جمعه, 03 آذر 1396
You are here:

انتخاب قالب

اطلاعات سایت

اعضا : 4637
محتوا : 302
بازدیدهای محتوا : 696324

اوقات شرعی



جستجو

Loading
تشرف محمود فارسي  نامه الکترونیک
عالم كامل ، محمد بن قارون مي گويد: مـرا نـزد زن مـؤمـنـه و صـالـحه اي دعوت كردند.
مي دانستم كه از شيعيان و اهل ايمان است كه خانواده اش او را به محمود فارسي معروف به ابي بكر تزويج كرده اند، چون او و نزديكانش را بني بكر مي گفتند.
مـحـل سـكـونـت محمود فارسي به شدت تسنن و دشمني با اهل ايمان معروف ومحمود از همه شـديدتر بود، ولي خداوند تبارك و تعالي او را براي شيعه شدن توفيق داده بود به خلاف بستگانش كه به مذهب خود باقي مانده بودند.
بـه آن زن (هـمـسـر محمود فارسي ) گفتم : عجيب است چطور پدرت راضي شد با اين ناصبيان باشي ؟ و چرا شوهرت با بستگان خود مخالفت كرد و مذهب ايشان را ترك نمود؟ آن زن گفت : در اين باره حكايت عجيبي دارد كه اگر اهل ادب آن را بشنوند حكم مي كنند كه از عجايب است .

