شنبه, 01 مهر 1396
You are here:

انتخاب قالب

اطلاعات سایت

اعضا : 4635
محتوا : 302
بازدیدهای محتوا : 681669

اوقات شرعی



جستجو

Loading
تشرف حاج علي بغدادي  نامه الکترونیک
حاج علي بغدادي ايده اللّه تعالي مي گويد: هـشتاد تومان سهم امام (ع ) به ذمه ام آمد.
به نجف اشرف رفتم و بيست تومان آن را به جناب شيخ مـرتـضي انصاري اعلي اللّه مقامه و بيست تومان به جناب شيخ محمد حسين مجتهد كاظميني و بيست تومان به جناب شيخ محمد حسن شروقي دادم و بيست تومان هم به ذمه ام باقي ماند و قصد داشتم در مراجعت ، آنها را به جناب شيخ محمدحسن كاظميني آل ياسين ، پرداخت كنم .
وقتي به بـغـداد بـرگـشـتم ، دوست داشتم دراداي آنچه به ذمه ام باقي بود، عجله كنم .
روز پنج شنبه به زيارت كاظمين (ع ) مشرف شدم .
پس از زيارت ، خدمت جناب شيخ سلمه اللّه رسيدم و مقداري از آن بـيـسـت تومان را دادم و وعده كردم كه باقي را بعد از فروش بعضي از اجناس به تدريج ، طبق حواله ايشان پرداخت كنم و عصر آن روز تصميم به مراجعت گرفتم .
جناب شيخ از من خواست كه بمانم .
عـرض كـردم : بـايد مزد كارگرهاي كارگاه شعربافي ام را بدهم (كارگاه بافندگي مو كه سابقا مـرسـوم بود و مصارفي داشت ) چون برنامه من اين بود كه مزد هفته را شب جمعه مي دادم ، لذا از كـاظـمين به طرف بغداد برگشتم .
وقتي تقريبا ثلث راه را طي كردم ، سيد جليلي را ديدم كه از طـرف بغداد رو به من مي آيد همين كه نزديك شدم ،سلام كرد و دستهاي خود را براي مصافحه و مـعـانـقـه بـاز نـمـود و فرمود: اهلا و سهلا ومرا در بغل گرفت .
معانقه كرديم و هر دو يكديگر را بـوسـيـديـم .

