شنبه, 27 آبان 1396
You are here:

انتخاب قالب

اطلاعات سایت

اعضا : 4637
محتوا : 302
بازدیدهای محتوا : 694556

اوقات شرعی



جستجو

Loading
جايگاه پديده «ظهور» در سير تكاملي تاريخ  نامه الکترونیک
نوشته شده توسط حجت الاسلام سید محمد مهدی میرباقری   

1- اركان كلي «فلسفه تاريخ شيعي»

بحث از آينده جهان يكي از مباحث اصلي مطرح در فلسفه تاريخ است. متأسفانه در حوزه معارف اسلامي به‏طور عام، و دراستاد میرباقری معارف شيعي به طور خاص، كمتر به فلسفه تاريخ پرداخته شده و از موضوعات مختلفي كه در فلسفه تاريخ مطرح است كمتر سخن رفته است. به بيان ديگر تلاش چنداني در زمينه استخراج و استنباط ديدگاه اسلام در زمينه آينده تاريخ، عوامل مؤثر بر تغيير جوامع، نقش انسان در آينده تاريخ و ديگر مباحث مطرح در فلسفه تاريخ از مجموعه آيات و رواياتي كه در اين زمينه‏ها وارد شده، صورت نگرفته است. از اين رو در ابتداي گفت‏وگو، در زمينه انسان واپسين و جهان آينده در فلسفه تاريخ شيعي، نكات اساسي را كه در زمينه تعريف فلسفه تاريخ و تفاوت نگاه فلسفه تاريخي شيعه با نگاه فلسفه تاريخي ساير مكاتب وجود دارد يادآور شويد.

 

فلسفه تاريخ، علمي نظري است كه به تحليل و تعليل تاريخ به مثابه كليتي فراگير و منسجم و مبتني بر روابط قاعده‏مند مي‏پردازد؛ به گونه‏اي كه نتايج آن معطوف به كاركردهاي عيني است و در آن سؤالاتي همانند علل پيدايش و تكامل تاريخ و مراحل آن، آغاز تاريخ و فرجام آن، نقش خالقيت و ربوبيت الهي و نيز اراده‏هاي انساني در پيدايش و تحولات تاريخي، جبهه‏بندي و مرزبندي‏هاي اصلي و فراگير درون تاريخ و عوامل و ريشه‏هاي آن و... مورد بحث و بررسي قرار گرفته و پاسخ مي‏يابند.

 

1/1 ـ  محوريت خالقيت و ربوبيت خداوند در تحليل تاريخ

 

در بررسي فلسفه تاريخ اسلامي، پنج نكته اساسي را بايد مورد توجه قرار داد. اولين نكته اين‏كه، فلسفه تاريخ اسلامي براساس اعتقاد به حاكميت اراده و مشيت حق بر كل تاريخ بنا شده است. در يك نگاه كلان مي‏توان انديشه‏هاي فلسفه تاريخي را به دو گروه كلي تقسيم كرد. برخي انديشه‏هاي فلسفه تاريخي، جريان حركت تاريخ را با صرف‏نظر از حاكميت اراده و مشيت خداوند متعال تحليل و برخي ديگر جريان حركت تاريخ را براساس حاكميت اراده خداوند متعال تفسير مي‏كنند. طبيعي است كه انديشه‏هاي ديني، به ويژه تفكر اسلامي و شيعي، عالم را بر محور حاكميت حضرت حق بر كل خلقت، تفسير مي‏كنند و همانطور كه همه عالم را ناشي از اراده، مشيت و اوصاف جمال و جلال الهي مي‏دانند، معتقدند كه آغاز و انجام عالم و تاريخ هم سراسر آيات عظمت الهي و مسير تحقق اراده الهي است. براساس اين نگاه، حركت تاريخ بايد براساس خالقيت و ربوبيّت خداي متعال تفسير شود؛ يعني خداي متعال هم خالق كل هستي، از جمله بشريت و جريان تكامل تاريخي اوست و هم براساس ربوبيت خود عهده‏دار سرپرستي و تكامل تاريخ بشري است؛ چنانكه قرآن مي‏فرمايد: «ربنّا الذي أعطي كلّ شي‏ء خلقه ثمّ هدي».[1] ربوبيت الهي عهده‏دار تكامل و هدايت انسان به سمت كمال است. بنابراين، نه تاريخ جلوه‏اي از جلوات ماده و برآمده از ذات ماده است و نه جبر تاريخي بر پيشرفت و تكامل تاريخ حاكم ميباشد، بلكه خلقت عالم و تاريخ ناشي از خالقيت حضرت حق و تكامل آن ناشي از ربوبيت الهي است.

