شنبه, 01 مهر 1396
You are here:

انتخاب قالب

اطلاعات سایت

اعضا : 4635
محتوا : 302
بازدیدهای محتوا : 681665

اوقات شرعی



جستجو

Loading
توسل مادر اسماعيل خان نوائي در مسجدالحرام  نامه الکترونیک
اسماعيل خان نوايي نقل كرد: مـادري داشتم كه در كمالات و حالات معنوي از اكثر زنان اين زمان ممتاز بود و اوقات خود را در طـاعـات و عبادات بدني صرف مي كرد.
گناه و معصيتي مرتكب نمي شد و اززنهاي صالحه عصر خود محسوب مي شد و بلكه كم نظير بود.
مادر بزرگم (والده او)نيز زني صالحه بود و از نظر مالي وضـعيت خوبي داشت ، به طوري كه مستطيع شد وعازم حج بيت اللّه الحرام گرديد.
مادر مرا هم بـا آن كه در اول تكليف ، يعني ده ساله بوداز ثروت خود مستطيع كرد و با خود برد و با سلامتي از حج مراجعت كردند.
مـادرم مـي گـفت : پس از ورود به ميقات و احرام عمره تمتع و داخل شدن به مكه معظمه ، وقت طـواف تـنـگ شـد، بـه طـوري كـه اگـر تاخيري صورت مي گرفت ، وقوف اختياري عرفه فوت مـي گـشت و به وقوف اضطراري تبديل مي شد به همين جهت حجاج مضطرب بودند تا طواف و سعي صفا و مروه را تمام كنند.
از طرفي تعداد آنهادر آن سال از سالهاي ديگر بيشتر بود، لذا والده و من و جمعي از زنان همسفر،راهنمايي براي آموزش حج گرفتيم و با عجله تمام به قصد طواف و سـعـي خـارج شـديـم بـا حـالـتي كه از اضطراب گويا قيامت بر پا شده است ، همان طوري كه خـداوندتعالي بعضي از حالات آن روز را فرموده كه : يوم تذهل كل مرضعة عما ارضعت (درآن روز مادر، بچه شيرخواره خود را فراموش مي كند.
) وقتي والده و ديگر همراهان مشغول انجام وظايف خود بودند، به كلي مرا فراموش كردند.
در اثناي راه نـاگاه متوجه شدم كه با والده و بقيه همراهان نيستم .

