جمعه, 03 آذر 1396
You are here:

انتخاب قالب

اطلاعات سایت

اعضا : 4637
محتوا : 302
بازدیدهای محتوا : 696319

اوقات شرعی



جستجو

Loading
تشرف سيد عبداللّه قزويني در مسجد سهله  نامه الکترونیک
آقا ميرزا هادي سلمه اللّه تعالي از سيد جليل نبيل سيد عبداللّه قزويني نقل فرمود: در سـال 1327، بـا اهـل و عـيـال به عتبات مشرف گشتيم .
روز سه شنبه به مسجد كوفه مشرف شديم .
رفقا خواستند به نجف اشرف بروند، ولي من گفتم : خوب است شب چهارشنبه براي اعمال به مسجدسهله برويم و روز چهارشنبه به نجف اشرف مشرف شويم .
قبول كردند.
به خادم گفتيم او هم رفت و شانزده الاغ براي همه رفقا كرايه كرد.
رفـقا گفتند: ما شب در اين بيابان حركت نمي كنيم ، ولي بالاخره اجرت همه مالها راداده و با سه نفر زن كه همراه داشتيم سوار و به سمت مسجد سهله حركت كرديم ، درحالي كه الاغهاي يدكي هم همراه ما بود.
در مـسـجـدسهله نماز مغرب و عشاء را به جماعت خوانديم و مشغول دعا و گريه شديم ، يك باره مـتوجه شديم كه ساعت از هشت هم گذشته است .
ترس زيادي بر من عارض شد كه چگونه با سه زن ، بـه تـنـهـايي ، با مكاري عرب و غريب ، در اين شب تاريك به كوفه برگرديم .