 

1/2 ـ  تكاملي بودن برآيند همه حركتهاي تاريخي

 

نكته دوم اين‏كه براساس فلسفه تاريخ اسلامي حركت عالم رو به سوي كمال است. اگر ما پذيرفتيم كه حكمت و ربوبيت حضرت حق بر حركت تاريخ حاكم است بايد بپذيريم كه حركت كل تاريخ بايد به سوي تكامل باشد. يعني نمي‏شود كه برآيند حركت كل عالم، حركت نزولي باشد، بلكه بايد حركت رو به كمال باشد تا با حكمت سازگار باشد. نظريه فلسفه تاريخ اسلامي همانطور كه به خالقيت و ربوبيت حضرت حق، متكي است به نظريه معاد هم متكي است؛ يعني حركت كلي عالم را به سمت قرب به سوي خداي متعال تفسير مي‏كند و معتقد است كه در يك مرحله از حركت تاريخ، حادثه عظيم معاد و بازگشت كلي همه انسانها به سوي خداوند متعال اتفاق مي‏افتد. البته اين بازگشت همراه با حوادث متعددي در كل عالم خلقت خواهد بود.

 

ما سير كلي تاريخ را رو به كمال مي‏دانيم؛ و از آنجا كه كمال، چيزي جز قرب به سوي خداوند متعال و گسترش عبوديت نيست، حركت كلي عالم در پايان خود، به توسعه پرستش خداوند متعال و كمال عبوديت و بندگي ختم مي‏شود.

 

1/3 ـ درگيري تاريخي ايمان و كفر در سايه مشيت الهي

 

