شنبه, 01 مهر 1396
You are here:

انتخاب قالب

اطلاعات سایت

اعضا : 4635
محتوا : 302
بازدیدهای محتوا : 681619

اوقات شرعی



جستجو

Loading
تشرف سيدي از علماي زاهد نجف اشرف  نامه الکترونیک
عالم زاهد، آقا سيد محمد خلخالي فرمودند: سيدي جليل ، كه صاحب ورع و تقوي و از پيرمردهاي نجف اشرف بود، با من رفاقتي داشت .
ايشان مـنزوي بود و زياد با ديگران مخلوط نمي شد.
شبي او را به منزل خوددعوت كردم تا با هم مانوس باشيم .
ايشان هم تشريف آوردند.
فرداي آن شب را هم نگذاشتم بروند و تا غروب كه يك شبانه روز مي شد، در منزل ما تشريف داشتند.
فـصـل تـابـستان بود و هواي گرم كه قهرا انسان تشنه مي شود.
ما هم تشنه مي شديم و ازمايعات خنك براي رفع عطش مي نوشيديم ، اما آن سيد جليل بر خلاف ما هيچ اظهارعطش نمي كرد و هر چه را به ايشان تعارف مي كرديم مقداري از روي تفنن مي نوشيد.
به همين جهت من عرض كردم : آقا شما در اين يك شبانه روز چرا اظهارعطش و تشنگي نمي كنيد؟ فرمودند: من تشنه نشدم .
مـتـحير ماندم .
تا آن كه ده دوازده روز بعد با ايشان به كوفه رفتيم .
ديدم آن سيد جليل هيچ تشنه نمي شود.

روز آخـر كـه خـيـال بـرگـشتن به نجف اشرف را داشتيم ، اصرار زيادي كردم كه چرا شماتشنه نـمـي شويد؟ بايد بدانم كه اگر دارويي براي رفع عطش پيدا نموده ايد و استعمال مي كنيد به من هم ياد بدهيد تا كمتر آب بخورم و خلاصه اصرار زيادي كردم ، اماايشان از گفتن سر باز مي زدند.
پس از آن همه اصرار فرمودند: بيا كنار شط برويم وقدم بزنيم .
با هم كنار شط رفته و در حين قدم زدن فـرمـودنـد: چـهل شب چهارشنبه ،همان طوري كه برنامه معمول علما و صلحا و عباد نجف اشـرف است به نيت تشرف به حضور ولي عصر(ع ) به مسجد سهله مي رفتم .
يك اربعين تمام شد و اثري نديدم ،لذا مايوس شدم بعد از آن با كمال نوميدي متفرقه مي رفتم .
شـبـي از شـبهاي چهارشنبه كه مشرف شدم ، هنگام برگشتن مقداري از شب گذشته وآبي كه خـادم مـسـجد براي زوار تهيه مي كرد تمام شده بود.
خيلي تشنه شدم شب هم تاريك بود با همه ايـنـها رو به مسجد كوفه گذاشتم و چون مركبي هم پيدا نمي شد،تاريكي شب و وحشت از دزد و راهزن از يك طرف و زحمت پياده روي و پيري ازطرف ديگر، اين دو، دست به دست هم دادند و با تـشـنگي و عطش مرا از پا درآوردند،لذا بين راه نشسته و به آن عين الحياة متوسل شده و عرضه داشـتـم : يـا حـجة بن الحسن ادركني .
ناگاه ديدم عربي مقابل من ايستاده و سلام كرد و به زبان عـربـي مـتداول درنجف اشرف فرمود: من مسجد السهله تجي سيدنا تريد تروح بالمسجد كوفه ؟ (ازمسجد سهله آمده اي و مي خواهي به مسجد كوفه بروي ؟) با كمال بي حالي و ضعف عرض كردم : بلي .
فرمود: قم ، (برخيز) و دست مرا گرفت و از جايم بلند كرد.
عرض كردم : انا عطشان ما اقدر امشي .
(من تشنه هستم و نمي توانم راه بروم ) فرمود: خذ هذه التمرات .
(اين خرماها را بگير) سه دانه خرما به من داد و فرمود: اينهارا بخور.
من تعجب نمودم و با خود گفتم : خرما خوردن با عطش چه مناسبتي دارد؟ ايشان به اصرار فرمود: خذ اكل .
(بگير و بخور) من ترسيدم كه تمرد كنم با خود گفتم : هر چه امشب به سرم بيايد، خير است .
يكي ازآن خرماها را بـه دهان گذاشتم .
ديدم بسيار معطر است و چون از گلويم پايين رفت انبساط و انشراح قلبي به من دست داد كه گفتني نيست و فورا عطش و التهابم كم شد.
دومـي را خوردم و ديدم عطرش از اولي زيادتر و انشراح قلب و خنكي آن بيشتراست .
تا آن كه سه دانـه خـرمـا را خوردم ، عطشم كاملا رفع شد.
عجيب تر آن كه خرماهاهسته نداشتند و تا آن وقت چنان خرمايي نديده و نخورده بودم .
بعد هم با اوبراه افتادم و چند قدمي برداشتيم .
فرمود: هذا المسجد.
(اين مسجد كوفه است .
) مـن مـتـوجه در مسجد شدم ، ديدم مسجد شريف كوفه است و از طرفي ملتفت پهلويم شدم اما با كـمال تعجب ديدم آن مرد، عرب نيست .
و از آن وقت تاكنون تشنه نشده ام .
معلوم مي شود كه مرد عرب خود آن سرور و يا يكي از ملازمين درگاه حضرتش بوده است
كمال الدين ج 2، ص 200، س 5.