جمعه, 03 آذر 1396
You are here:

انتخاب قالب

اطلاعات سایت

اعضا : 4637
محتوا : 302
بازدیدهای محتوا : 696296

اوقات شرعی



جستجو

Loading
تشرف حاج سيد احمد اصفهاني خوشنويس  نامه الکترونیک
حـاج سـيـد احـمـد اصفهاني ، معروف به خوشنويس ، كه از مهاجرين شهر سامرا در زمان ميرزاي شـيـرازي بـود و بـه هـمراه عالم عامل حاج ملا محمد علي سلطان آبادي به حج مشرف شده بود، فرمود: در آن سفر چون وارد مكه معظمه شديم چند شتر را براي رفتن به مني از شخص شترداري كه نامش صالح بود و به همين مناسبت به او صالح جمال مي گفتند، اجاره كرديم .
وقـتـي شـتـرها را از خارج شهر آوردند، يكي از آنها مفقود شده بود.
او حجاج را سواركرد و ايشان رفتند و گفت : بگذاريد حجاج بروند، من يك شتر مي فرستم كه شما رابدون تاخير و معطلي ببرد.
من تنها ماندم و در خانه اي كه منزل كرده بودم ، جز يك پيرزن كه او را به خاطرحفاظت در آن جا گـذاشـتـه بودند كسي نماند، لذا من تنها و محزون و غمگين بدون اين كه چاره و علاجي داشته باشم ، ماندم ضمنا من در خانه مطوف خود (راهنما) سيدجليل ميرزا ابوالفضل شيرازي ، در طبقه چـهـارم مـنـزل سـكونت داشتم .
بر در خانه منتظر شتربان بودم كه الان شتري را مي فرستد و به حـجـاج ملحق مي شوم تا اين كه آفتاب غروب كرد و شب تاريك شد.
در آن وقت از پيرزن خواستم كـه بـه خـانـه صالح جمال رفته و خبري بياورد و گفتم : يك ليره عثماني به خاطر اين كار به تو مي دهم .
قبول نكرد و گفت : اگر هزار ليره هم بدهي خانه را رها نمي كنم .
بـا شـنـيدن اين جواب حال زار و رسوايي دنيا و آخرت مرا گرفت ، زيرا حج من استيجاري بود.
به هـمـيـن دلـيـل به بالاي بام رفتم و گريه زيادي كردم و بر روي خاك به سجده افتادم و التجاء و استغاثه به حضرت صاحب الامر عجل اللّه تعالي فرجه الشريف نمودم .
ناگاه مردي را ديدم كه شكل شـتـردارهـا بـود و در خـانـه ايـستاده و با او شتري است .

به آن پيرزن گفت : به سيد (سيد احمد اصفهاني و ناقل قضيه ) اطلاع بده و بگو كه صالح جمال مرا فرستاده است كه او را به حجاج برسانم .
پـيرزن به طبقه چهارم آمد و اثاثيه مرا برداشت و در خانه برد.
من هم پشت سر او رفتم .
آن شخص مرا به بهترين وجهي سوار كرد و زمام شتر را به دست من داد و فرمود: اصلا نترس اين شتر تو را به حـجـاج مـي رسـاند و از نظرم غايب شد.
براه افتادم ، ولي يك ساعت نگذشته بود كه حجاج راديدم .
صالح جمال را حاضر كردم و موضوع را از او سؤال كردم .
گـفـت : مـن نـتـوانـسـتم براي تو شتر بفرستم و اين شتر هم از شترهاي من نيست و مثل آن در شترهاي حجاز يافت نمي شود، بلكه از شترهاي يمن است .
خلاصه مشاجره اي بين حجاج و مطوف و شـتردار افتاد و مطوف حكم كرد كه جمال بايد حبس و از اوجريمه گرفته شود.
اما جناب حاج مـلا مـحـمـد علي سلطان آبادي دستور دادند كه اين مشاجرات را ترك كنيم تا نزاع خاتمه يابد و همين كار هم شد.
وقتي به مكه مراجعت نموديم و از اعمال حج فارغ شديم و حجاج خواستند به اوطان خود مراجعت نمايند، مطوف به دلالها دستور داد تمام شتربانان را جمع نمايند و آنهارا به حضور تمامي حجاجي كه باقي مانده بودند، بياورند، و از آنها سؤال شود كه كدام يك از جريان شتر اطلاع دارد و كدام يك از آنـهـا بـوده كـه به منزل من (صاحب قضيه )آمده است .
هيچ يك جوابي ندادند و اطلاعي از اين مطلب نداشتند.
بعد هم آن شتر رابه شصت ليره عثماني خريدند و به من تقديم نمودند
كمال الدين ج 1، ص 112، س 39.