نكته سومي كه در تحليل فلسفه تاريخ اسلامي بايد بر آن تأكيد نمود اين است كه ارادههاي انسانها هم در حركت تاريخ نقش ايفا مي‏كنند؛ البته نه به اين معنا كه چيزي به انسان ـ در عرض اراده خداي متعال ـ تفويض شده، بلكه به همان معنايي كه در مبحث جبر و اختيار در مسلك شيعي متناسب با معارف اهل بيت(عليهمالسلام) تبيين شده است؛ يعني نه جبر است و نه تفويض، بلكه امري بين اين دو ميباشد. خداوند متعال به انسانها اراده داده و به ميزاني كه مشيت او اجازه دهد و به ميزاني كه امداد كند، اراده‏هاي انساني در تحقق حوادث عالم به ايفاي نقش ميپردازند. از همين‏جاست كه حركت تاريخ دو سمت پيدا كرده و به دو جبهه تقسيم مي‏شود: در يك جبهه، اراده‏هايي عمل مي‏كنند كه بر محور عبوديت خداوند متعال و خضوع و خشوع و تذلل در برابر او قرار دارند. يعني اين اراده‏ها در برابر اراده حضرت حق، تسليم و خاضع و خاشع‏اند؛ يعني با اين‏كه حركت ارادي است امّا هماهنگ با ربوبيت تشريعي خداوند متعال واقع مي‏شود و چون ربوبيت تشريعي با ربوبيت تكويني هماهنگ ميباشد، هماهنگي بين مشيت بالغه و فعل عباد در اين منزلت اتفاق مي‏افتد. از سوي ديگر، چون موجوداتي مثل انسان و جن، داراي اراده و اختيار هستند و در اثر اين اراده و اختيار، طغيان هم اتفاق مي‏افتد و جبهه دوم كه از آن به جبهه سركشي، گردنفرازي و استكبار و تعزّز در برابر خداوند متعال تعبير مي‏شود به وجود ميآيد. هر يك از اين دو جبهه در حركت خود دنبال گسترش خويش هستند و به همين دليل حق و باطل در تاريخ درگير ميشوند. اصلي‏ترين تعارضي كه در تاريخ وجود دارد، تعارض ايمان و كفر، و عبوديت و استكبار است و حركت كلي عالم هم در پايان به سمت غلبه عبوديت و بندگي پيش ميرود. نكته قابل تأمل اين است كه اگر چه اراده‏هاي انساني در حركت تاريخ حضور دارند ولي نقش آنها نقش محوري نيست و سمت و سوي كل تاريخ با مشيت بالغه خداوند متعال مشخص مي‏شود. انسانها نمي‏توانند قوانين كلي خلقت را كه ظهور مشيت خداوند متعال است تغيير دهند، بلكه اراده آنها در چارچوب همين قوانين عمل مي‏كند و در دل اين قوانين و در تبعيت آنها، سطحي از تأثير هم براي آنها قرار داده شده است. هم جبهه حق و هم جبهه باطل به ميزان مشيت الهي، مأذون هستند و متناسب با آن مشيت، مورد امداد هم قرار مي‏گيرند؛ يعني مشيت بالغه الهي متناسب با حركت كل، هر دو جبهه را امداد مي‏فرمايد و بر همين اساس، درگيريهاي حق و باطل در تاريخ روي مي دهد. بايد توجه داشت اين‏كه مي‏گوييم اصلي‏ترين درگيري در جريان حق و باطل، درگيري پرستش و شيطنت است، به اين معنا نيست كه در درون خود جريان كفر و استكبار و شيطنت، درگيري رخ نميدهد، بلكه خود اين جريان هم ممكن است بر سر پرستش دنيا، استعلا و سيطره‏طلبي با يكديگر درگير شوند؛ به فرموده قرآن: «تحسبهم جميعاً و قلوبهم شتّي»[2]؛ جبهه كفر و استكبار، تشتت در قلوب دارند و از اين رو بسياري از درگيريهايي كه در عالم اتفاق مي‏افتد به اردوگاههاي درون جبهه كفر و استكبار بر ميگردد، لكن اصلي‏ترين درگيري كه در عالم وجود دارد و حركت كلي تاريخ را شكل مي‏دهد، درگيري حق و باطل و كفر و ايمان است.

 

1/4ـ تفاوت سهم تأثير اراده ها در توسعه حق يا باطل

 

نكته چهارم اين است كه: چه در جبهه حق و چه در جبهه باطل همه اراده‏ها يكسان، يكنواخت و هم عرض نيستند. بلكه جريان اراده‏هاي انساني در طول تاريخ، داراي يك نظام ميباشد. اين نكته بسيار مهمي است كه در تحليل فلسفه تاريخ اسلامي بايد مورد توجه قرار گيرد. بعضي از اراده‏ها، اراده‏هاي محوري در كل تاريخ هستند؛ يعني كل حركت تاريخ تحت تأثير آنها واقع مي‏شود. ما در جبهه حق، انبيا و اولياي الهي را داريم كه محور حق در طول تاريخ‏اند و باقي اراده‏ها به اشتداد و قوت اين اراده‏هاست كه در مسير بندگي خداي متعال قرار مي‏گيرند. محور اين انبيا و اولياي الهي هم وجود نوراني و مقدس نبي‏اكرم(صلي الله عليه و آله) و اهل بيت عصمت و طهارت(عليهم السلام) هستند كه براساس معارف شيعي محور كل بندگي و پرستش در كل تاريخ‏اند. چنانكه فرموده‏اند: «بنا عُبِداللّه، بنا عُرِف‏اللّه»[3] و «لولانا ما عُبِداللّه»[4]؛ يعني به شدت بندگي و خضوع آنهاست كه همه عالم در برابر خداوند متعال سجده مي‏كنند و به تبع عبادت آنهاست كه ديگران، در همه سطوح، خداوند متعال را بندگي مي‏نمايند. حتي انبياي اولوالعزم(عليهمالسلام) هم تحت سرپرستي و ولايت آنها به رشد مي‏رسند.