ايـشان عمامه سبزروشني به سر داشت و بر رخسار مباركش خال سياه بزرگي بود.
ايستاد و فرمود:حاجي علي ، خير است به كجا مي روي ؟ گفتم : كاظمين (ع ) را زيارت كردم و به بغداد بر مي گردم .
فرمود: امشب شب جمعه است برگرد.
گفتم : سيدي نمي توانم .
فـرمـود: چـرا مـي تواني ، برگرد تا براي تو شهادت دهم كه از مواليان جدم اميرالمؤمنين (ع ) و از دوسـتـان مـايـي و شـيخ نيز شهادت دهد، زيرا خداي تعالي امر فرموده كه دوشاهد بگيريد.
[اين مـطـلـب اشـاره بـه چـيزي بود كه در ذهن داشتم ، يعني مي خواستم ازجناب شيخ خواهش كنم نوشته اي به من دهد مبني بر اين كه من از مواليان اهل بيتم وآن را در كفن خود بگذارم ] گفتم : تو از كجا اين موضوع را مي داني و چطور شهادت مي دهي ؟ فرمود: كسي كه حقش را به او مي رسانند، چطور آن رساننده را نشناسد؟ گفتم : چه حقي ؟ فرمود: آن چيزي كه به وكيل من رساندي .
گفتم : وكيل شما كيست ؟ فرمود: شيخ محمد حسن .
گفتم : ايشان وكيل شما است ؟ فرمود: بله ، وكيل من است .
حاج علي بغدادي مي گويد: به ذهنم خطور كرد از كجا اين سيد جليل مرا به اسم خواند، با آن كه من او را نمي شناسم بعد با خود گفتم شايد او مرا مي شناسد و من ايشان را فراموش كرده ام .
باز با خود گفتم لابد اين سيد سهم سادات مي خواهد، امامن دوست دارم از سهم امام (ع ) مبلغي به او بـدهـم لـذا گـفـتم : مولاي من ، نزد من از حق شما (سهم سادات ) چيزي مانده بود درباره آن به جناب شيخ محمد حسن رجوع كردم ، به خاطر آن كه حقتان را به اذن او ادا كرده باشم .
ايـشـان در چـهـره من تبسمي كرد و فرمود: آري ، بخشي از حق ما را به وكلايمان درنجف اشرف رساندي .
گفتم : آيا آنچه ادا كردم ، قبول شده است ؟ فرمود: آري .
در خـاطـرم گـذشـت كه اين سيد منظورش آن است كه علماي اعلام در گرفتن حقوق سادات وكيلند و مرا غفلت گرفته بود.
آنـگـاه فرمود: برگرد و جدم را زيارت كن .
من هم برگشتم در حالي كه دست راست اودر دست چپ من بود.
همين كه براه افتاديم ، ديدم در طرف راست ما نهر آب سفيد و صافي جاري است ودرختان ليمو و نارنج و انار و انگور و غيره ، با آن كه فصل آنها نبود، بالاي سر ما سايه انداخته اند.
عـرض كردم : اين نهر و درختها چيست ؟ فرمود: هر كس از مواليان ، كه ما و جدمان رازيارت كند، اينها با او است .
گفتم : مي خواهم سؤالي كنم .
فرمودند: بپرس .
گـفتم : مرحوم شيخ عبدالرزاق ، مردي مدرس بود.
روزي نزد او رفتم شنيدم كه مي گفت : كسي كه در طول عمر خود روزها روزه باشد و شبها را به عبادت به سر برد وچهل حج و چهل عمره بجا آورد و مـيان صفا و مروه بميرد، اما از مواليان و دوستان اميرالمؤمنين (ع ) نباشد، براي او فايده اي ندارد.
نظرتان چيست ؟ فرمود: آري واللّه ،دست او خالي است .
سپس از حال يكي از خويشان خود پرسيدم كه آيا او از مواليان اميرالمؤمنين (ع )است .
فرمود: آري او و هر كه متعلق به تو است ، موالي اميرالمؤمنين (ع ) است .
عرض كردم : سيدنا، مساله اي دارم .
فرمود: بپرس .
گفتم : روضه خوانهاي امام حسين (ع ) مي خوانند كه سليمان اع مش نزد شخصي آمد و از زيارت حـضـرت سـيـدالـشـهداء (ع ) پرسيد.
آن شخص گفت : بدعت است .
شب ، آن شخص در عالم رؤيا هودجي را ميان زمين و آسمان ديد سؤال كرد در آن هودج كيست ؟ گفتند: فاطمه زهرا و خديجه كبري (ع ).
گـفـت : بـه كـجـا مي روند؟ گفتند: براي زيارت امام حسين (ع ) در امشب كه شب جمعه است ، مـي رونـد.
هـمـچـنـين ديد رقعه هايي از هودج مي ريزد و در آنها نوشته است امان من النار لزوار الـحسين في ليلة الجمعه امان من النار يوم القيامة (اين برگ اماني است در روز قيامت ، براي زوار امام حسين (ع ) در شبهاي جمعه ) حال آيا اين حديث صحيح است ؟ فرمودند: آري ، راست و درست است .
