدم .
اين جا دنيا در نـظـرم تـاريـك شد و تا شب در كنار درياي قديم نجف ، خود را به خاك و گل مي زدم و فرياد مـي كـشـيـدم .
تصميم داشتم كه خود را ازنهايت غصه اي كه پيدا كرده بودم ، هلاك كنم ، اما فكر كردم و ديدم كه دعاي من همين بود: اللهم ارني الطلعة الرشيدة و الغرة الحميدة ، يعني خدايا آن حضرت را به من نشان بده و اين دعا هم كه مستجاب شد.
پس دليلي ندارد كه خود را از بين ببرم ، لذا به محل خود برگشتم و تا به حال هم اين قضيه را به كسي نگفته بودم
كمال الدين ج 1، ص 115، س 6