شنبه, 01 مهر 1396
You are here:

انتخاب قالب

اطلاعات سایت

اعضا : 4635
محتوا : 302
بازدیدهای محتوا : 681679

اوقات شرعی



جستجو

Loading
تشرف حاج علي آقا و رفقايش در مسجد سهله  نامه الکترونیک
عالم كامل شيخ عبدالهادي در محضر آية اللّه حاج شيخ حسنعلي تهراني نقل فرمود: مـن در نـجـف اشـرف مـؤمـن متقي حاج علي آقا را ملاقات مي نمودم .
ايشان هميشه درشبهاي چهارشنبه به مسجدسهله مشرف مي شد.
شـيـخ عبدالهادي گفت : روزي از او پرسيدم كه در اين مدت آيابه حضور مبارك حضرت سيدنا و مولانا صاحب الزمان (ع ) رسيده اي ؟ در جـواب گـفـت : در سن جواني با جمعي از مؤمنين و اخيار، بر اين عمل مداومت داشتيم و ابدا چيزي مانع ما نبود.
يازده نفر بوديم و برنامه ما اين بود كه در هر شبي ازبين رفقا، يكي بايد اسباب چاي و شام براي همه تهيه مي كرد.
تـا آن كـه شبي نوبت به يكي از رفقا كه مرد سراجي بود، افتاد و او هم تهيه اي ديد و نان وآذوقه را در دكان خود مهيا كرد.
از قضا آن ها را فراموش كرده و مثل هفته هاي قبل ،دكان خود را بسته بود و روانه مسجد سهله شده بود.
آن روز هوا دگرگون و سردبود.
جمعيت ما پراكنده ، دونفر دونفر براه افتادند تا آن كه در مسجد سهله اجتماع كرديم .
نماز را طبق معمول خوانديم و روانه مسجد كوفه شديم ، چون در حجره نشستيم ،گفتيم : شام را حاضر كنيد.
ديديم كسي جواب نمي دهد.
گفتيم : امشب نوبت كيست ؟ بـه يـكـديگر نگاه كرديم و ديديم نوبت آن مرد سراج است .
به او گفتيم : چه كرده اي مؤمن ؟ ما را امشب گرسنه گذاشته اي ؟ چرا در نجف نگفتي كه ديگري شام را تهيه كند؟ گفت : من همه چيز را مهيا كردم و به دكان آوردم .
اما وقت حركت آنها را فراموش نمودم و الان به يادم آمد.
و وقتي به نجف برگشتيم به آنجا مي رويم و واقعيت رامي فهميد.
آن شـب ، شـب سـردي بـود و بـه اندازه هميشه كسي در مسجد نبود.
در حجره را بستيم ،ولي از گرسنگي خوابمان نمي برد، لذا با هم صحبت مي كرديم ، چون قدري گذشت ،ناگاه ديديم كسي در حـجره را مي كوبد.
خيال كرديم اثر هوا است .
دوباره در را كوبيد،چون حوصله نداشتيم يكي از ما فرياد زد: كيست ؟ شخصي با زبان عربي جواب داد:در را بازكن .
يـكـي از رفـقا با نهايت ناراحتي در را گشود و گفت : چه مي خواهي ؟ چون خيال كردمرد غريبي است و آفتابه مي خواهد يا كار ديگري دارد.
ديـديـم مـرد جـليل و سيد بزرگواري است .
سلام كرد و به همان يك سلام ما را برده وغلام خود نمود.
همگي با او مانوس شديم .
فرمود: آيا مرا در اين جا جا مي دهيد؟ گـفـتـيـم : بـفـرمـايـيـد اختيار داريد.
تشريف آورد و نشست .
ما همگي جهت تعظيم واحترام او برخاستيم و نشستيم و به بيانات روح افزايش زنده شديم .
بعد از مدتي فرمود: اگر خواسته باشيد، اسباب چاي در خورجين حاضر است .
يكي از رفقا برخاست و از يـك طرف خورجين ، سماوري بسيار اعلا با لوازم آن را بيرون آورد.
مشغول شديم و به يكديگر اشاره كرديم كه تا مي توانيد چاي بخوريد كه بجاي شام است .
در اين اثناء، آن بزرگوار مي فرمود: قال جدي رسول اللّه (ص ) و احاديث صحيحه بيان مي كرد.
بـعـد از صرف چاي فرمود: اگر شام خواسته باشيد در اين خورجين حاضر است .
قدري به يكديگر نـظـر كرديم تا آن كه يكي از ما برخاست و از طرف ديگر خورجين ،يك قابلمه بيرون آورد و وس ط مجلس گذاشت .
وقتي در آن را برداشت مملو از برنج طبخ شده و خورش روي آن بود و بخاري از آن مـتصاعد مي شد مثل اين كه الان ازآتش برداشته باشند.
از آن برنج و خورش خورديم و همگي سـيـر شديم و مقداري باقي ماند.
فرمود: آن را براي خادم مسجد ببريد.
برخاستيم و در جستجوي خادم رفتيم و غذا را به او داديم .
سيد بزرگوار فرمود: خيلي از شب گذشته ، بخوابيد.
هـمگي استراحت كرديم ، چون سحر شد يكي يكي برخاسته تجديد وضو نموديم ودر مقام حضرت آدم (ع ) جـمـع شـديـم و ادعيه معمول و نماز صبح را ادا كرديم .
بناي حركت ، به سمت نجف شد گـفـتيم خوب است در خدمت آن سيد بزرگوار روانه شويم .
هر كس از ديگري پرسيد: آن سرور كجا رفت ؟ ولي همه گفتيم : جز اول شب ، ديگر ايشان را ملاقات نكرديم .
به دنبال او گشتيم وتمام مسجد و مـتـعـلقاتش و هر محل ديگري را كه احتمال مي داديم ، مراجعه كرديم ،ابدا اثر و نام و نشاني از آن جناب نيافتيم .
از خادم مسجد پرسيديم : چنين مردي راملاقات نكرده اي ؟ گفت : اصلا اين طور كسي را نديده ام و هنوز در مسجد هم بسته و كسي بيرون نرفته است .
بالاخره از ملاقات مايوس گشته و با خود مي گفتيم كه اين عجايب چه بود؟ يكي گفت : آن سيد كـجـا رفـت و چه شد و حال آن كه در مسجد هنوز بسته است .
ديگري گفت : ديدي در آن هواي سرد و آن وقت شب ، چگونه بخار از غذا متصاعد بود.
يكي ديگر مي گفت : چه سخناني مي گفت و مي فرمود: قال جدي رسول اللّه (ص ).
در ايـن جـا هـمـگـي يـقـيـن كـرديم كه غير از حضرت ولي عصر عجل اللّه تعالي فرجه الشريف كس ديگري نبوده و براي جدايي از ايشان و عدم معرفت در آن وقت افسوس خورديم
كمال الدين ج 1، ص 107، س 5.