شنبه, 01 مهر 1396
You are here:

انتخاب قالب

اطلاعات سایت

اعضا : 4635
محتوا : 302
بازدیدهای محتوا : 681632

اوقات شرعی



جستجو

Loading
تشرف يكي از خدام حرم سامرا  نامه الکترونیک
عالم جليل القدر شيخ محمد جعفر نجفي (ره ) فرمود: در سامرا آشنايي از اهل آن جا داشتم ، كه هرگاه به زيارت مي رفتم ، به خانه او سرمي زدم .
يك بار كه به ديدنش رفتم ، او را رنجور و زار و مريض ديدم كه مشرف به مردن بود.
علت مرض او را سؤال كردم و گفتم : چرا به اين حال هستي ؟ گـفـت : چـنـدي قبل ، قافله اي از تبريز براي زيارت ، به سامرا مشرف شدند.
من همان طوري كه معمول خدام اين حرمها و سامرا است ، به پيشواز آنها رفتم كه براي خودمشتري پيدا كنم و برايش زيـارت نامه بخوانم و پولي كسب كنم .
در بين قافله جواني را ديدم در زي اهل صلاح و نيكان و در نهايت صفا و طراوت كه با لباسهاي نيكو به كنار دجله رفت .
غسلي بجا آورد و لباسهاي تازه پوشيد و با نهايت خضوع و خشوع روانه حرم مطهر شد.
بـا خود گفتم از اين جوان خيلي مي توان استفاده كرد، لذا دنبال او براه افتادم .
ديدم داخل صحن مـقـدس عـسـكريين (ع ) شد و بر در رواق ايستاد و كتابي به دست گرفت ومشغول خواندن اذن دخول شد، اما با كمال خضوع و اشك از دو چشمش به زمين جاري بود.
نزد او رفتم و گوشه رداي او را گرفتم و گفتم : مي خواهم برايت زيارت نامه بخوانم .

دسـت بـرد و يك اشرفي به دست من داد و اشاره كرد، برو و به من كاري نداشته باش .
من كه اگر چـنـد روز زيارت نامه مي خواندم به يك دهم اين مبلغ هم راضي بودم ،آن را گرفتم و قدري دور شـدم ، ولـي طـمـع مـرا بـر آن داشت كه دوباره چيزي بگيرم ،برگشتم ، ديدم در نهايت خضوع ، مشغول خواندن اذن دخول است باز مزاحم او شدم و گفتم : بايد زيارت را به تو تعليم دهم .
ايـن بـار نـيم اشرفي به من داد و اشاره كرد كه برو و به من كاري نداشته باش .
من رفتم وبا خود گـفـتـم خـوب شـكـاري به دست آوردم ، لذا مراجعت كردم و او را در همان حال خضوع ديدم و گفتم : كتاب را ببند، بايد من براي تو زيارت بخوانم و رداي او راكشيدم .
ايـن بـار يـك ريـال به من داد و مشغول خواندن اذن دخول شد.
من رفتم ، ولي باز طمع مرا بر آن داشت كه برگردم وقتي برگشتم همان مطلب را تكرار كردم .
اين بار كتاب رازير بغل گذاشت و چـون حـضـور قلبش از بين رفته بود، خارج شد.
از كار خود پشيمان شدم و نزد او رفتم و گفتم : برگرد و هر طور كه مي خواهي خودت زيارت كن ديگركاري به تو ندارم .
گريه كنان گفت : براي من حال زيارتي نماند و رفت .
مـن خود را سرزنش كردم و به خانه برگشتم .
از در منزل كه وارد فضاي خانه شدم ،ديدم سه نفر بـر لـب بـام روبـروي در ايستاده اند.
شخص وسطي جوانتر بود و كماني دردست داشت تيري در كـمـان گذاشت و به من گفت : چرا جلوي زائر ما را گرفتي ، و زه كمان را كشيد.
ناگاه سينه ام سوخت و آن سه نفر غايب شدند و سوزش سينه من شدت پيدا كرد.
بعد از دو روز سينه ام مجروح و به تدريج جراحت آن زياد شد، الان تمام سينه مرا گرفته است .
شـيـخ جعفر نجفي فرمودند: در اين جا سينه خود را باز كرد ديدم تمام پوسيده بود.
دوسه روزي نگذشت كه آن شخص از دنيا رفت
كمال الدين ج 2، ص 108، س 1.