گفتم : حكايت چيست ؟ گفت : از خودش بپرس كه به تو خواهد گفت .
وقتي نزد محمود حاضر شديم ، گفتم : اي محمود چه چيزي باعث شد از ملت ومذهب خود خارج و شيعه شوي ؟ گـفـت : وقـتي حق آشكار شد، آن را پيروي كردم .
جريان از اين قرار است كه معمول قبيله ما اين اسـت كه وقتي بشنوند قافله اي به طرفشان مي آيد و قصد دارد بر آنها واردشود حركت كرده و به طرفشان مي روند تا زودتر ملاقاتشان كنند.
در زمـان كودكي يك بار شنيدم كه قافله بزرگي وارد مي شود.
من با كودكان زيادي به طرفشان حـركـت كـرديم و از آبادي خارج شديم .
از روي ناداني در صدد جستجوي قافله برآمديم و درباره عـاقبت كار خود فكر نكرديم و چنان بر اين كار مصمم بوديم كه هرگاه يكي از ما عقب مي افتاد او را بـه خـاطر ضعفش سرزنش مي كرديم .
مقداري كه رفتيم راه را گم كرديم و در بياباني افتاديم كـه آن را نمي شناختيم .
در آن جا به قدري بوته هاي خار درهم پيچيده بود كه هرگز مانند آنها را نديده بوديم .
از روي ناچاري شروع براه رفتن كرديم ، تا زماني كه از راه رفتن باز مانديم و از تشنگي زبان از دهانمان آويزان شد.
در اين جا يقين به مردن پيدا كرديم و با صورت روي زمين افتاديم .
در همين حال ناگاه سواري ديديم كه بر اسب سفيدي مي آيد و نزديك ما پياده شد.
فرش لطيفي در آن جـا پـهـن كرد كه مثل آن را نديده بوديم از آن فرش بوي عطر به مشام مي رسيد.
به او نگاه مي كرديم كه ديديم سوار ديگري بر اسبي قرمز مي آيد او لباس سفيدي بر تن و عمامه اي كه به سر داشـت .
ايشان پياده شد و مشغول نماز گرديد.
رفيقش هم به او اقتدا كرد.
آنگاه براي تعقيب نماز نشست و متوجه من شد و فرمود:اي محمود.
به صداي ضعيفي گفتم : لبيك اي آقاي من .
فرمود: نزديك من بيا.
گفتم : از شدت عطش و خستگي قدرت ندارم .
فـرمـود: چـيـزي نـيـسـت .
تا اين سخن را فرمود، احساس كردم كه در تنم روح تازه اي يافتم ، لذا سـينه خيز نزد او رفتم ايشان هم دست خود را بر سينه و صورت من كشيد وبالا برد، تا فك پايينم بـه بـالايي چسبيد و زبان به دهانم برگشت و همه خستگي و رنج راه از من برطرف شد و به حال اول خود برگشتم بعد فرمود : برخيز و يك دانه حنظل ((81)) از اين حنظلها براي من بياور.
در آن بـيـابـان حـنـظـل زياد بود، لذا يك دانه بزرگ برايش آوردم .
آن را نصف كرد و به من داد و فـرمـود: بـخـور.
حـنـظـل را از ايـشان گرفتم و جرات نداشتم كه مخالفت كنم و باخود حساب مي كردم كه به من دستور مي دهد حنظل تلخ بخورم ، چون مزه بسيار تلخ ‌حنظل را مي دانستم اما همين كه آن را چشيدم ، ديدم از عسل شيرين تر، از يخ خنكتر واز مشك خوشبوتر است و با خوردن آن سير و سيراب شدم .
آنگاه فرمود: به رفيقت بگو بيايد.
او را صدا زدم .
به زبان شكسته ضعيفي گفت : قدرت حركت را ندارم .
ايشان به او هم فرمود: برخيز چيزي نيست .
او نيز سينه خيز به طرف آن بزرگوار آمد و به خدمتش رسيد.
با او هم همان كار راانجام داد.
آنگاه از جاي خود برخاست كه سوار شود.
به او گفتيم : شما را به خدا نعمت خود را تمام كرده و ما را به خانه هايمان برسانيد.
فرمود: عجله نكنيد و با نيزه خود خطي به دور ما كشيد و با رفيقش رفت .
مـن بـه رفـيقم گفتم : از اين حنظل بياور تا بخوريم .
او حنظلي آورد، ديديم از هر چيزي تلخ ‌تر و بدتر است .
آن را به دور انداختيم .
به رفيقم گفتم : برخيز تا بالاي كوه برويم و راه را پيدا كنيم .
برخاستيم و براه افتاديم ،ناگاه ديديم ديـواري مـقابل ما است .
به سمت ديگر رفتيم ديوار ديگري ديديم همين طور ديوار را در هر چهار طـرف ، جـلـوي خود مشاهده مي كرديم ، وقتي اين حالت راديديم ، نشستيم و بر حال خود گريه كرديم .
مـدت كـمـي كـه آن جـا مـانديم ، ناگاه درندگان زيادي ما را احاطه كردند كه تعداد آنها راجز خـداونـد كـسـي نمي دانست ، ولي هرگاه به طرف ما مي آمدند آن ديوار مانعشان مي شد و وقتي مـي رفـتـنـد ديوار برطرف مي شد و باز چون بر مي گشتند ديوار ظاهرمي شد.
خلاصه آن شب را آسوده و مطمئن تا صبح بسر برديم .
صـبح كه آفتاب طلوع كرد، هوا گرم شد و تشنگي بر ما غلبه كرد و باز به حالتي مثل وضعيت روز قبل افتاديم .
ناگاه آن دو سوار پيدا شدند و آنچه را در روز گذشته انجام داده بودند، تكرار كردند.