 

در سطوح بعدي، ديگر اراده‏ها هم نقش دارند. بعضي اراده‏ها، اراده‏هاي تبعي‏اند و تأثير آنها در فرايندهاي تاريخي بسيار محدود است؛ آنها اراده‏هايي هستند كه سرپرستي يك جمع كوچك و يا جوامع كوچك را برعهده دارند. بعضي ديگر از اراده‏ها در مقياس جهاني تأثيرگذارند و برخي هم در مقياس تاريخ حضور دارند كه از جمله آنها انبياء به ويژه انبياي اولوالعزم (عليهمالسلام) هستند. اراده‏اي هم هست كه محور كل تاريخ عبوديت و بندگي است و آن اراده شخص شخيص نبي‏اكرم(صلي الله عليه و آله) و اهل بيت ايشان(عليهمالسلام) است.

 

در جبهه مقابل هم اراده‏هايي وجود دارد كه محور جريان كفر در عالم هستند. محوريت آنها گاهي در سطح يك گروه و جامعه كوچك و گاهي هم در سطح جامعه بزرگ كفر در يك عصر و گاهي در سطح تاريخ ميباشد. همچنان‏كه در شياطين جن، ابليس به عنوان محور استكبار محسوب مي شود، برخي شياطين انسي هم محور شرارت در طول تاريخ‏اند؛ چنانكه خداوند متعال مي‏فرمايد: «و كذلك جعلنا لكلّ نبي عدوّا شياطين الانس والجنّ».[5] آن دسته از شياطين انس كه در مقابل انبياي اولوالعزم (عليهمالسلام) ايستادگي كردند محور شياطين تاريخ‏اند كه در روايات از آنها نام برده شده است. شياطيني هم كه در مقابل نبي‏اكرم(صلي الله عليه وآله) صف‏آرايي كردند، محور شيطنت انس و جن در تاريخ بشريت‏اند كه نام آنها هم در روايات آمده است. بنابراين در جبهه باطل هم محورهايي وجود دارند كه اولياي طاغوت‏اند؛ يعني استكبار در تاريخ به وسيله آنها هدايت و سرپرستي مي‏شود و ديگران به وسيله آنها به طغيان و استكبار دعوت مي‏شوند.

 

پس، اگر چه تاريخ در فرايندي است كه اراده‏هاي انساني هم در آن حضور پيدا مي‏كند اما بايد توجه داشت كه اين اراده‏ها هم در جبهه حق و هم در جبهه باطل بر محور اراده‏هايي كه در كل تاريخ تأثير گذارند شكل مي‏گيرند.

 

1/5 ـ انحلال تدريجي اراده هاي منفي در اراده هاي مثبت

 

