دوشنبه, 29 آبان 1396
You are here:

انتخاب قالب

اطلاعات سایت

اعضا : 4637
محتوا : 302
بازدیدهای محتوا : 695214

اوقات شرعی



جستجو

Loading
تشرف يكي از حجاج شوشتري  نامه الکترونیک
سيد عالم و عامل سيد محمد حسين شوشتري مي فرمود: يكي از حجاج شوشتري گفت : سالي كه به حج مشرف شدم ، وباي عظيمي شيوع داشت .
هر كه را به بيمارستان دولتي مي بردند، جز مردن چاره اي نداشت و به سرعت از خستگي دنيا راحت مي شد.
چون من مبتلا شدم و كسي را هـم نـداشـتـم ، مرا به بيمارستان بردند.
در آن جا مشرف به موت افتاده بودم ، ولي قبل از رسيدن مـامـوريـن بيمارستان بر بالينم ، مردي در لباس نظاميان عثماني ظاهر شد و مواظب حالات من گـرديـد و از من پرسيد: به چه چيزي ميل داري !براي تو آش ماش خوب است ، لذا رفت و طولي نـكـشـيـد كه با كاسه آشي ، برگشت و آن را نزد من گذاشت .
خواستم يك قاشق بخورم ، ديدم از گـلـويـم فـرو نـمي رود.
دست درجيب نمود و نارنج يا مثل آن بيرون آورد و شكست و روي آش فشرد.
به خاطر ترشي آن ، كمي آش از حلقم فرو رفت .
بعد از آن فرمود: بر تو باكي نيست .
برخيز و از اين جا خارج شو.

عرض كردم : ماموران كنار در هستند و حتما مرا از خارج شدن منع مي كنند.
فرمود: برو، شايد تو را نبينند.
من برخاستم و به اتفاق او از آن محل خارج شديم و ابدا كسي متعرض ما نگرديد.
عرض كردم : شما كيستيد كه اين همه به من احسان نموديد؟ فرمود: وقتي به وطن برگشتي ، سومين كسي كه با تو مصافحه كرد مرا مي شناسد.
اين را گفت و رفت .
ايـن بـود و مـن در فكر بودم تا به شوشتر مراجعت كردم .
شبانه وارد شهر شدم .
در بين راه ، قبل از ورود به دروازه ، مردي با من مصافحه كرد.
من به ياد آن شخص افتادم .
بعدديگري مصافحه كرد و من هم منتظر سومين نفر شدم .
دروازه بان كه مامور گمرك بود، پيش دويد و با من مصافحه كرد.
من ايستادم و متعجبانه به او نظر كردم ! آن مـرد دروازه بـان به من فرمود: چرا متعجبي ؟ آن شخص بزرگوار كه در مكه به فريادتو رسيد، حضرت ولي عصر ارواحنا له الفداء بود.
تعجب من زياد شد كه گمركچي و اين مقام شامخ ! آن مرد فرمود: حال برو چند روز ديگر به تو خواهم گفت .
بعد از چندي ، نزد او رفتم ، فرمود: اما اين كه مرا گمركچي مي يابي ، من هر ماهه حقوقي دارم كه نزد يكي از تجار حواله مي باشد و تا به حال ابدا يك شاهي از كسي قبول نكرده ام .
ثانيا ماموريت من در شب است و در اين جا اگر خواب باشم ، فبها و اگرهم بيدار باشم ، خود را به خواب مي زنم و هر كه هر چه را بخواهد بيرون مي برد ياوارد مي كند و متعرض او نمي شوم .
سـؤال كـردم : از كـجـا مـي گـويـي كـه آن شـخـص بـزرگوار حضرت بقية اللّه عجل اللّه تعالي فـرجـه الـشـريـف بـوده اسـت ؟ فـرمود: ابدا اين سر بر تو فاش نمي گردد و اگر مرگ من نزديك نشده بود، همين قدر هم بر حال من مطلع نمي شدي .
جناب آقا سيد ابوالقاسم فرمود: من از سيد حسين پرسيدم : آن شخص حاجي و آن مرد گمركچي چه كساني هستند؟ فرمود: ايشان را معرفي نخواهم كرد، چون شايدراضي نباشند
كمال الدين ج 1، ص 106، س 21.