شنبه, 01 مهر 1396
You are here:

انتخاب قالب

اطلاعات سایت

اعضا : 4635
محتوا : 302
بازدیدهای محتوا : 681654

اوقات شرعی



جستجو

Loading
تشرف محمد بن قاسم علوي در مسجدالحرام  نامه الکترونیک
ابراهيم بن محمد بن احمد انصاري مي گويد: روز شـشم ذيحجه در مسجد الحرام كنار مستجار (ديوار پشت درب كعبه ) بودم .
درآن جا جمعي حـدود سـي نـفـر حـضور داشتند در ميان آنها غير از محمد بن قاسم علوي ،كسي از اهل اخلاص (شـيعيان و مواليان اهل بيت پيامبر (ع )) نبود.
ناگاه جواني كه مشغول طواف بود به طرف ما آمد او دو لـباس احرام (ازار و رداء) به تن و نعل عربي به همراه داشت ، همين كه او را ديديم ، همگي از جـلالـتـش بـرخـاستيم و كسي از ما باقي نماند مگر آن كه بر ايشان سلام كرد.
آن جوان همان جا نشست و ما دور او گرد آمديم .
ايشان به سمت راست و چپ خود نظر انداخت و فرمود: آيا مي دانيد كه ابوعبداللّه (ع ) در دعاي الحاح چه مي گفت ؟ عرض كرديم : نه !
فـرمود: عرضه مي داشت : اللهم اني اسئلك باسمك الذي تقوم به السماء و به تقوم الارض و به تفرق بين الحق و الباطل و به تجمع بين المتفرق و به تفرق بين المجتمع و قد احصيت به عدد الرمال و زنـة الـجـبـال و كـيـل البحار ان تصلي علي محمدوآل محمد و ان تعجل لي من امري فرجا.
بعد برخاست و داخل طواف شد ماهم به احترام ايشان برخاستيم ، اما از اين كه نام مقدسش را بپرسيم غافل شديم .