گـفـتم : سيدنا صحيح است كه مي گويند هر كس امام حسين (ع ) را در شب جمعه زيارت كند، ايـن زيـارت بـرگ امـان از آتـش اسـت ؟ فرمود: آري واللّه و اشك از چشمان مباركش جاري شد و گريست .
گفتم : سيدنا، مسالة .
فرمود: بپرس .
عـرض كردم : سال 1269، حضرت رضا (ع ) را زيارت كرديم .
در درود (از بخشهاي خراسان ) يكي از عربهاي شروقيه را كه از باديه نشينان طرف شرق نجف اشرف هستند، ملاقات كرده و او را ضيافت نموديم .
از او پرسيديم شهر حضرت رضا(ع )چطور است ؟ گفت : بهشت است .
امروز پانزده روز است كه من از مال مولاي خود،حضرت علي بن موسي الرضا (ع ) خـورده ام ، بـنـابـرايـن مگر منكر و نكير مي توانند درقبر نزد من بيايند.
گوشت و خون من از غـذاي آن حضرت ، در ميهمانخانه روييده است .
آيا اين صحيح است ؟ يعني حضرت علي بن موسي الرضا (ع ) مي آيند و او را ازآن گردنه خلاص مي كنند؟ فرمود: آري واللّه ، جدم ضامن است .
گفتم : سيدنا، مساله كوچكي است مي خواهم بپرسم .
فرمودند: بپرس .
گفتم : آيا زيارت حضرت رضا (ع ) از من قبول است ؟ فرمودند: ان شاءاللّه قبول است .
عرض كردم : سيدنا، مسالة .
فرمودند: بپرس .
عرض كردم : حاجي محمد حسين بزازباشي ، پسر مرحوم حاج احمد، آيا زيارتش قبول است ؟ [ايشان با من در سفر مشهد رفيق و شريك در مخارج راه بود] فرمود: عبد صالح زيارتش قبول است .
گفتم : سيدنا، مسالة .
فرمود: بسم اللّه .
گفتم : فلاني كه از اهل بغداد و همسفر ما بود، آيا زيارتش قبول است ؟ ايشان ساكت شدند.
گـفـتـم : سـيدنا، مسالة .
فرمودند: بسم اللّه .
عرض كردم : اين سؤال مرا شنيديد يا نه ؟ آيازيارت او قبول است ؟ باز جوابي ندادند.
حاج علي نقل كرد كه ايشان چند نفر از ثروتمندان بغداد بودند كه در اين سفر پيوسته به لهو لعب مشغول بودند و آن شخص ، يعني حاج محمد حسين ، مادر خود را كشته بود.
در ايـن جـا بـه مـوضـعي كه جاده وسيعي داشت ، رسيديم .
دو طرف آن باغ و اين مسير،روبروي كاظمين (ع ) است .
قسمتي از اين جاده كه به باغها متصل است و در طرف راست قرار دارد، مربوط بـه بعضي از ايتام و سادات بود كه حكومت به زور آن راگرفته و در جاده داخل كرده بود، لذا اهل تـقـوي و ورع كـه سـاكـن بـغـداد و كاظمين بودندهميشه از راه رفتن در آن قطعه زمين كناره مي گرفتند، اما ديدم اين سيد بزرگوار در آن قطعه راه مي رود.
گفتم : مولاي من ، اين محل مال بعضي از ايتام سادات است وتصرف در آن جايز نيست .
فرمود: اين موضع مال جدم اميرالمؤمنين (ع ) و ذريه او و اولاد ما است ، لذا براي مواليان و دوستان ما تصرف در آن حلال است .
نـزديك آن قطعه در طرف راست باغي است مال شخصي كه او را حاجي ميرزا هادي مي گفتند و از ثـروتـمندان معروف عجم و در بغداد ساكن بود گفتم : سيدنا راست است كه مي گويند: زمين بـاغ حـاج مـيرزا هادي ، مال موسي بن جعفر (ع ) است ؟ فرمود: چه كار داري و از جواب خودداري نمود.
در اين هنگام به جوي آبي كه از رود دجله براي مزارع و باغهاي آن حدود كشيده اند،رسيديم .
اين نـهـر از جـاده مـي گـذرد و از آن جا جاده دو راه به سمت شهر مي شود، يكي راه سلطاني است و ديگري راه سادات .
آن جناب به راه سادات ميل نمود.
گفتم : بيا از اين راه (راه سلطاني ) برويم .
فرمود: نه ، از همين راه خودمان مي رويم .
آمديم و چند قدمي نرفته بوديم كه خود را در صحن مقدس نزد كفشداري ديدم درحالي كه هيچ كوچه و بازاري مشاهده نشد.
از طرف باب المراد كه سمت مشرق وطرف پايين پا است داخل ايوان شـديم .
ايشان در رواق مطهر معطل نشد و اذن دخول نخواند و وارد شد و كنار در حرم ايستاد.
به من فرمود: زيارت بخوان .
عرض كردم :من سواد ندارم .