وقتي خواستند از ما جدا شوند، به آن سوار عرض كرديم : تورا به خدا ما را به خانه هايمان برسان .
فرمود: به شما مژده مي دهم كه به زودي كسي مي آيد و شما را به خانه هايتان مي رساند.
بعد هم از نظر ما غايب شدند.
وقـتـي آخـر روز شد، ديديم مردي از اهل فراسا ((82)) كه با او سه الاغ بود، براي جمع آوري هيزم مي آيد همين كه ما را ديد، ترسيد و فرار كرد و الاغهاي خود را گذاشت .
صدايش زديم و گفتيم كه ما فلاني هستيم و تو فلاني مي باشي .
بـرگشت و گفت : واي بر شما، خانواده هايتان عزاي شما را بر پا كرده اند برخيزيدبرويم كه امروز احتياجي به هيزم ندارم .
بـرخـاسـتـيـم و بـر الاغـها سوار شديم وقتي نزديك فراسا رسيديم ، آن مرد پيش از ما واردشد و خانواده هايمان را خبر كرد آنها هم بي نهايت خرسند و شادمان شدند و به اومژدگاني دادند.
پس از آن كـه وارد مـنزل شديم و از حال ما پرسيدند، جريان را برايشان نقل كرديم ، ولي آنها ما را تكذيب كردند و گفتند: اين چيزها تخيلاتي بوده كه ازشدت عطش و تشنگي براي شما رخ داده است .
روزگـار ايـن قصه را از ياد من برد، چنانكه گويا چيزي نبوده است تا آن كه به سن بيست سالگي رسـيـدم و زن گرفتم و شغل مكاري را پيشه خود قرار دادم و در اهل فراسا كسي دشمن تر از من نـسبت به محبين و دوستان اهل بيت (ع ) مخصوصا زوارائمه (ع ) كه به سامرا مي رفتند، نبود.
من بـه آنـها حيوان كرايه مي دادم و قصدم اين بودكه آنچه از دستم بر مي آيد (دزدي و غير آن ) انجام دهم .
اعتقادم هم اين بود كه اين كارمرا به خداي تعالي نزديك مي كند.
اين برنامه روش من بود تا آن كه اتفاقا حيوانهاي خود را به عده اي از اهل حله كرايه دادم .
وقتي كه ايـشـان از زيارت بر مي گشتند در بين آنها ابن السهيلي و ابن عرفه وابن حارث و ابن الزهدري و صلحاي ديگري بودند.
به طرف بغداد حركت كرديم .
آنها از عناد و دشمني من اطلاع داشتند، لذا وقـتـي كـه مرا در راه تنها ديدند، چون دلهايشان پر از غيظ و كينه نسبت به من بود، خيلي مرا در فشار قرار دادند، ولي من ساكت بودم و قدرتي نداشتم ، چون تعدادشان زياد بود.
وارد بـغـداد شـديم .
آن جمع به طرف غرب بغداد رفته و در آن جا فرود آمدند.
سينه من از غيظ و كينه پر شده بود، لذا وقتي رفقايم آمدند، برخاستم و نزد ايشان رفتم و برصورت خود زدم و گريه كردم .
گفتند: چه اتفاقي افتاده است ؟ جريان را برايشان گفتم .
رفقا شروع به دشنام دادن و لعن آن دسته كردند و گفتند: خيالت راحت باشد در بقيه مسير كه با هم هستيم ، با ايشان بدتر از آنچه نسبت به تو انجام دادند، رفتار مي كنيم .
بـه هـر حـال شب شد و تاريكي ، عالم را در خود فرو برد و در اين لحظات بود سعادت به سراغ من آمد، يعني در فكر فرو رفتم كه شيعيان از دين خود بر نمي گردند، بلكه ديگران وقتي مي خواهند راه زهـد و تـقوي را در پيش بگيرند به دين ايشان واردمي شوند و اين نيست جز آن كه حق با آنها اسـت .
در انـديـشه و فكر باقي ماندم وخداوند را به حق پيامبرش قسم دادم كه در همان شب راه راست را به من نشان دهد.
بعد هم به خواب فرو رفتم .
بـهـشت را در خواب ديدم كه آن را آراسته بودند.
آن جا درختان بزرگي به رنگهاي مختلف بود و مـيـوه هايش مثل درختهاي دنيا نبود، زيرا شاخه هايشان به طرف پايين سرازير و ريشه هاي آنها به سمت بالا بود.
چهار رودخانه جاري ديدم كه از خمر وعسل و شير و آب بودند و سطح آنها با زمين مساوي بود به طوري كه اگر مورچه اي مي خواست از آنها بياشامد، مي توانست .
زناني خوش سيما ديدم و افرادي را كه از ميوه ها و نهرها استفاده مي كردند، مشاهده كردم ، اما من قـدرتـي بـر ايـن كار نداشتم ، چون هر وقت قصد مي كردم از ميوه ها بگيرم از نزديك دست من به طـرف بـالا مـي رفـتـنـد و هر زماني كه عزم مي كردم از نهرها بنوشم فرو مي رفت .
به افرادي كه استفاده مي كردند، گفتم : چطور است كه شما مي خوريد ومي نوشيد، ولي من نمي توانم ؟ گفتند: تو هنوز نزد ما نيامده اي .
در همين احوال ناگاه فوج عظيمي را ديدم .
گفتند: بي بي عالم حضرت فاطمه زهرا(س ) تشريف مـي آورنـد.
نـظـر كردم و ديدم دسته هايي از ملائكه در بهترين هيئتها ازبالا به طرف زمين فرود مـي آمدند آنها آن معظمه را احاطه كرده بودند.