هر قدر دويدم و فرياد زدم ، كسي از آنها را پـيـدا نـكـردم و مـردم هم چون به كار خود مشغول بودند به هيچ وجه به من اعتنايي نداشتند.
ازدحـام جمعيت هم مانع از حركت و جستجومي شد.
از طرفي چون همه يك شكل لباس پوشيده بودند، نمي توانستم از اين طريق هم به جايي برسم .
راه را نمي دانستم و كيفيت اعمال را هم بدون راهـنـمـا نـيـامـوخته بودم و تصور مي كردم كه ترك طواف در آن وقت باعث فوت كل حج در آن سـال مـي شـود و بـايد اين مسير پر خطر و پر زحمت را دوباره طي كنم و يا تا سال آينده درآن جا بمانم .
به هر حال نزديك بود عقل از سرم برود و نفس در گلويم حبس شود و بميرم .
بالاخره چون ديدم فرياد و گريه فايده اي ندارد خود را از مسير عبور مردم به كناري رسانيدم كه لااقل از فشار حجاج مـحـفـوظ بـمـانـم و در گـوشه اي مايوس و نااميد توقف كردم .
درآن جا به انوار مقدسه و ارواح معصومين (ع ) متوسل شدم و عرض مي كردم : ياصاحب الزمان ادركني و سر را بر زانو نهادم .
نـاگـاه بـعـد از توسل به امام عصر (ع ) و سر بر زانو گذاشتن ، صدايي شنيدم كه كسي مرابه اسم خودم مي خواند.
وقتي سر برداشتم ، جواني نوراني را با لباس احرام نزد خودديدم فرمود: برخيز بيا و طواف كن .
گفتم : شما از طرف والده ام آمده ايد؟ فرمود: نه .
گـفـتـم : پـس چـطور بيايم ؟ من اعمال طواف را بلد نيستم .
تازه به تنهايي نمي توانم خودم را از جمعيت حفظ كنم .
فرمود: اينها با من .
هر جا كه من رفتم بيا و هر كاري كه مي كنم بكن .
نترس و جرات داشته باش .
بـا ايـن گفته ، غصه ام از بين رفت و قلب و اعضايم قوتي گرفتند، لذا برخاستم و با آن جوان به راه افـتادم .
چيزهاي عجيبي از ايشان ديدم ، گويا به هر طرف كه رو مي آوردمردم بي اختيار راه را باز مـي كـردنـد و بـه كـنـاري مـي رفتند، به طوري كه با اين همه جمعيت من اصلا احساس فشاري نمي كردم .
تـا اين كه بالاخره وارد مسجد الحرام شده و به محل طواف رسيديم .
جوان به من روكرد و فرمود: نـيت طواف كن و براه افتاد.
مردم اين جا هم بي اختيار راه مي دادند.
تاآن كه به حجرالاسود رسيد.
حجر را بوسيد و به من نيز اشاره فرمود: حجر را ببوس .
من هم آن را بوسيدم و روانه شد تا آن كه به جـاي اول رسـيـد و توقف كرد و اشاره فرمود كه نيت را تجديد كن و دوباره حجرالاسود را بوسيد.
هـمـيـن طور تا آن كه هفت شوط (هر شوط، يك بار دور زدن به گرد خانه كعبه است ) طواف را تـمـام كـرد و در هربار حجر را مي بوسيد و به من مي فرمود كه ببوسم و معمولا اين سعادت براي همه كس ميسر نمي شود، مخصوصا اگر بخواهد بدون مزاحمت و فشار باشد.
به هر حال براي نماز طواف به مقام حضرت ابراهيم (ع ) رفتند و من هم با ايشان بودم .
پس از نماز فرمودند: برنامه طواف ، ديگر تمام شد.
مـن بـه خاطر تشكر و قدرداني ، چند تومان طلايي كه با خود داشتم ، بيرون آوردم و باعذرخواهي تمام ، نزد ايشان گذاشتم كه قبول كنند.
اشاره فرمودند: بردار.
از اين كه تعدادشان كم بود، معذرت خواستم .
فرمودند: براي دنيا اين كار را نكردم .
بعد به سمتي اشاره نموده و فرمودند: مادر وهمراهانت آن جا هستند به آنها ملحق شو.
وقتي متوجه آن طرف شدم و دوباره به سمت ايشان نظر انداختم كسي را نديدم .
باسرعت خود را بـه هـمـراهـان رسـانـدم ديدم آنها ايستاده و نگرانند.
وقتي مادرم مرا ديدخوشحال شد و از حالم پرسيد.
واقعه را نقل كردم .
همه تعجب كردند مخصوصاآن كه در هر دور حجرالاسود را بوسيده ام و احساس فشار و مزاحمت نكرده ام .
و اين كه نام خود را از آن شخص شنيده ام .
از راهنمايي كه با ايشان بود، پرسيدند: آيا اين شخص را مي شناسي ؟ و آيا از جمله راهنماهاي اين جا است ؟ گفت : اين شخص كه مي گويد از جمله اين راهنماها و آدمها نيست ، بلكه او كسي است كه پس از ياس و نااميدي دست اميد به دامن او زده شده است .
هـمگي نظر او را تحسين كردند.
خودم هم بعد از دقت و توجه به مشخصات قضيه ،يقين كردم كه او امام زمان (ع ) بوده است
كمال الدين ج 2، ص 196، س 13