روز بـعـد در همان وقت و همان مكان ايشان به طرف ما تشريف آورد.
جهت احترام برخاستيم و او هـم مثل روز قبل نشست و نظري به راست و چپ كرد بعد فرمود:مي دانيد اميرالمؤمنين (ع ) بعد از نماز فريضه چه مي گفت ؟ گفتيم : نه .
فـرمـود: عـرض مي كرد: الي ك رفعت الاصوات و لك عنت الوجوه و لك خضعت الرقاب اليك في الاعمال يا خير من سئل و اجود من اعطي يا صادق يا بارئ يا من لا يخلف الميعاد يا من امر بالدعاء و وعـد الاجـابـة يا من قال ادعوني استجب لكم يا من قال اذا سئلك عبادي عني فاني قريب اجيب دعوة الداع اذادع ان فليستجيبوالي و ليؤمنوا بي لعلهم يرشدون و يا من قال يا عبادي الذين اسرفوا علي انفسهم لاتق نطوا من رحمة اللّه ان اللّه يغفر الذنوب جميعا انه هوالغفور الرحيم .
بـعد دوباره به راست و چپ خود نظر كرد و فرمود: مي دانيد اميرالمؤمنين (ع ) درسجده شكر چه دعـايـي مـي خواند؟ مي گفت : يا من لا يزيده الحاح الملحين الاكرما وجودا ي ا من لا يزيده كثرة الدعاء الا سعة و عطاء يا من لا تنفد خزائنه يا من له خزائن السموات و الارض يا من له ما دق و جل لا يـمـنعك اسائتي من احسانك ان تفعل بي الذي انت اهله فانت اهل الجود و الكرم و التجاوز يا رب يا اللّه لاتفعل بي الذي انا اهله فاني اهل العقوبة و لا حجة لي و لا عذر لي عندك ابوء اليك بذنوبي كلها كـي تـعفو عني و انت اعلم بها مني و ابوء لك بكل ذنب و كل خطيئة احتملتها في كل سيئة عملتها رب اغفر و ارحم و تجاوز عما تعلم انك انت الاعزالاكرم .
پس از بيان اين جملات برخاست و مشغول طواف شد.
ما هم به احترام ايشان برخاستيم .
تـا آن كه روز سوم باز در همان وقت آمد و ما هم مانند سابق به خاطر اكرام و احترام اوبرخاستيم .
ايـن بـار روي زمـيـن نشست و به سمت راست و چپ خويش نظر كرد و بعددر حالي كه به حجر اسـماعيل (ع ) (نيم دايره اي كه در يك طرف خانه كعبه ديده مي شود) اشاره مي كرد، فرمود: علي بـن الـحـسـيـن (ع ) در هـمين مكان و زير ناودان درسجود خود عرض مي كرد: عبيدك بفنائك مـسـكينك بفنائك سائلك بفنائك يسئلك ما لا يقدر عليه غيرك .
بعد دوباره به راست و چپ خود نـظـر كـرد و بـه مـحمد بن قاسم علوي متوجه شد و فرمود: يا محمد بن القاسم انت علي خير ان شـاءاللّه (تـو بـر خير وخوبي هستي ) زيرا بر اعتقاد پاك اثني عشري بود.
اين جمله را فرمود و مثل گذشته مشغول طواف شد و هيچ يك از حاضرين نماند، مگر آن كه اين دعا را حفظ كرد.
در اين جا به يكديگر گفتيم : آيا كسي اين جوان را شناخت ؟ محمد بن قاسم گفت :واللّه اين جوان امام و صاحب زمان شما است .
گفتيم : از كجا مي گويي ؟ گفت : من هفت سال است دعا مي كنم و از خداي تعالي مي خواهم كه حضرت صاحب الزمان (ع ) را به من نشان دهد تا آن كه شام عرفه اي بود، ناگاه همين جوان را ديدم كه دعايي مي خواند.
نزد او رفتم و از او پرسيدم : شما از كدام قوم هستيد؟ فرمود: از مردم .
گفتم : از كدام مردم ؟ عرب يا غير عرب ؟ فرمود: از عرب و اشراف ايشان .
گفتم : اشراف كيانند؟ فرمود: بني هاشم .
گفتم : از كدام هاشم ؟ فرمود: اعلاها ذروة و اسناها (مردمي كه از همه نظر عالي رتبه هستند.
) گـفـتم : اينها چه كساني هستند؟ فرمود: من فلق الهام و اطعم الطعام و صلي بالليل والناس نيام (كـسـي كه در جنگها، سر دشمنان خدا را شكافت و در راه او، گرسنگان راسير كرد و شبها وقتي كه مردم خواب بودند، مشغول عبادت بود.
) فهميدم ايشان علوي است بعد هم از نظرم غايب شد و ندانستم به كجا رفت .
از مردمي كه در اطراف من بودند، پرسيدم : اين جوان علوي را مي شناسيد؟ گـفتند: آري ، هر سال با ما اعمال حج را بجا مي آورد.
گفتم : سبحان اللّه به خدا قثسم دراو اثري از سفر ديده نمي شود.
به هر حال براي انجام بقيه اعمال حج به سوي مزدلفه رفتم در حالتي كه مغموم ومحزون بودم و بـا همين حال به خواب رفتم در عالم رؤيا سرور انبياء رسول اكرم (ص ) را زيارت كردم فرمودند: يا محمد آن كه را مي خواستي ديدي ؟ عرض كردم : كدام خواسته ام را مي فرماييد اي آقاي من ؟ فرمودند: آن كه ديشب در وقت عشاء ديدي او امام زمان تو بود.
بـعـد از آن محمد بن قاسم گفت : من اين جريان و اين خواب را فراموش كرده بودم والان به يادم آمد
كمال الدين ج 2، ص 18، س 18.