نكته پاياني و پنجم هم اين‏كه محور كل در دو جبهه حق و باطل داراي موازنه يكسان نيستند، بلكه در كل عالم خلقت و تاريخ حتماً محور كل در جبهه عبوديت بر محور كل در جبهه باطل غلبه دارد؛ گرچه ممكن است كشمكش طولاني اتفاق بيفتد. بنابراين، جهت‏گيري كل بر محور اراده عبوديت شكل مي‏گيرد. به تعبير ديگر، سجود و عبوديت نبي‏اكرم(صلي الله عليه و آله) و اهل بيت عصمت و طهارت(عليهمالسلام) بر شيطنت شياطين غلبه مي‏كند و در مرحله بعد سجود انبياء بر شيطنت طواغيت و شياطين انسي و جني كه در مقابل آنها هستند غالب ميشود. و حركت كل، به سمت غلبه عبوديت پيش ميرود؛ يعني ظرفيت عبادت نبي‏اكرم(صلي الله عليه وآله) و جبهه ايشان، بر ظرفيت استكبار در جبهه باطل غالب است. البته روشن است كه اين لطف و ربوبيت خداوند متعال است كه امداد مي‏كند و عمل خير را رشد مي‏دهد ولي به هر حال، شدت عبادت نبي‏اكرم(صلي الله عليه و آله) بر شدت استكبار ابليس در تاريخ غلبه مي‏كند. ظهور اين موضوع در عالم دنيا غلبه تمدن الهي بر تمدن مادي است؛ چون جريان تمدنها در طول تاريخ چيزي جز جاري و ساري شدن اراده‏هاي انساني در فاعلهاي مادون، از جمله فاعلهاي طبيعي - كه خداوند آنها را مسخّر اراده‏هاي انساني قرار داده است ـ نميباشد؛ به بيان ديگر، وقتي اراده‏هاي انساني درهم تنيده مي‏شود، نظام پيدا كرده و شكل تاريخي به خود مي‏گيرد و ابعاد مختلف حيات اجتماعي انسان، از سياست و فرهنگ و اقتصاد را شكل مي‏دهد و هماهنگ مي‏كند و سپس در طبيعت جاري مي‏شود و فاعلهاي مسخر را هماغوش و هماهنگ، همراه و هم‏جهت با خودش مي‏كند و صبغه خاص اراده خودش را به آنها مي‏دهد؛ در نتيجه، تمدن ساخته مي‏شود. بنابراين، اگر خوب نگاه كنيم دو تمدن را در طول تاريخ مي‏بينيم: يكي تمدنهاي استكباري و ديگري تمدنهايي كه بر مبناي ايمان و عبوديت‏اند؛ البته در بين آنها طيفي از التقاط هم وجود دارد و در پايان هم آنچه ظهور مي‏كند تمدن الهي بر محور عبوديت و ولايت ولي‏اللّه‏الاعظم، (صلوات‏اللّه و سلامه ‏عليه) است. پس در پايان همين دنيا هم غلبه با عبوديت است و در كل خلقت هم حركت عالم بر محور ولايت نبي‏اكرم(صلي الله عليه و آله) و اميرمؤمنان و اهل بيت عصمت و طهارت(عليهمالسلام) شكل مي‏گيرد، نه بر محور ولايت ابليس. لذا در رواياتي كه از فريقين نقل شده آمده است كه: «يا علي أنت صاحب الجنّة و قاسم النيران»[6] و «يا نعمة اللّه علي الابرار و نقمته علي الفجار»[7]؛ يعني مدار رحمت و غضب خداوند متعال وجود مقدس ولي‏اللّه‏الاعظم است كه البته ولايت ايشان ادامه ولايت نبي‏اكرم(صلي الله عليه و آله) و ادامه ولايت خداست؛ چنانكه فرمود: «ولايتنا ولاية اللّه التي لم يبعث نبيّا إلاّ بها»[8].

 

نتيجه‏اي كه از نكات فوق به دست مي‏آيد اين است كه:

هر چند حركت عالم در همين دار دنيا به سمت عصر ظهور است و در اين حركت، كه اراده‏هاي انساني هم ايفاي نقش ايفا مي‏كنند ولي نه بدان معنا كه اراده‏هاي انسانهاي متعارف، اراده‏هايي محوري در حركت تاريخ به سمت صلاح باشند، بلكه محور كل در جبهه حق، ربوبيت خداوند متعال است و در درون اين جبهه هم، اراده ولي‏اللّه محور اصلاح كل ميباشد و ولايت و هدايت و سرپرستي آنهاست كه تاريخ را به نقطه مطلوب خودش مي‏رساند. ما شخصيت امام عصر(عج الله تعالي فرجه اشريف) را يك شخصيت اسطوره‏اي نمي‏دانيم بلكه ايشان شخصيتي واقعي و محور حركت بندگي در عصر ما هستند و حركت كل ملكوت و ملك عالم با عبادت ايشان تنظيم مي‏شود و غلبه پاياني بر جبهه باطل هم به همين‏گونه واقع مي‏گردد.

