شنبه, 01 مهر 1396
You are here:

انتخاب قالب

اطلاعات سایت

اعضا : 4635
محتوا : 302
بازدیدهای محتوا : 681677

اوقات شرعی



جستجو

Loading
تشرف اسماعيل هرقلي  نامه الکترونیک
در حله ، شخصي به نام اسماعيل بن حسن هرقلي بود [ هرقل نام روستايي است .
] پسر او شمس الدين فرمود: پدرم نقل كرد: در زمـان جواني در ران چپم دملي كه آن را توثه مي گويند، به اندازه دست يك انسان ،ظاهر شد.
در هـر فـصـل بـهـار مي تركيد و از آن خون و چرك خارج مي شد.
اين ناراحتي مرا از هر كاري باز مي داشت .

به حله آمدم و به خدمت رضي الدين علي ، سيد بن طاووس رسيده و از اين ناراحتي شكايت نمودم .
سـيـد جـراحـان حـله را حاضر نمود.
ايشان مرا معاينه كردند و همگي گفتند: اين دمل روي رگ حـساسي است و علاج آن جز بريدن نيست .
اگر اين را ببريم شايد رگ بريده شود و در اين صورت اسماعيل زنده نخواهد ماند، لذا به جهت وجود اين خطر عظيم دست به چنين كاري نمي زنيم .
سـيـد بـن طـاووس فرمود: من به بغداد مي روم ، در حله باش تا تو را همراه خود ببرم و به اطباء و جراحان بغداد نشان دهم ، شايد ايشان علاجي بنمايند.
بـا هـم بـه بغداد رفتيم .
سيد اطباء را خواست و آنها همان تشخيص را دادند و از معالجه من نااميد شدند.

آنـگـاه ، سـيـد بـن طـاووس به من فرمود: در شريعت اسلام ، امثال تو مي توانند با اين لباسها نماز بخوانند، ولي سعي كن خودت را از خون پاك كني .
بعد از آن عرض كردم : حال كه تا بغداد آمده ام ، بهتر است به زيارت عسكريين (ع ) درسامرا مشرف شوم و از آن جا به حله برگردم .
وقـتـي سيد بن طاووس اين سخن را شنيد، پسنديد.
من هم لباسها و پولي كه همراه داشتم ، به او سپردم و روانه شدم .

چون به سامرا رسيدم ، داخل حرم عسكريين (ع ) شده ، زيارت كردم و بعد به سرداب مقدس مشرف گـرديـدم .
به خداوند عالم استغاثه نمودم و حضرت صاحب الامر عجل اللّه تعالي فرجه الشريف را شفيع خود قرار دادم .
مقداري از شب را در آن جا به سر بردم و تا روزپنج شنبه در سامرا ماندم .
آن روز به دجله رفته ، غسل كردم و لباس پاكيزه اي براي زيارت پوشيدم و آفتابه اي كه همراهم بود، پر از آب كرده برگشتم ، تا به در حصارشهر سامرا رسيدم .
نـاگـاه ، چـهـار نفر سواره مشاهده كردم كه از حصار بيرون آمدند.
گمان من آن بود كه ايشان از شرفاء و بزرگان اعرابند كه صاحبان گوسفند هستند و گله ايشان در آن حوالي مي باشد.
وقـتـي بـه نـزديك آنها رسيدم ، ديدم دو نفر از ايشان جوان و يكي پيرمرد است كه نقاب انداخته و ديگري بسيار با هيبت و فرجيه به تن داشت (لباس مخصوصي است كه درآن زمان ها روي لباسها مي پوشيدند) و در آن شمشيري حمايل كرده بود.
آن سوارهانيز شمشير به همراه داشتند.
پيرمرد نقاب دار، نيزه اي در دست داشت و در سمت راست راه ايستاده بود و آن دوجوان در سمت چپ ايستاده بودند.

