جمعه, 03 آذر 1396
You are here:

انتخاب قالب

اطلاعات سایت

اعضا : 4637
محتوا : 302
بازدیدهای محتوا : 696323

اوقات شرعی



جستجو

Loading
تشرف حاج ملا علي محمد كتابفروش در وادي السلام  نامه الکترونیک
حاج ملا علي محمد كتابفروش ، كه تقوي و تقدس او بر اهل نجف پوشيده نيست ،فرمود: در زمانهاي گذشته به مرض تب لازم  مبتلا شدم كه مدتي به طول انجاميد.
در آخر،كار به جايي رسيد كه قواي من ضعيف شد و طبيب من ، كه سيدالفقهاء والمجتهدين آقاي حاج سيد علي شوشتري بود، - گرچه شغل ايشان طبابت نبود و غير از مرحوم شيخ انصاري (ره ) كس ديگري را مـعـالـجـه نـمي نمود - از من نااميد شد، ولي به خاطرتسلي خاطر من ، بعضي از داروها را به من مي داد تا وقتي كه از دست من راحت شود.
اتـفـاقـا روزي يكي از رفقا نزد من آمد و گفت : برخيز به وادي السلام برويم .
گفتم :مي بيني من قدرت بر حركت ندارم ، چطور مي توانم به وادي السلام بيايم ؟ اصـرار كـرد، تـا آن كـه مرا به همراه خود به وادي السلام برد.
ناگاه مردي در لباس عربهامقابلم ظـاهـر گـرديـد كه با مهابت و جلالت رو به من مي آمد وقتي به من رسيد، دستهاي خود را دراز نمود و فرمود: بگير.
مـن بـا ادب تـمـام دست او را گرفتم ديدم به قدر پشت ناخن نان بود.
آن را به من داد و ازنظرم غـايـب شد.

من قدري راه رفتم ، نان را بوسيدم و به دهان خود گذاشتم و آن راخوردم .
همين كه آن ذره نان به درون من رسيد، دل مرده ام زنده شد خفگي و دلتنگي از من رفت و زندگي تازه اي به من بخشيد.
همين طور هم حزن و اندوه از من زايل شد و نشاط زيادي به روحم وارد گرديد.
هـيـچ شـك نـكـردم و يـقـيـن نمودم كه آن شخص قبله مقصود و ولي معبود حضرت ولي عصر ارواحـنـافـداه بود.
مسرور و شادمان به منزل خود برگشتم .
آن روز و شبش ديگر درخود اثري از مرض نديدم .
صبح به عادت سابق نزد سيد جليل ، جناب حاج سيد علي ، رفتم و دست خود را به اودادم تا نبضم را بگيرد.
همين كه دستم را گرفت و نبضم را ديد، تبسمي كرد و بر رويم خنديد و فرمود: چه كار كرده اي ؟ عـرض كردم : كاري نكرده ام .
فرمود: راست بگو و از من پنهان نكن .
وقتي زياد اصراركرد، جريان را عرض كردم .
فـرمـود: فهميدم كه نفس عيسي آل محمد (ع ) به تو رسيده است .
جانم را راحت كردي برخيز كه ديگر نياز به طبيب نداري ، زيرا الحمدللّه مرض از تن تو رفته و خوب شده اي .
حاج ملا علي محمد كتابفروش (صاحب قضيه ) مي گويد: ديـگر آن شخصي را كه در وادي السلام ديده بودم نديدم ، مگر روزي در حرم مطهراميرالمؤمنين (ع ) كـه چـشـمـم بـه جـمال نوراني ايشان روشن شد، بي تابانه به نزدحضرتش رفتم كه شرفياب محضرش شوم ، اما از نظرم غايب شد و او را نديدم
كمال الدين ج 2، ص 89، س 20.