بايد توجه داشت كه درگيري جبهه حق و باطل صرفاً درگيري سطحي و ظاهري نيست. گاهي ما جنگها را در همان جلوه ظاهري‏شان خلاصه مي‏كنيم؛ فرض كنيد وقتي به روز عاشورا نگاه مي‏كنيم، جنگي كه مي‏بينيم جنگ شمشيرها و نيزه‏ها و تيرها، و نبرد پيكرها و بدنهاست؛ سر و دستها جدا مي‏شوند و تيرها و نيزه‏ها كار مي‏كنند، اما حقيقت اين است كه در پشت اين جهاد كه جهاد اصغر است، جهاد اكبري وجود دارد كه در آن، نيات و تمايلات و اراده‏‏ها با هم درگيرند. به تعبير ديگر، شهوات و عبوديت با هم درگيرند. اگر خوب نگاه كنيد در آنجا ارواح با يكديگر مي‏جنگند؛ يك طرف به رهبري ابليس است كه همه شهوات و شبهات و غضبها و همه اوصاف رذيله راصف‏آرايي كرده و شعله آتشي برافروخته است؛ يك طرف هم، روح مطهر سيدالشهداء (ارواح العالمين له الفداء) است كه جبهه ديگر را رهبري مي‏كند. اين روح، عين عبوديت و خضوع، و مظهر همه صفات حميده است و جبهه‏اي كه فراهم كرده است به گونه‏اي تربيت شده‏اند كه مظهر صفات كمال‏اند. در واقع، جنگ بين اين صفات حميده و رذيله و بين عبوديت و استكبار اتفاق مي‏افتد. اگر خوب نگاه كنيم يك سر اين جنگ تا ملكوت عالم هم مي‏رود و اگر جلوه عبادت سيدالشهدا(عليهالسلام) را ببينيد، فوق ملكوت را هم سير مي‏كند؛ يعني سجده‏اي كه سيدالشهدا(عليهالسلام) در گودي قتلگاه داشتند سجده‏اي است كه همه ملك و ملكوت را غرق در جذبه‏ها و نعمات الهي كرده است و لذا ملكوت عالم از اين سجده در تحير هستند؛ چه رسد به ملك! اينگونه نگاه كنيم روشن خواهد شد كه ما انسانها محور اين جهاد نيستيم؛ گرچه در آن نقش ايفا مي‏كنيم و به ميزان نقشي هم كه ايفا مي‏كنيم مسئوليت داريم. ما نمي‏توانيم مسئوليت را در حركت تاريخ از خودمان سلب كنيم. حركت ما يك حركت جبري نيست. مشيت الهي به ما انسانها اراده داده و به نسبتي از ما تكليف خواسته است، ولي مجموعه برآيند كل اراده ما، اراده اصلي در حركت تاريخ تلقي نميشود.

شما ويژگي دوم فلسفه تاريخ اسلامي را اعتقاد به حركت تاريخ به سوي كمال دانستيد. سؤالي كه در اينجا به ذهن مي‏آيد آن است كه تفاوت ديدگاه شما با ديدگاههاي ديگري كه قائلند تاريخ مراحل مختلفي را پشت سر مي‏گذارد كه هر مرحله، تكامل مرحله قبلي ميباشد چيست؟ آيا شما فقط معتقديد كه هر مرحله تاريخ كامل‏تر از مرحله قبلي است يا اين‏كه نگاهتان فقط به نقطه پاياني حركت تاريخ، يعني قيامت است؟

