شنبه, 01 مهر 1396
You are here:

انتخاب قالب

اطلاعات سایت

اعضا : 4635
محتوا : 302
بازدیدهای محتوا : 681634

اوقات شرعی



جستجو

Loading
تشرف سيد محمد قطيفي با همراهان در مسجد كوفه  نامه الکترونیک
عالم عامل ، سيد محمد قطيفي (ره ) فرمود: شب جمعه اي قصد كردم به مسجد كوفه بروم .
در آن زمان راه مخوف و تردد بسياركم بود مگر آن كـه كسي با جمعي كه مستعد باشند و بتوانند خود را از شر دزدان و قطاع الطريق رها كنند، به آن جا برود.
به همراه من يك نفر از طلاب بود.
وقتي وارد مسجدشديم كسي غير از يك مرد صالح در آن جا نبود ما هم شروع به انجام اعمال و آداب مسجد كرديم تا آن كه نزديك غروب آفتاب شد.
در ايـن وقـت در مسجد را بستيم وپشت آن به قدري سنگ و كلوخ و آجر ريختيم كه مطمئن شديم معمولا نمي شود آن را باز كرد.
بعد هم برگشتيم و مشغول بقيه اعمال شديم .
پس از اتمام عبادات ، من و رفيقم در دكة القضاء (محلي كه اميرالمؤمنين (ع ) درآن جا بين مردم قـضـاوت مـي كـرده انـد) رو به قبله نشستيم .
آن مرد صالح در دهليز،نزديك باب الفيل با صداي حزن آوري مشغول خواندن دعاي كميل بود.
شـب صـاف و مهتابي بود.
من به طرف آسمان نگاه كردم ناگاه ديدم بوي خوشي در هواپيچيد و فـضـا را پـر كرد عطري بود كه از بوي مشك و عنبر خوشبوتر بود.
بعد هم شعاع نوري را ديدم كه مـثـل شـعله آتش در خلال شعاع نور ماه ظاهر شده است .

اين نور بر نور ماه غالب شد.
در اين حال صـداي آن مـؤمـن كـه به خواندن دعا بلند بود،خاموش شد و ناگاه شخص جليلي را ديدم كه از طـرف در بـسـتـه مـسجد وارد شد.
او درلباس اهل حجاز و بر كتف شريفش سجاده اي بود همان طوري كه معمول اهل حرمين (مكه و مدينه ) است .
آن بـزرگـوار در نـهايت آرامش و وقار و هيبت و جلال راه مي رفت و متوجه آن دري كه به سمت مـقـبره جناب مسلم (ع ) باز مي شود، بود.
در اين جا براي ما از حواس چيزي جز چشم خيره شده ، نمانده بود و دلهايمان هم از جا كنده شده بود.
وقتي مقابل مارسيد، سلام كرد.
رفـيقم به طور كلي مدهوش و توانايي رد سلام برايش نمانده بود، ولي من خيلي سعي كردم تا به زحـمت جواب سلام را دادم .
وقتي وارد صحن جناب مسلم شد، به حال طبيعي خود برگشتيم و گـفتيم : اين شخص كي بود و از كجا وارد شد؟ به طرف آن شخصي كه مشغول دعا خواندن بود، رفـتـيـم ديـديـم جامه خود را دريده و مانندمصيبت زدگان گريه مي كند.
سؤال كرديم : جريان چيست ؟ گـفـت : مـن چـهـل شب جمعه به نيت ملاقات با امام زمان (ع ) به اين مسجد آمده وامشب شب جـمـعه چهلم است و نتيجه زحماتم به دست نيامد جز آن كه در اين جاهمان طوري كه ديديد به خـواندن مشغول بودم ناگاه ديدم كه آن حضرت بالاي سرمن ايستاده اند.
به طرف ايشان متوجه شدم فرمودند: چه مي كني ؟ (يا چه مي خواني ؟) من نتوانستم جوابي بدهم .
ايشان هم همان طوري كه ديديد، تشريف بردند.
دراين جا سه نفري به طرف در مسجد رفتيم ، ولي با كمال تعجب ديديم ، به همان شكل كه آن را بسته بوديم ، بسته است .
با افسوس و شكرگذاري مراجعت نموديم

كمال الدين ج 2، ص 146، س 9.