شنبه, 01 مهر 1396
You are here:

انتخاب قالب

اطلاعات سایت

اعضا : 4635
محتوا : 302
بازدیدهای محتوا : 681680

اوقات شرعی



جستجو

Loading
تشرف صاحب كتاب الزام الناصب در راه نجف  نامه الکترونیک
آقاي شيخ علي يزدي حائري فرموده اند: در سال معروف به غريقيه كه نزديك به پانصد نفر از زوار اميرالمؤمنين (ع ) در مسيركربلا به نجف بـراي درك زيـارت روز مـبـعث ، در شط كوفه غرق شدند، من هم با عيال و اثاثيه زيادي به همراه عـموي خود به نام حاج عبدالحسين ، از كربلاي معلي خارج شديم و تا نزديك سدي ، كه به دستور مرحوم حاج عبدالحسين شيخ العراقين بنا شده بود، رفتيم .
نـاگـاه هـوا دگرگون شد و بادهاي سخت وزيدن گرفت گرد و خاكي ايجاد شد ابرهاي قطعه قـطعه در هوا نمايان و همديگر را گرفته و متراكم شدند.
رفته رفته نم نم باران ،باريدن گرفت تا آن كـه بـاران شـديد شد و به تگرگ مبدل گرديد.
هر دانه تگرگي كه ازآسمان مي آمد به اندازه نارنج كوچك و يا گردوي بزرگي بود.
وضـعـيـت مـا وخـيـم و دنيا بر ما تنگ شد و بلا نازل گرديد.
يقين كرديم كه هلاك خواهيم شد.

بسياري از چهارپايان از آن تگرگ دستخوش هلاكت گرديدند و مردم همه مضطرب شدند.
بعضي از آن تگرگها كه بر سر افراد مي خورد، آنها را به هلاكت مي رساند.
بعضي از مردم هم منتظر بودند كـه تـا چـه وقـت تگرگ به سرشان اصابت كند.
عده اي هم مثل ديوانگان از اين طرف به آن طرف مي دويدند به اميد آن كه از اين مهلكه جان سالم بدر برند.
سـرما بحدي شديد شد كه دست و پاي همگي مثل چوب خشك گرديد و چهارپايان از حركت باز ماندند.
به عمويم گفتم : كاري كن كه به مركز سليمانيه برسيم .
به جايي كه قايقها توقف مي كنند برو و صاحبان آنها را خبر كن ، شايد بيايند و ما را حمل كنند و ازهلاكت رها شويم .
عـمويم - حاج عبدالحسين - به هر كيفيتي بود خود را به سليمانيه رسانيد، اما درآن جا نه قايق و نه قايق راني ديده بود.
همان جا نااميد ماند و حتي قادر بر مراجعت نبود كه خود را به ما برساند و از كيفيت ماجرا خبر دهد.
بـه هـر حـال بالهاي مرگ بالاي سر ما پهن شده و چنگال خود را به ما نشان مي داد.
دراين اثناء به حضرت ولي عصر ارواحنافداه متوسل شدم ناگاه ديدم قايقي در آب و نزديك ما ظاهر شد سيدي ميان آن بود به گمانم رسيد كه از اهالي كربلا باشد.
ايشان با صداي بلند و به فارسي صدا زد: اين حاج شيخ خودمان است .
بعد هم با ما تعارف نمود ودستور فرمود كه من و عيالات وارد قايق شويم .
دسـتور آن سيد جليل را اطاعت نموده و هر طور بود خود را با اثاثيه و عيال و اطفال به او رساندم .
ايـشان هم حركت كردند تا اين كه ما را به سليمانيه رسانيدند و گذشت برزوار آنچه كه گذشت ، يـعني حدود پانصد نفر از آنها به سبب آن تگرگها از دار دنيارفتند.
من هم متوجه توسل و استغاثه خـود نـشـدم مـگـر بـعد از مدت مديدي كه از اين قضيه گذشته بود و دانستم كه آن سيد همان بزرگوار ارواح العالمين له الفداء است
كمال الدين ج 2، ص 198، س 10.