صاحب فرجيه ، وسط راه ايستاد.
سوارها سلام كردند و من جواب سلام ايشان رادادم .
آنگاه صاحب فرجيه به من فرمود: فردا به نزد اهل و عيال خود خواهي رفت ؟ عرض كردم : بلي .
فرمود: پيش بيا تا آن چيزي كه تو را به درد و الم وا مي دارد، ببينم .
من از اين كه به بدنم دست بزند كراهت داشتم ، زيرا تازه از آب بيرون آمده بودم وپيراهنم هنوز تر بود.
با اين احوال اطاعت كرده ، نزد او رفتم .
چـون بـه نزد او رسيدم ، آن سوار (صاحب فرجيه ) خم شد و دوش مرا گرفت و دست خود را روي زخم گذاشت و فشار داد، به طوري كه به درد آمد و بعد روي اسب نشست .
آن پيرمرد گفت : رستگار شدي اي اسماعيل .
گفتم : ما و شما ان شاءاللّه همه رستگاريم .
و از اين كه پيرمرد اسم مرا مي داند تعجب كردم ! بعد از آن پيرمرد گفت : اين بزرگوار امام عصر تو است .
مـن پـيـش او رفـتـم و پـاهاي مباركش را بوسيدم .
حضرت اسب خود را راند و من نيز درركابش مي رفتم .
فرمود: برگرد.
عرض كردم : هرگز از حضورتان جدا نمي شوم .
فرمود: مصلحت در آن است كه برگردي .
باز عرض كردم : از شما جدا نمي شوم .
در اين جا آن پيرمرد گفت : اي اسماعيل آيا شرم نداري كه امام زمانت دو مرتبه فرمودبرگرد و تو فرمان او را مخالفت مي كني ؟ پـس از ايـن سخن ايستادم و آن حضرت چند گامي دور شدند و به من التفاتي كردند وفرمودند: زماني كه به بغداد رسيدي ، ابوجعفر خليفه ، كه اسم او مستنصر است ، تو رامي طلبد.
وقتي كه نزد او حـاضر شدي و به تو چيزي داد، قبول نكن و به پسر ما كه علي بن طاووس است ، بگو نامه اي در خصوص تو به علي بن عوض بنويسد.
من هم به اومي سپارم كه هر چه مي خواهي به تو بدهد.
بـعد هم با اصحاب خود تشريف بردند تا از نظرم غايب شدند.
من در آن حال ازجدايي ايشان تاسف خوردم و ساعتي متحير ماندم و بر زمين نشستم .
بعد از آن به حرم عسكريين (ع ) مراجعت نمودم .
خدام اطراف من جمع شدند و مرا دگرگون ديدند.
گفتند: چه اتفاقي افتاده است ؟ آيا كسي با تو جنگ و نزاعي كرده است ؟ گفتم : نه ، آيا آن سوارهايي كه بر حصار بودند شناختيد؟ گفتند: آنها شرفاء و صاحبان گوسفندانند.
گفتم : نه ، بلكه يكي از آنها امام عصر (ع ) بود.
گفتند: آن پيرمرد يا كسي كه فرجيه به تن داشت امام عصر (ع ) بود؟ گفتم : آن كه فرجيه به تن داشت .
گفتند: جراحت خود را به او نشان داده اي ؟ گـفـتـم : آن بزرگوار به دست مباركش آن را گرفت و فشار داد، به طوري كه به درد آمد وپاي خـود را بـيـرون آوردم كـه آن محل را به ايشان نشان دهم ، ديدم از دمل و جراحت اثري نيست .
از كثرت تعجب و حيرت ، شك كردم كه دمل در كدام پاي من بود.
پاي ديگرم را نيز بيرون آوردم ، باز هم اثري نبود.

چـون مـردم ايـن مـطلب را مشاهده كردند، به من هجوم آوردند و لباسم را قطعه قطعه كردند و جـهـت تبرك بردند و به طوري ازدحام كردند كه نزديك بود پايمال شوم .
درآن حال خدام مرا به خزانه بردند.
نـاظـر حـرم مـطهر عسكريين (ع ) داخل خزانه شد و مرا ديد.
سؤال كرد: چند وقت است از بغداد خارج شده اي ؟ گفتم : يك هفته .
او رفت و من آن شب را در سامرا به سر بردم .
بعد از اداي نماز صبح وداع نموده و بيرون آمدم و اهل آن جا مرا مشايعت كردند.
بـراه افـتـادم و شـب را بـيـن راه در منزلي خوابيدم .
صبح عازم بغداد شدم ، وقتي كه به پل قديم رسيدم ، ديدم مردم جمع شده و هر كه مي گذرد، از نام و نسب او سؤال مي نمايند.
وقتي رسيدم از مـن نـيـز سؤال كردند.
تا نام و نسب خود را گفتم ، ناگاه بر من هجوم آوردند و لباسهاي مرا پاره پاره نمودند و خيلي خسته ام كردند.
پاسبان محل در اين باره نامه اي به بغداد نوشت .
مـرااز آن جا حركت داده به بغداد بردند.
مردم آن جا نيز به سرم هجوم آورده ، لباسهاي مرا بردند و نزديك بود كه از كثرت ازدحام هلاك شوم .
وزير خليفه كه اهل قم و از شيعيان بود، سيد بن طاووس را طلبيد تا اين حكايت را ازاو بپرسد.
وقـتي ابن طاووس در بين راه مرا ديد، همراهيان او مردم را از اطراف من متفرق كردند.
ايشان به من فرمود: آيا اين حكايت مربوط به تو است ؟ گفتم : آري .
از مركبش فرود آمد و ران مرا برهنه نمود و اثري از آن جراحت نديد و در اين هنگام از حال رفت و بيهوش شد.