در مراحل تاريخ هم يك كمال اتفاق مي‏افتد؛ چون حركتي كه در تاريخ اتفاق مي‏افتد يا حركت منفي است يا حركت مثبت. ما حركت منفي در تاريخ را صفر نمي‏دانيم كه بگوييم شرّ در تاريخ وجود ندارد؛  زيرا اگر اراده مخلوقات در تاريخ واقع مي‏شود شرّ هم اتفاق مي‏افتد. البته شرّ، مستند به اراده مخلوقات است، نه به اراده ربوبي. شرّ، مستند به اولياي معصوم(عليهمالسلام) نيست. در عصمت هيچ شرّي اتفاق نمي‏افتد. آنها مشيتهاي برابر با مشيت حق‏اند و در تبعيت از حق در مرز عصمت‏اند. از آنجا كه پايين‏تر بياييم شرور آغاز مي‏شود. هر كجا شرك است شر هم هست ولو شرك خفي باشد. بنابراين، ريشه شرور در پرستشهاي انساني است. اگر انسان از مسير پرستش خداوند متعال خارج شد، شرّ به‏وجود مي‏آيد، ولي اين اراده‏هاي منفي در نهايت، منحل در اراده‏هاي مثبت مي‏شوند؛ يعني حركت منفي آنها در پايان، به اشتداد قرب جبهه حق مي‏شود و به اين صورت در كل تاريخ منحل مي‏گردد. به عنوان مثال، جبهه باطل در برابر سيدالشهدا(عليه السلام) صف‏آرايي كرده، شيطنت و گناه كرده و آن را هم به نقطه اوج خود رسانده، ولي آيا اين شيطنت كه در جبهه باطل صورت گرفته منتهي به ظهور يك عبوديت بالاتر در جبهه حق نشده است؟ حتي اگر تحليل سيدالشهداء(عليهالسلام) را به جهت سخت بودن تحليل شخصيت و عظمت روحي ايشان كنار بگذاريم و سراغ اصحاب آن حضرت بياييم، مي‏بينيم كه واقعا اگر آن مقاومت و شيطنت در مقابل سيدالشهداء(عليهالسلام) نمي‏شد زمينه ظهور اين اطاعت و تولي و رشد در اصحاب آن حضرت فراهم نميآمد. پس مي‏بينيد كه برآيند اين درگيري در نهايت به نفع جبهه حق ختم مي‏شود. از اين منظر، ولي حق، همه اراده‏ها را در جبهه حق منحل مي‏كند و برآيند كل را به نفع ولايت الهي رقم ميزند؛ گرچه ابتلائات سنگيني در برخي مقاطع تاريخ پيش مي‏آيد.

پس، حركت كلي تاريخ، مثبت است و حركت مرحله‏اي تاريخ را هم به اين معنا ميتوان مثبت بدانيم؛ يعني بگوييم در مقابل اين شيطنت، عبوديتي در جبهه ولي خدا اتفاق مي‏افتد؛ مثلاً در همان لحظه‏اي كه سقيفه وارد ميدان شده و مشغول معصيت عظيم است يك عبوديت و اخلاص و سجودي هم از امير مؤمنان(عليهالسلام) در حال انجام است كه مبدأ نورانيت همه ملك و ملكوت ميباشد. اين سجده بر آن معصيت غالب است؛ ولو آن‏كه در جلوه دنيايي چنين پنداشته شود كه آن معصيت غلبه مي‏كند! اگر سجده اميرالمؤمنين(عليهالسلام) در همان لحظه، غالب نبود، شكست قطعي حق روي ميداد. اگر خودمان را محور كل نبينيم بلكه ولي خدا را محور كل بدانيم و اساس درگيري را ميان وليخدا و اولياي طاغوت ببينيم، حتما جبهه حق در همه لحظات پيروز است و در متن خلقت نيز كمال واقع مي‏شود.

 

2 ـ جايگاه پديده «ظهور» در سير تكاملي تاريخ

 

2/1 ـ تفسير پديده ظهور به «تجلي همه جانبه ولايت الهيه»

در اين حركت تكاملي تاريخ كه شما فرموديد، پديده ظهور حضرت حجت(عج الله تعالي فرجه الشريف) چه جايگاهي دارد؟

 

