شنبه, 01 مهر 1396
You are here:

انتخاب قالب

اطلاعات سایت

اعضا : 4635
محتوا : 302
بازدیدهای محتوا : 681621

اوقات شرعی



جستجو

Loading
تشرف مادر عثمان در حله  نامه الکترونیک
شيخ شمس الدين مي فرمايد: مـردي از دربـاريـان سـلاطـيـن ، به نام معمر بن شمس بود كه او را مذور مي گفتند.
اين شخص هـميشه روستاي برس را كه در نزديكي حله است ، اجاره مي كرد.
آن روستاوقف علويين (سادات ) بود.
نايبي داشت كه غله آن جا را جمع مي كرد و نامش ابن الخطيب بود.
ابن الخطيب غلامي به نام عثمان داشت كه مسئول مخارج او بود.
ابن الخطيب از اهل ايمان و صلاح بود، ولي عثمان برخلاف او و از اهل سنت .
اين دوهميشه درباره دين با يكديگر بحث و مجادله مي كردند.
اتـفـاقا روزي هر دوي ايشان نزد مقام ابراهيم خليل (ع ) در برس ، كه نزديكي تل نمرود بود، حاضر شـدنـد.
در آن جـا جمعي از رعيت و عوام حاضر بودند.
ابن الخطيب به عثمان گفت : الان حق را واضح و آشكار مي نمايم .

من در كف دست خود نام آنهايي را كه دوست دارم (علي و حسن و حسين (ع )) مـي نـويسم تو هم بر دست خود نام افرادي را كه دوست داري (فلان و فلان و فلان ) بنويس ، آنگاه دستهاي نوشته شده مان را با هم مي بنديم و بر آتش مي گذاريم .
دست هر كس كه سوخت ، او بر باطل است و هر كس دستش سالم ماند، بر حق است .
عثمان اين مطلب را قبول نكرد و به اين امر راضي نشد.
به همين علت رعيت و عوامي كه در آن جا حـاضـر بـودند، عثمان را سرزنش كردند و گفتند: اگر مذهب تو حق است ،چرا به اين امر راضي نمي شوي ؟ مـادر عثمان كه شاهد قضايا بود، در حمايت از پسر خود مردم را لعن كرد و ايشان راتهديد نمود و ترسانيد، و خلاصه در اظهار دشمني نسبت به ايشان مبالغه كرد.
ناگهان همان لحظه چشمهاي او كور شد به طوري كه هيچ چيز را نمي ديد! وقتي كوري را در خود مشاهده كرد، رفقاي خود را صدا زد.
هنگامي كه به اتاقش رفتند، ديدند كه چـشمهاي او سالم است ، ولي هيچ چيز را نمي بيند، لذا دست او راگرفته و از اتاق بيرون آوردند و بـه حله بردند.
اين خبر ميان خويشان و دوستانش شايع شد.
اطبايي از حله و بغداد آوردند تا چشم او را مـعـالـجـه كـنـند، اما هيچ كدام نمي توانست كاري كند.
در اين ميان زنان مؤمنه اي كه او را مـي شـنـاختند و دوستان اوبودند، به نزدش آمدند و گفتند: آن كسي كه تو را كور كرد، حضرت صـاحـب الامر (ع )است .
اگر شيعه شوي و دوستي او را اختيار كني و از دشمنانش بيزاري جويي ، ماضامن مي شويم كه حق تعالي به بركت آن حضرت تو را شفا عنايت فرمايد وگرنه ازاين بلا براي تو راه خلاصي وجود ندارد.
آن زن بـه ايـن امر راضي شد و چون شب جمعه فرا رسيد، او را برداشتند و به مقام حضرت صاحب الامر (ع ) در حله بردند و بعد هم زن را داخل مقام نموده خودشان كنار در خوابيدند.
همين كه ربع شب گذشت ، آن زن با چشمهاي بينا از مقام خارج و به طرف زنهاي مؤمنه آمد، در حـالـي كـه يك يك آنها را مي شناخت ، حتي رنگ لباسهاي هر يك را به آنها مي گفت .
همگي شاد شدند و خداي تعالي را حمد و سپاس گفتند و كيفيت جريان را از او پرسيدند.
گفت : وقتي شما مرا داخل مقام نموديد و از آن جا بيرون آمديد، ديدم دستي بر دست من خورد و شـخصي گفت : بيرون رو كه خداي تعالي تو را شفا عنايت كرده است و ازبركت اين دست ، كوري من رفع شد و مقام را ديدم كه پر از نور شده بود.
مردي را درآن جا ديدم .
گفتم كيستي ؟ فرمود: منم محمد بن الحسن و از نظرم غايب گرديد.
آن زنها برخاستند و به خانه هاي خود برگشتند.
بـعـد از ايـن قضيه ، عثمان پسر او هم شيعه شد و اين جريان شهرت پيدا كرد و قبيله شان به وجود امام (ع ) يقين كردند.
نـظـيـر اين معجزه ، در سال 1317 هجري هم اتفاق افتاد، يعني زماني كه من مجاوراميرالمؤمنين (ع ) در نجف اشرف بودم و اين مورد نيز زني از اهل سنت بود كه كورشده بود.
او را به مقام حضرت مـهـدي (ع ) در وادي الـسلام ((51)) بردند و به محض توسل به آن بزرگوار در همان مقام شريف چشمهاي او بينا شد

- قبرستان نجف اشرف ، كه بنا به مضمون رواياتي ، ارواح مؤمنين در عالم برزخ به آن جا منتقل شده و بهشت برزخي ايشان در همان جا مي باشد.
كمال الدين ج 2، ص 192، س 33.