وقـتـي بـهـوش آمـد، دسـت مـرا گـرفت و گريه كنان نزد وزير برد و گفت : اين شخص برادرو عزيزترين مردم نزد من است .
وزيـر از قـصـه ام پرسيد.
من هم حكايت را نقل كردم .
سپس او اطبايي كه جراحت مراديده بودند، احضار نمود و گفت : جراحت اين مرد را معالجه و مداوا نماييد.
گفتند: جز بريدن معالجه ديگري ندارد و اگر بريده شود مي ميرد.
وزير گفت : اگر بريده شود و نميرد، چه مدت لازم است كه گوشت در جايش برويد؟ گفتند: دو ماه طول خواهد كشيد، اما جاي بريدگي گود مي ماند و مو نمي رويد.
وزير گفت : جراحت او را كي ديده ايد؟ گفتند: ده روز قبل .
وزير پاي مرا به اطباء نشان داد.
آنها ديدند كه مانند پاي ديگرم ، صحيح و سالم است وهيچ اثري از جراحت در آن نيست .
يكي از آنها فرياد زد: اين كار، كار عيسي بن مريم (ع ) است .
وزير گفت : وقتي كه كار شما نباشد، ما خود مي دانيم كار كيست .
بعد از آن ، وزير مرا به نزد خليفه ، كه مستنصر بود، برد.
خليفه كيفيت را پرسيد.
مـن هـم قـضـيـه را نقل كردم .
بعد دستور داد تا هزار دينار براي من بياورند و گفت : اين مبلغ را هزينه سفر خويش قرار ده .
گفتم : جرات ندارم كه ذره اي از آن را بردارم .
گفت : از كه مي ترسي ؟ گـفـتـم : از كسي كه اين معامله را با من نمود و مرا شفا داد، زيرا به من فرمود: از ابوجعفرچيزي قبول نكن .

خليفه از اين گفته ام ، گريست و ناراحت شد و من هم از او چيزي قبول نكرده ،خارج شدم .
نظير قضيه اسماعيل هرقلي ، توسلي است كه به حضرت علي بن موسي الرضا(ع )شده است ، لذا ما اين توسل را هم ذكر مي كنيم .
آقا ميرزا احمد علي هندي فرمود: مـدتـي بـالاي زانوي من دملي ايجاد شده بود كه مرا بسيار اذيت مي كرد.
هر چه به اطباءمراجعه نمودم فايده اي نداشت .
بالاخره آنها اقرار كردند كه آن دمل علاج ناپذيراست .
پـدرم بـا آن كه از اطباء هند فهميده تر بود، جمعي از آنان را از اطراف و اكناف هنداحضار كرد.
هر كدام از آنها كه دمل را ديد، به عجز از درمان آن اعتراف نمود، تا آن كه طبيبي فرنگي آورد.
او دمل را ديد و ميله اي در آن فرو برد و بيرون آورد و گفت : اين دمل را غير از عيسي بن مريم (ع ) كسي نـمـي تواند علاج كند و زخم آن به فلان پرده سرايت مي كند، وقتي كه به آن جا رسيد، تو را هلاك خواهد كرد و امروز يا فردا است كه به آن پرده برسد.
چون اين مطلب را از طبيب شنيدم ، بسيار مضطرب شدم و تا شب به اين حال بودم .
شـب كـه خـوابـيـدم ، در عالم رؤيا ديدم ، حضرت علي بن موسي الرضا (ع ) از روبروي من تشريف مـي آورنـد، در حـالـي كـه نور از صورت مباركشان به آسمان بالا مي رود.
حضرت مرا صدا زدند و فرمودند: اي احمد علي به طرف من بيا.
عرض كردم : مولاي من مي دانيد كه مريضم و قادر بر آمدن نيستم .
آن بزرگوار اعتنايي به من ننمودند و دوباره فرمودند: به سوي من بيا.
من امتثال امر آن حضرت را نموده و خود را به حضور مباركش رساندم .
آن بزرگوار دست مباركشان را به زانوي من كه دمل داشت ، ماليدند.
عرضه داشتم : مولاي من ، بسيار مشتاق زيارت قبر شما مي باشم .
حضرت فرمودند: ان شاءاللّه .
از خـواب بـيـدار شـدم ، چـون بـه زانوي خود نگاه كردم ، اثري از آن زخم و دمل نديدم .
جرات هم نـداشـتـم كـه ايـن جريان را براي افرادي كه حال مرا مي دانستند اظهار نمايم ،زيرا كه آنها قبول نمي كردند.
تا آن كه قضيه شفا يافتن من ، منتشر شد و به سلطان هند رسيد.
سلطان مرا احضارنموده و بعد از مطلع شدن از كيفيت خواب ، مرا اكرام و احترام نمود و يك مقرري برايم تعيين كرد كه هر ساله به من مي رسيد.
ناقل قضيه مي گويد: آن مقرري در زمان مجاورتش در كربلاي معلي هم به اومي رسيد
كمال الدين ج 2، ص 57، س 36.