شنبه, 01 مهر 1396
You are here:

انتخاب قالب

اطلاعات سایت

اعضا : 4635
محتوا : 302
بازدیدهای محتوا : 681674

اوقات شرعی



جستجو

Loading
تشرف مردي سبزي فروش در مسجد سهله  نامه الکترونیک
سيد محمد بن سيد حيدر كاظميني (ره ) فرمود: زمـانـي كـه در نـجـف اشرف براي تحصيل علوم ديني ساكن بودم (حدود سال 1275)مي شنيدم عده اي از علماء و متدينين مي گفتند: مردي كه شغلش سبزي فروشي است حضرت ولي عصر (ع ) را زيـارت كـرده اسـت .
جـويا شدم كه آن شخص را بشناسم وبالاخره ايشان را شناختم ديدم مرد صـالـح و متديني است .
دوست داشتم با او در مكان خلوتي نشسته و كيفيت جريان را برايم بگويد، لـذا مقدمات دوستي با او را پيش گرفتم و بسياري از اوقات كه به او مي رسيدم ، سلام مي كردم و از اجـنـاسـي كـه مـي فـروخت ، مي خريدم .
بالاخره ميان من و او رشته مودت و رفاقت پيدا شد و هـمـه ايـن كـارهـا بـراي شنيدن قضيه از زبان خودش بود تا آن كه اتفاقا شب چهارشنبه اي براي خواندن نماز معروف به نماز استجاره ، به مسجد سهله مشرف شدم .
وقتي رسيدم آن سبزي فروش را ديـدم كـه ايـسـتـاده اسـت .

