دوشنبه, 29 آبان 1396
You are here:

انتخاب قالب

اطلاعات سایت

اعضا : 4637
محتوا : 302
بازدیدهای محتوا : 695175

اوقات شرعی



جستجو

Loading
تشرف كليددار عسكريين در حرم سامرا  نامه الکترونیک
آخـونـد مـلا زيـن العابدين سلماسي (ره )، كه از خواص و صاحب اسرار علامه بحرالعلوم (ره ) بود، فرمود: مردي از ايران در تابستان ، كه هوا بسيار گرم بود به زيارت عسكريين (ع ) مشرف شد.
زمان تشرف او وقتي بود كه كليددار درهاي حرم مطهر را بسته و آماده خوابيدن در رواق ، نزديك پنجره غربي كـه بـه صـحن باز مي شود، بود، اما چون صداي پاي زواررا شنيد در را باز كرد و خواست براي آن شـخـص زيارت بخواند.
آن زائر به او گفت :اين يك اشرفي را بگير و مرا به حال خود واگذار كه با تـوجـه و حـضـور قـلب ، زيارتي بخوانم .
كليددار قبول نكرد و گفت : ما رسم و قاعده خود را بهم نمي زنيم .
زائر اشرفي دوم و سوم را به او داد.
باز هم قبول نكرد و وقتي زياد شدن اشرفي ها را ديد، بيشترامتناع نمود و آنها را رد كرد.
آن زائر مـتوجه حرم مطهر شد و با دل شكسته عرض كرد: پدر و مادرم به فدايتان باد،قصد داشتم با خضوع و خشوع شما را زيارت كنم ، ولي او نگذاشت و شما هم ازممانعت او مطلع شديد.
در اين جا كليددار او را بيرون كرد و در را بست ، به اين خيال كه آن شخص به اومراجعت مي كند و هـر چه بتواند پول مي دهد.
خودش هم به طرف شرقي رواق متوجه شد تا از طرف غربي برگردد.

وقـتي به ركن اول ، كه بايد از آن جا به طرف پنجره بپيچد، رسيد، ديد سه نفر رو به او مي آيند، به طوري كه يكي از آنها كمي جلوتر ازبغل دستي خودش بود.
همچنين دومي از سومي .
شخص سوم از نظر سن از همه كوچكتر بود و در دست نيزه اي داشت .
وقتي كليددار آنها را ديد، مبهوت ماند.
در اين جا صاحب نيزه رو به او كرد و در حالتي كه مملو از ناراحتي و غضب و چشمانش سرخ شده بود و نيزه خود را به قصد زدن به او حركت مي داد، فرمود: اي مـلـعـون پـسـر ملعون ، گويا اين شخص به زيارت تو آمده بود كه او را مانع شدي .
در اين حال شخصي كه از همه بزرگتر بود متوجه او شد و بادست خويش اشاره كرد و نگذاشت ضربه اي بزند و فرمود: همسايه تو است باهمسايه ات مدارا كن .
صاحب نيزه دست كشيد، ولي دوباره غضبش به هيجان آمد و نيزه را حركت داد وهمان سخن اول را تـكـرار نـمـود.
بـاز همان شخص بزرگتر اشاره نمود و مانع شد.
درمرتبه سوم باز آتش غضبش مـشتعل شد و نيزه را حركت داد.
كليددار ديگر متوجه چيزي نشد و غش كرد و بر زمين افتاد و به حال نيامد مگر در روز دوم يا سوم ، آن هم در خانه خود.
وقـتـي كـه خـويشانش او آمدند و در رواق را، كه از پشت بسته بود، باز كردند، مشهده نمودند كه بـيـهـوش افـتـاده اسـت .
او را بـا همان حال به خانه اش بردند.
پس از دو روز كه به حال آمد، ديد نـزديـكـانـش كـنار بستر او گريه مي كنند.
او هم آنچه ميان خود و شخص زائر و آن سه نفر اتفاق افتاده بود، براي ايشان نقل كرد و فرياد مي زد: مرا با آب دريابيدكه سوختم و هلاك شدم .
نـزديـكـانش در حالي كه او استغاثه مي كرد مشغول ريختن آب بر او شدند تا آن كه پهلوي او را باز كـردند، ديدند به مقدار درهمي از آن سياه شده است .
كليددار كه نامش حسان بود مي گفت : مرا صاحب نيزه با نيزه خود زد.
او را برداشتند و به بغداد بردند وبه پزشكان نشان دادند همه از درمان او عـاجـز ماندند.
ناگزير او را به بصره بردند، چون در آن جا طبيب فرنگي معروفي بود وقتي او را ديـد و نـبـضـش را گـرفـت ، متحير ماند،زيرا چيزي كه از بدي مزاج و ورم آن موضع سياه شده ، حـكـايـت كـند، نديد، لذا گفت :گمان مي كنم اين شخص نسبت به بعضي از اولياء الهي بي ادبي كرده باشد كه خداونداو را به اين درد مبتلا كرده است .
وقـتـي از عـلاج نـاامـيـد شـدنـد او را بـه بـغـداد بـرگـردانـدنـد در بغداد يا بين راه ، به درك واصل شد
كمال الدين ج 2، ص 107، س 14.