فرمود: من براي تو بخوانم ؟ عرض كردم : آري .
فـرمـود: ءادخل يا اللّه السلام عليك يا رسول اللّه السلام عليك يا اميرالمؤمنين وهمچنين سلام بر هـمـه ائمـه نـمـود تـا بـه حـضرت عسكري (ع ) رسيد و فرمود:السلام عليك يا ابا محمد الحسن العسكري .
آنگاه به من رو كرد و فرمود: آيا امام زمان خود را مي شناسي ؟ عرض كردم : چرا نشناسم .
فـرمـود: بـر امـام زمـانت سلام كن .
عرضه داشتم : السلام عليك يا حجة اللّه يا صاحب الزمان يا بن الحسن .
تبسم نمود و فرمود: و عليك السلام ورحمة اللّه و بركاته .
داخل حرم مطهر شديم و ضريح مقدس را چسبيديم و بوسيديم بعد به من فرمود:زيارت بخوان .
دوباره گفتم : من سواد ندارم .
فرمود: برايت زيارت بخوانم ؟ عرض كردم : آري .
فرمود: كدام زيارت را مي خواني ؟ گفتم : هر زيارتي كه افضل است مرا به آن زيارت دهيد.
ايـشـان فرمود: زيارت امين اللّه افضل است و بعد به خواندن مشغول شد و فرمود:السلام عليكما يا اميني اللّه في ارضه و حجتيه علي عباده تا آخر.
در هـمـيـن وقت چراغهاي حرم را روشن كردند ديدم شمعها روشن است ، ولي حرم مطهر به نور ديـگـري مـانـنـد نور آفتاب روشن و منور است به طوري كه شمعها مثل چراغي بودند كه روز در آفتاب روشن كنند و مرا چنان غفلت گرفته بود كه هيچ متوجه نمي شدم .
وقتي زيارت تمام شد از سمت پايين پا به پشت سر آمدند و در طرف شرقي ايستادندو فرمودند: آيا جـدم حـسـين (ع ) را زيارت مي كني ؟ عرض كردم : آري ، زيارت مي كنم ، شب جمعه است .
زيارت وارث را خواندند و در همين وقت مؤذنها از اذان مغرب فارغ شدند.
ايـشان به من فرمودند: به جماعت ملحق شو و نماز بخوان .
بعد هم به مسجد پشت سرحرم مطهر، كـه جـمـاعت در آن جا منعقد بود، تشريف آوردند و خود فرادي در طرف راست امام جماعت و به رديف او ايستادند من وارد صف اول شدم و مكاني پيداكردم .
بـعـد از نماز آن سيد بزرگوار را نديدم .
از مسجد بيرون آمدم و در حرم جستجو كردم ،اما باز او را نـديـدم .
قـصـد داشتم ايشان را ملاقات نموده ، چند قراني پول بدهم و شب نزد خود نگه دارم كه مـيـهـمان من باشد.
ناگاه به خاطرم آمد كه اين سيد كه بود؟ و آيات معجزات گذشته را متوجه شدم ، از جمله اين كه من دستور او را در مراجعت به كاظمين (ع ) اطاعت كردم با آن كه در بغداد كار مهمي داشتم .
و ايـن كـه مرا به اسم صدا زد، با آن كه او را تا به حال نديده بودم .
و اين كه مي گفت :مواليان ما.
و ايـن كـه مـي فـرمود: من شهادت مي دهم .
و همچنين ديدن نهر جاري ودرختان ميوه دار در غير فـصل خود و غير اينها.
[كه تماما گذشت ] و اين مسائل باعث شد من يقين كنم كه ايشان حضرت بـقـية اللّه ارواحنافداه است .
مخصوصا در قسمت اذن دخول و پرسيدن اين كه آيا امام زمان خود را مي شناسي .
يعني وقتي كه گفتم :مي شناسم ، فرمودند: سلام كن ، چون سلام كردم ، تبسم كردند و جواب دادند.
لذا نزد كفشداري آمدم و از حال آن حضرت سؤال كردم .
كفشدار گفت : ايشان بيرون رفت بعد پرسيد اين سيد رفيق تو بود.
گفتم : بلي .
بـعـد از ايـن اتـفاق به خانه ميهمان دار خود آمدم و شب را در آن جا به سر بردم .
صبح كه شد، نزد جناب شيخ محمد حسن كاظميني آل ياسين رفتم و هر آنچه را ديده بودم ،نقل كردم .
ايـشان دست خود را بر دهان گذاشت و مرا از اظهار اين قصه و افشاي اين سر نهي نمود و فرمود: خداوند تو را موفق كند.
بـه همين جهت من آن را مخفي مي داشتم و به احدي اظهار ننمودم تا آن كه يك ماه ازاين قضيه گذشت .
روزي در حرم مطهر، سيد جليلي را ديدم كه نزد من آمد و پرسيد:چه ديده اي ؟ گفتم : چيزي نديده ام .
باز سؤالش را تكرار كرد.
اما من به شدت انكارنمودم .
او هم ناگهان از نظرم ناپديد شد
كمال الدين ج 2، ص 114، س 15.