فرصت را غنيمت شمرده ، از اوخواهش كردم كه امشب را نزد من بـگذراند.
او هم با من بود تا وقتي كه از اعمال مسجد فارغ شديم بعد هم طبق معمول آن زمان به مـسـجد اعظم (مسجد كوفه ) رفتيم ،زيرا آن وقتها به خاطر نبودن بناهاي فعلي و آب و خادم ، در مسجد سهله جاي اقامتي نبود.
وقـتي به مسجد رسيديم و بعضي از اعمال آن را انجام داديم ، در منزل مستقر شديم .
اين جا من از او قضيه تشرفش را پرسيدم و خواهش كردم كه قصه خود را به تفصيل بگويد.
او گـفت : من از اهل معرفت و ديانت زياد مي شنيدم كه هر كس بر عمل استجاره درمسجد سهله مـداومـت داشته باشد و چهل شب چهارشنبه پي درپي به نيت ديدن امام عصر (ع )اين كار را انجام دهد، به اين امر مهم موفق مي شود و شنيده بودم كه اين موضوع زياد اتفاق افتاده است ، لذا مشتاق شـدم و قصد كردم مداومت بر عمل استجاره را در هر شب چهارشنبه داشته باشم .
هيچ چيز مرا از انـجـام اين كار مانع نمي شد، نه شدت گرما و سرما و باران و نه غير آن ، تا اين كه نزديك يك سال گذشت ومن هميشه طبق معمول در مسجد كوفه بيتوته مي كردم .
تـا اين كه عصر سه شنبه اي طبق عادتي كه داشتم ، از نجف اشرف پياده خارج شدم .
فصل زمستان بود ابرها متراكم و كم كم باران مي باريد مطمئن بودم كه مردم طبق معمول به آن جا خواهند آمد.
غـروب آفـتـاب بـه مسجد رسيدم تاريكي سخت همه جارا در خود گرفته بود رعد و برق زيادي مـي زد بـه هـمـين جهت ترس زيادي بر من مستولي شد و از تنهايي وحشت كردم زيرا در مسجد احـدي را نـديـدم حـتي خادم مقرري كه شبهاي چهارشنبه به آن جا مي آمد، آن شب نبود.
خيلي مـتـوحـش شـدم بـاخـود گفتم : سزاوار است كه نماز مغرب و عشاء را بخوانم و عمل استجاره را انجام بدهم و با عجله به مسجد كوفه مشرف شوم با اين وعده خود را آرام كردم ، لذابرخاستم و نماز مغرب را خواندم و بعد هم عمل استجاره را بجا آوردم .
در اين بين متوجه مقام شريف كه معروف به مـقـام صـاحـب الـزمـان (ع ) است شدم [سابقا آن جا رابراي نماز قرار داده بودند] ديدم در آن جا روشـنـي كـاملي هست و صداي قرائت نمازگزاري به گوش مي رسد.
آرام و مطمئن شدم و دلم شـاد و كـمـال اطمينان را پيداكردم تصور كردم در آن مكان شريف بعضي از زوار هستند كه من هـنـگـام داخـل شـدن مـتـوجه آنها نشده ام .
عمل استجاره را با اطمينان خاطر تمام كردم .
آنگاه مـتـوجـه مـقام شريف شده ، داخل شدم .
در آن جا روشنايي عظيمي را ديدم ، اما چشمم به چراغ يا شمعي نيفتاد با اين حال از تفكر در اين مطلب غافل بودم .
در آن جا سيد جليل و با جلالتي به هيئت اهل علم بود كه ايستاده و نماز مي خواند.
دلم به سوي او مـايل شد گمان كردم زائر و غريب است ، زيرا وقتي در او تامل كردم ،اجمالا فهميدم از اهل نجف اشـرف نـيـسـت .
بـه هر حال من هم شروع به خواندن زيارت امام عصر (ع ) كه از وظايف آن مقام مـقـدس اسـت كـردم و بـعـد هم نماز زيارت را خواندم .
وقتي فارغ شدم ، با خود گفتم : از ايشان خواهش مي كنم كه با هم به مسجدكوفه برويم ، اما بزرگي و هيبت او مانع شد.
در همان جا من به خارج مقام نگاه مي كردم و مي ديدم كه چه ظلمتي همه جا را فرا گرفته است و صداي رعد و برق وباران را مي شنيدم ، اما متوجه مطلب نمي شدم .
در اين جا آن سيد متوجه من شد و به مهرباني و تبسم فرمود: مي خواهي به مسجدكوفه برويم ؟ گفتم : آري اي سيد من ، چون معمول ما اهل نجف اشرف اين است كه وقتي از اعمال مسجد سهله فارغ شديم به مسجد كوفه مي رويم .
بـعد از اعمال مسجد با آن جناب خارج شديم .
من به وجودش مسرور و به حسن صحبتش خرسند بودم .
هواروشن و معتدل و زمين خشك بود به طوري كه چيزي به پا نمي چسبيد در عين حال من از بـاران و تـاريكي و رعد و برقي كه مي ديدم ، غافل بودم تا به در مسجد رسيديم و حضرت روحي فداه همراهم بودند و به خاطر مصاحبت باآن جناب در نهايت سرور و امنيت بودم ، چون نه تاريكي و نه باراني داشتيم .
درب بيرون مسجد را زدم .
خادم گفت : كيست در را مي كوبد؟ گفتم : در را باز كن .
گفت : در اين تاريكي و شدت باران از كجا مي آيي ؟ گفتم : از مسجد سهله .
در را بـاز كـرد.
من به طرف آن سيد برگشتم ، اما با كمال تعجب او را نديدم اين جا بود كه متوجه شدم دنيا در نهايت تاريكي است و باران به شدت بر ما مي بارد.
فرياد زدم : ياسيدنا و مولانا بفرماييد در باز شد.
همين طور برمي گشتم و فرياد مي زدم ، اما اصلااثري از آن جناب نديدم .
عجيب آن كه در همان زمان كمي كه آن جا ايستاده بودم ،سرما و باران مرا اذيت كرد.
داخـل مسجد شدم و از حال غفلت بيدار شدم ، چون گويا در خواب بوده باشم .
اين جابه سرزنش خود مشغول شدم و از اين كه آن دلائل را ديده ام ، ولي متوجه نشده ام ،ناراحت بودم .
بعد هم به ياد معجزات او افتادم از قبيل : روشنايي عظيم در مقام شريف با آن كه چراغي در آن جا نبود و اگر هم بود، اين طور روشن نمي شد، ناميدن آن سيدجليل مرا به اسم خودم با آن كه او را نمي شناختم و تا بـه حـال نـديـده بودم .
و به خاطرآوردم كه در مقام ، وقتي به فضاي مسجد نظر مي كردم تاريكي زيادي مي ديدم وصداي رعد و برق و باران را مي شنيدم ، ولي وقتي به همراه آن جناب بيرون آمده و راه مي رفتيم در روشنايي بوديم و طوري بود كه زير پاي خود را مي ديدم .
زمين خشك بود و هوا ملايم ، تا به در مسجد رسيديم و از وقتي كه ايشان تشريف بردند، تاريكي وسردي هوا و بارش باران را احساس كرده ام و غير اينها چيزهاي ديگري كه باعث شديقين كنم آن جناب همان است كه من عمل استجاره را براي مشاهده جمالش انجام مي داده ام و گرما و سرما را در راه حضرتش متحمل مي شدم
كمال الدين ج 2، ص 122، س 38.