دوشنبه, 29 آبان 1396
You are here:

انتخاب قالب

اطلاعات سایت

اعضا : 4637
محتوا : 302
بازدیدهای محتوا : 695188

اوقات شرعی



جستجو

Loading
تشرف سيد محمد جبل عاملي  نامه الکترونیک
سـيد محمد، پسر سيد عباس از اهل جبل عامل لبنان ، به خاطر آزار و اذيت حاكمان ظالم آن ديار، كـه مـي خواستند او را به سربازي ببرند از آن جا متواري شد، در حالي كه چيزي به همراهش نبود جـز يـك قـمـري (يك دهم ريال )، و هرگز دست سؤال را پيش كسي دراز نكرد.
او مدتي سياحت نـمـود.
در ايـام سياحت ، در بيداري و خواب ،عجايب بسياري را ديده بود.
بالاخره در نجف اشرف مـسـكن گزيد و در صحن مقدس اميرالمؤمنين (ع ) يكي از حجره هاي فوقاني را منزل خود قرار داد و درنـهـايـت سـخـتـي زنـدگـي خود را گذرانيد و جز دو سه نفر هيچ كس ديگر از حالش مـطـلـع نـبود.
تا آن كه از دنيا رفت و از وقت خروج از وطن تا زمان فوت او پنج سال طول كشيد.

ايشان بسيار با حيا و قانع بود و در ايام تعزيه داري در مجالس حاضرمي شد.
گاهي بعضي از كتب ادعـيه را امانت مي گرفت و چون بسياري از اوقات نمي توانست بيشتر از چند دانه خرما و آب چاه صـحـن مقدس ، چيز ديگري به دست آورد، لذا براي وسعت رزق هميشه هر دعا و ذكري را در اين بـاره مي خواند و ظاهراكمتر ذكر و دعايي بود كه از او فوت شده باشد و شب و روز هم به خواندن اين دعاهاو اذكار مشغول بود.
زماني مشغول نوشتن عريضه اي خدمت حضرت بقية اللّه (ع ) شد و بنا گذاشت كه چهل روز آن را بـنويسد، به اين صورت كه هر روز قبل از طلوع آفتاب ، مقارن با بازشدن دروازه كوچك شهر (كه به سمت دريا است ) بيرون رود بعد به طرف راست مسافتي نه چندان دور را بپيمايد به طوري كه احـدي او را نـبـيـنـد سپس عريضه را در گل گذاشته و به يكي از نواب حضرت بسپارد و در آب اندازد.
تا سي و هشت يا نه روزاين كار را انجام داد.
سـيـد مـحمد گفت : آن روز از محل انداختن عريضه بر مي گشتم و سر را به زير انداخته و خلقم بـسيار تنگ بود.
متوجه شدم گويا كسي از پشت سر به من رسيد.
او با لباس عربي و چفيه و عقال بـود و سـلام كرد.
من با حال افسرده جواب مختصري دادم و به اوتوجهي نكردم ، چون ميل سخن گفتن با كسي را نداشتم .
قدري با من در مسير آمد، اما من به همان حالت اول باقي بودم .
در اين جا به لهجه اهل جبل عامل فـرمـود: سيد محمد چه حاجتي داري كه امروز سي و هشت يا سي و نه روز است كه قبل از طلوع آفـتاب بيرون مي آيي و تا فلان مكان از دريا مي روي وعريضه را در آب مي اندازي ! گمان مي كني امامت از حاجت تو مطلع نيست ؟ سـيـد محمد گفت : من تعجب كردم ، چون احدي از برنامه من مطلع نبود بخصوص آن كه تعداد روزهـا را هـم بداند، چون كسي مرا كنار دريا نمي ديد و تازه از اهل جبل عامل كسي اين جا نيست كه من او را نشناسم مخصوصا با چفيه و عقال كه در جبل عامل مرسوم نيست ، لذا احتمال دادم به نعمت بزرگ و نيل مقصود و تشرف به حضور مولاي عزيزم ، امام عصر عجل اللّه تعالي فرجه الشريف رسـيده ام و چون در جبل عامل شنيده بودم كه دست مبارك آن حضرت چنان نرم است به طوري كـه هـيـچ دسـتي آن طور نيست ، با خود گفتم با ايشان مصافحه مي كنم ، اگر نرمي دستشان را احـسـاس كـردم ، به آداب تشرف به حضور مبارك امام (ع ) عمل مي نمايم .
در همان حال دودست خـود را پـيش بردم .
ايشان هم دو دست مباركشان را پيش آوردند و با هم مصافحه كرديم .
نرمي و لـطـافـت زيـادي احساس كردم و يقين نمودم كه نعمت عظيم وعنايت بزرگي به من رو آورده اسـت ، امـا هـمـيـن كـه روي خـود را بـرگـرداندم و خواستم دست مباركش را ببوسم ، كسي را نديدم
كمال الدين ج 2، ص 98، س 15.