جمعه, 03 آذر 1396
You are here:

انتخاب قالب

اطلاعات سایت

اعضا : 4637
محتوا : 302
بازدیدهای محتوا : 696306

اوقات شرعی



جستجو

Loading
تشرف مرد كاشاني مفلوج  نامه الکترونیک
در كتاب بحارالانوار آمده است كه عده اي از اهل نجف براي من نقل كرده اند: مـردي از اهل كاشان به نجف اشرف آمد و عازم حج بيت اللّه الحرام بود.
در نجف به مرض شديدي مـبـتلا و پاهاي او خشك شد و قدرت بر راه رفتن نداشت .
رفقايش اورا در نجف نزد يكي از صلحاء گـذاشـتـند.
آن مرد صالح حجره اي در صحن مقدس داشت و هر روز در را به روي او مي بست و بـراي تـمـاشا و جمع آوري در به صحرامي رفت .
روزي مرد كاشاني به آن شخص گفت : دلم تنگ شده و از اين مكان خسته شده ام امروز مرا با خود ببر و در جايي بينداز و بعد هر جا كه خواستي برو.
آن مردراضي شد و او را با خود به خارج شهر نجف برد.
آن جا مكاني بود كه به آن مقام حضرت قائم (ع ) مي گفتند.
مريض كاشاني مي گويد: مرا در آن جا نشاند و لباس خود را در حوضي شست و برروي درختي كه همان جا بود، انداخت و به طرف صحرا رفت .
من در آن مكان تنهاماندم و فكر مي كردم كه بالاخره كار من به كجا منتهي مي شود.
نـاگـاه جـوان خـوشـروي گـنـدمگوني را ديدم كه داخل صحن مقام شد.

به من سلام كرد وبه حجره اي كه در آن مقام بود، رفت و نزد محراب آن چند ركعت نماز با خضوع وخشوع بجا آورد كه من هرگز نماز به آن خوبي نديده بودم .
وقتي از نماز فارغ شد،پيش من آمد و احوال مرا پرسيد.
به او گفتم : به بلايي مبتلا شده ام كه سينه من از آن تنگ شده است نه خدا مرا از آن عافيت مي دهد، كه سالم گردم نه مرا از دنيا مي برد، تارها شوم .
آن مـرد بـه مـن فرمود: ناراحت نباش به زودي حق تعالي هر دو را به تو عطا مي كند و ازآن مكان رفت .
وقتي خارج شد، ديدم لباس دوستم كه آن را شسته بود، از روي درخت افتاد.
از جا برخاستم و آن را دوباره شسته و بر درخت انداختم بعد از آن باخود فكر كردم و گفتم : من كه نمي توانستم از جا برخيزم چطور شد كه بلند شدم و راه رفتم ؟ و باز وقتي بيشتر دقت كردم ، هيچ گونه درد و مريضي در خود نديدم .
فهميدم كه آن بزرگوار حضرت قائم (ع ) بود و حق تعالي به بركت و اعجاز ايشان ، مرا عافيت بخشيده است .
از صـحن آن مقام خارج شدم و به صحرا نظر كردم ، اما كسي را نديدم .
خيلي ناراحت شدم كه چرا من آن حضرت را نشناختم .
بعد از مدتي صاحب حجره آمد و وقتي سلامت مرا ديد، متحير گشت و جـريـان را از مـن پـرسـيد.
من هم تمام قضيه را به او خبردادم .
او بسيار حسرت خورد كه فيض ملاقات آن حضرت از دستش رفته است .
با اوبه حجره رفتيم .
اهـل نـجـف مي گويند: مرد كاشاني سالم بود تا اين كه دوستان و رفقايش از حج برگشتند.
چند روز بـا ايـشـان بود.
دوباره مريض شد و فوت كرد و در صحن مقدس اميرالمؤمنين (ع ) دفن شد و درسـتـي آن دو مـطلبي كه حضرت ولي عصر (ع ) به اوخبر داده بودند، ظاهر شد، يكي عافيت از مرض و ديگري از دنيا رفتن بود
كمال الدين ج 2، ص 85، س 1.