وقتي نزديك رسيدند، ديدم آن سواري كه ما را از عطش نجات داد و به ما حنظل خورانيد، روبروي حضرت فاطمه زهرا (س ) ايستاده است .
تا او را ديدم ، شناختم و حكايت گذشته به خاطرم آمد و شنيدم كه حضار مي گفتند:اين م ح م د بن الحسن المهدي ، قائم منتظر، است .
مردم برخاستند و برآن حضرت وحضرت فاطمه زهرا (س ) سلام كردند.
من هم برخاستم و عرض كردم : السلام عليك يا بنت رسول اللّه .
فـرمودند: و عليك السلام اي محمود تو همان كسي هستي كه فرزندم (حضرت بقية اللّه (ع )) تو را از عطش نجات داد؟ عرض كردم : آري ، اي سيده من .
فرمودند: اگر شيعه شوي رستگار هستي .
گفتم : من در دين شما و شيعيانت داخل شدم و اقرار به امامت فرزندان شما چه آنها كه گذشته و چه آنها كه باقي اند، دارم .
فرمودند: به تو مژده مي دهم كه رستگار شدي .
بيدار شدم ، در حالي كه گريه مي كردم و بي خود شده بودم .
رفـقـايـم به خاطر گريه من به اضطراب افتادند و خيال كردند كه اين گريه به خاطر آن چيزي اسـت كـه بـرايـشان گفته بودم ، لذا گفتند: دلخوش باش به خدا قسم انتقام تو را ازآنها خواهيم گرفت .
مـن سـاكـت شـدم آنها هم ساكت شدند.
در همان وقت صداي اذان بلند شد.
برخاستم وبه طرف غرب بغداد رفتم و بر آن زوار وارد شدم و سلام كردم .
گفتند: لا اهلا ولا سهلا ((83)) خارج شو خداوند به تو بركت ندهد.
گفتم : من به دين شما گرويدم .
احكام دين خود را به من بياموزيد.
از سـخـن من تعجب كردند! بعضي از آنها گفتند: دروغ مي گويد و بعضي ديگر گفتند:احتمال مي رود راست بگويد به همين جهت علت را سؤال كردند.
واقعه را برايشان نقل نمودم .
گفتند: اگر راست مي گويي ما الان به مرقد مطهر حضرت امام موسي بن جعفر(ع )مي رويم با ما بيا تا در آن جا شيعه ات كنيم .
گـفـتـم : سـمـعا و طاعة و دست و پايشان را بوسيدم .
خورجينهاي آنها را برداشته وبرايشان دعا مـي كـردم تـا اين كه به حرم مطهر رسيديم .
خدام حرم از ما استقبال كردنددر ميان ايشان مردي علوي ديده مي شد كه از همه بزرگتر بود.
آنها سلام كردند.
زوار گفتند: در حرم مطهر را براي ما باز كنيد تا سيد و مولاي خود را زيارت كنيم .
مـرد عـلـوي گـفـت : به ديده منت ، اما با شما كسي هست كه مي خواهد شيعه شود، چون من در خـواب ديـدم كه او پيش روي سيده ام فاطمه زهرا (س ) ايستاده و آن مكرمه به من فرمودند: فردا مـردي نـزد تـو مي آيد.
او مي خواهد شيعه شود.
پيش از همه در را به رويش باز كن حال اگر او را ببينم مي شناسم .
همراهان با تعجب به يكديگر نگاه كردند و به او گفتند: بين ما بگرد و او را پيدا كن .
سـيد علوي به همه نظري انداخت وقتي به من رسيد گفت : اللّه اكبر به خدا قسم اين است مردي كه او را ديده بودم و دست مرا گرفت .
رفقا گفتند: راست گفتي و قسمت راست بود اين مرد هم راست گفته است .
همه خرسند شدند و حمد خداوند تبارك و تعالي را بجاي آوردند.
آنـگـاه علوي دست مرا گرفت و به حرم مطهر وارد كرد و راه و رسم تشيع را به من آموخت و مرا شيعه كرد.
بعد از آن من كساني را كه بايد دوست بدارم ، دوست و ازدشمنانشان بيزاري جستم .
عـلـوي گـفت : سيده تو حضرت فاطمه زهرا (س ) مي فرمايد: به زودي مقداري از مال دنيا به تو مي رسد، به آن اعتنايي نكن كه خداوند عوضش را به تو بر مي گرداند بعد هم در تنگناهايي خواهي افتاد، ولي به ما استغاثه كن كه نجات مي يابي .
گفتم : سمعا و طاعة .
مـن اسـبي داشتم كه قيمت آن دويست اشرفي بود آن حيوان مرد و خداوند عوضش راداد و بلكه بيشتر به من باز گرداند.
بعدها در تنگناهايي افتادم كه با استغاثه به اهل بيت (ع ) نجات يافتم و به بـركـت ايشان فرج حاصل شد.
و من امروز دوست دارم هر كس كه ايشان را دوست دارد و دشمن دارم هر كس كه ايشان را دشمن دارد و اميدوارم ازبركت وجودشان عاقبت بخير شوم .
پـس از آن يـكي از شيعيان اين زن را به من تزويج نمود.
من هم بستگان خود را رهاكردم و راضي نشدم از آنها زن بگيرم

- مـيـوه گـيـاهي كه بسيار شبيه هندوانه است و خيلي هم تلخ مي باشد. نام ديگرش هندوانه ابوجهل است .
- يكي از روستاهاي عراق .
- اين جمله نوعي اظهار انزجار است .
كمال الدين ج 2، ص 168، س 37.