آن سال ، همان سالي بود كه شخصي بنام عطيه بر حكومت عراق ياغي شده بود و راهزني مي كرد.
با نهايت اضطراب ، قلبا متوسل به ولي عصر عجل اللّه تعالي فرجه الشريف گرديده ، روي نياز ودل پـر سوز به سوي آن مهر عالم افروز نموديم ، ناگهان چون چشم به مقام حضرت مهدي (ع ) كه در وسـط مسجد است ، انداختيم ، آن مقام را روشن تر از طور كليم اللّه يافتيم .
به آن جا رفتيم و ديديم سـيـد بزرگواري با كمال مهابت و وقار و نهايت جلال وبزرگي در محراب عبادت نشسته است .
پـيـش رفـتيم و دست مبارك آن سرور راگرفتيم و بوسيديم .
من خواستم دستشان را بر پيشاني خـويش بگذارم كه حضرت دست خود را كشيدند و نگذاشتند.
در اين هنگام من هم مشغول دعا و زيـارت شدم ووقتي به نام حضرت صاحب الزمان عجل اللّه تعالي فرجه الشريف مي رسيدم و سلام مي كردم ،ايشان جواب مي فرمودند: و عليكم السلام .
از ايـن مـطـلـب بـرآشفته شدم كه من به امام سلام مي كنم و اين آقا جواب مي دهد،يعني چه ؟ از طرفي آن مقام شريف از روشنايي كه داشت ، گويا صد چراغ و قنديل درآن آويزان كرده بودند.
در ايـن جـا آن سيد بزرگوار روي مبارك به مانمودند و فرمودند: با اطمينان دعابخوانيد.
به اكبر كبابيان سفارش كرده ام شما را به مسجد كوفه برساند و برگردد.
شماآنها را هم شام بدهيد.
چون اين سخن را شنيدم با ايشان مانوس شدم و از ايشان التماس دعا كردم و سه حاجت خواستم : اول وسـعـت رزق و رفـع تنگدستي .
دوم اين كه ، محل دفن من ، خاك كربلا باشد.
اين دو را قبول فرمودند.
سوم فرزند صالحي خواستم .
ايشان قسم يادكردند كه اين امر به دست ما نيست .
ساكت شدم و نگفتم كه شما از خدا بخواهيد، چون در اول جواني زن پدري داشتم ودختر خوبي از او در خانه بود.
من از آن دختر خواستگاري كردم ، ولي آنها او را به من نمي دادند، بلكه مي خواستند بـه شخص ثروتمندي بدهند.
من در بالاي سر امام ثامن (ع ) دعا كردم كه فقط اين دختر را به من بـدهـنـد و ديـگر از خدا اولاد نمي خواهم .
اين قضيه در خاطرم بود، لذا مانع از تكرار درخواست و اصرار گرديدم .
عيالم پيش آمد و سه حاجت خواست : يكي وسعت رزق .
ديگري آن كه به دست من به خاك سپرده شود و قبل از من از دنيا برود.
سوم آن كه در مشهد مقدس يا كربلاي معلي مدفون شود.
هـمـه را اجـابـت فرمودند و همان طور هم شد.
ايشان در مشهد مقدس فوت كرد وخودم او را به خاك سپردم .
زن ديگري كه همراه ما بود، پيش آمد و عرض حاجت كرد و سه مطلب خواست : يكي شفاي مريضي كه داشت .
ايشان فرمودند: جدم موسي بن جعفر (ع ) شفا عطا خواهدفرمود.
دوم : ثروت و اعتبار براي فرزند.
سوم : طول عمر براي خودش .
هـمه را اجابت و قبول فرمودند و همان طور هم شد، يعني مريض در كاظمين شفايافت و خودش هم نود و پنج سال عمر كرد.
من (ميرزا هادي ) از سيد عبداللّه قزويني پرسيدم : چند سال است كه آن زن فوت كرده ؟ گفت : تقريبا پنج سال .
معلوم شد بيشتر از بيست سال بعد از قضيه باقي مانده و عمركرده است و فـعـلا پـسرش از تجار ثروتمند است و اسم آن تاجر را هم برد، ولي حقيرنام او را در خاطرم ضب ط نكرده ام .
سيد گفت : بعد از دعا و زيارت وقتي از مقام حضرت مهدي (ع ) به بيرون پا نهاديم ،همسرم به من گفت : دانستي اين سيد بزرگوار كه بود و او را شناختي ؟ گفتم : نه .
گفت : حضرت حجت (ع ) بود.
از شـدت تعجب رو برگرداندم ، ديدم جز يك فانوس كه آويزان است از آن انواري كه به انداره صد چـراغ بود، اثري نيست .
تاريكي و ظلمت عالم را فرا گرفته بود و از آن سيد بزرگوار خبري نبود.
دانستم آن روشناييها از اثر چهره نوراني آن سرور بوده است .
وقـتـي بـه كنار مسجد آمدم ، جواني نزد من آمد و گفت : هر وقت آماده شديد ما شما را به مسجد كوفه مي رسانيم .
گفتم : تو كه هستي ؟ گفت : من اكبر بهاري .
خيلي وحشت كردم و دلم تنگ شد، چون خيال كردم مي گويد اكبر بهايي .
گفتم : چه مي گويي ؟ بهايي يعني چه ؟ گـفـت : من در همدان در محله كبابيان سكونت دارم و از روستاي بهار كه يكي ازنواحي همدان است ، مي باشم و حضرت مستطاب ، عالم سالك آقا ميرزا محمدبهاري از اهل آن جا است .
ايشان را شناختم و با او مانوس شدم .
گفتم : آن سيد بزرگوار را شناختي ؟ گـفت : نشناختم ، ولي ديدم خيلي جليل القدر است و به من امر فرمود كه شما را به مسجد كوفه برسانم .
از مهابت ايشان نتوانستم حرفي بزنم و فورا قبول كردم .
گفتم : آن سرور حضرت صاحب الامر (ع ) بود و علايم آن را گفتم .
آن جوان به وجد آمد و وقتي خواستيم مراجعت كنيم ، خود و رفقايش كه چهار نفربودند، پياده در ركـاب ما براه افتادند و با آن كه حدود دوازده الاغ خالي داشتيم و كرايه همه را هم داده بوديم در عين حال هيچ كدام سوار نشدند و پروانه وار در ركاب ما ازشوق امر امام (ع ) راه مي رفتند.
وقتي به مسجد كوفه رسيديم ، به دستور امام (ع ) غذا را حاضر و به همه آنها شام داديم
كمال الدين ج 1، ص 104، س 26.