پديده ظهور در روايات ما به پديده آخرالزمان تفسير شده است. البته ما دو آخرالزمان داريم: يكي آخرالزماني كه دوره ظهور باطل در كره زمين است، به طوري كه ظلم و جور تا آخرين مرحله ظرفيت ابليس همه عالم را پر مي‏كند، كه اين نقطه، آغاز سقوط ظاهري او در عالم دنياست. بعد از اين امر، ظهور اتفاق مي‏افتد و ولايت الهيه در عالم دنيا هم به منصه ظهور و غلبه مي‏رسد. اين مرحله، پايان تاريخ دنياست. مقصود از مرحله پاياني ـ مثلاً ـ يك قرن يا دو قرن و يا چند قرن آخر تاريخ نيست. چون فاصله ظهور تا قيامت اگر چه خيلي تبيين نشده است، ولي از بعضي روايات استفاده مي‏شود كه بعد از عصر ظهور، در يك دوران طولاني، حكومت حق بر محور ولايت انبيا و اولياء به خصوص انوار پاك معصومين(عليهمالسلام) محقق خواهد شد كه همان عصر رجعت است. عصر ظهور، به معناي سده پايان تاريخ نيست، بلكه به اين معنا است كه ظهور ولايت الهيه در عالم وختم ولايت ابليس و پايان غلبه ظاهري دولت، باطل در اين عصر روي ميدهد و بندگي خدا در همه عرصه‏هاي حيات بشر جاري و متجلي گردد.

 

2/1/1 ـ هم جهتي انسان عصر ظهور با آرمان هاي انبياء

 

اكثر مكاتبي كه به گونه‏اي در زمينه مباحث فلسفه تاريخي بحث كرده‏اند، ـ اعم از مكاتب غربي و شرقي و مكاتب قديم و جديد ـ به نوعي از فرجام تاريخ يا انسان واپسين و جهان آينده بحث كرده و از انسان و جهاني كه در نقطه كمال تاريخ محقق مي‏شود سخن گفته‏اند. حال اين پرسش مطرح است كه در فلسفه تاريخ اسلامي، انسان و جهان آينده چه ويژگيهايي دارد و تفاوت آن با انسان و جهان مطلوبي كه ديگر مكاتب به تصوير مي‏كشند چيست؟

 

اگر پذيرفتيم كه همواره در طول تاريخ، دو جريان حق و باطل و ايمان و كفر وجود داشته است و پذيرفتيم كه غلبه در نهايت با حق و ايمان است و سرانجام ولايت الهي در سراسر جهان ظهور مي‏كند؛ طبعاً خواهيم پذيرفت كه جامعه موعود جامعه‏اي است كه انسان در آن، انسان ديگري است و آرمانها و اراده اين انسان با آرمانها و اراده انساني كه در جامعه باطل زندگي مي‏كند متفاوت است. مي‏دانيد كه در دستگاه باطل، انسان به سطح ابعاد ظاهري تنزل داده مي‏شود و به موجودي تبديل مي‏شود كه محدود در عالم خاك، و گرفتار تمنيّات و تمايلات نفساني خويش است و همه تلاشهاي او آن است كه در اين بعد از وجود خودش به كمال لذت‏جويي برسد. بنابراين، آرمانهايي كه در جبهه باطل دنبال مي‏شود، اگر چه نام آن را رفاه و توسعه مي‏گذارند، همه در محدوده جنبه‏هاي دنيايي انسان است و همه خواستههاي آنها در يك دنياي پر از رفاه و امنيت و آزادي مادي ـ به همان معنايي كه بيان مي‏كنند ـ خلاصه مي‏شود، اما در جامعه آرماني انبيا و اولياء الهي حتي تعاريف هم تغيير ميكنند؛ يعني انسان گرچه ممكن است دنبال لذت باشد ولي اين لذت چيزي جز لذت عبوديت نيست، و مصداق اين فرمايش مي‏شود كه: «استغفرك من كلّ لذّة بغير ذكرك و من كلّ سرور بغير قربك و من كلّ راحة بغير إنسك و من كل شغل بغير طاعتك»[9]. انساني كه لذتش در ذكر، سرورش در قرب حق و راحتي‏اش در انس با خداوند متعال خلاصه مي‏شود، همه حركاتش بر مبناي فرمان الهي خواهد بود؛ آنچه او را به حركت درمي‏آورد چيزي جز خواست خدا نيست و غرق در مشيت الهي مي‏شود. او انساني عبد است كه براي او تنها عبوديت و بندگي مهم است و همه شئون ديگر او فرع بر اين عبوديت ميباشد. انساني كه انبياء تربيت ميكنند غير از انساني است كه مكاتب مادي تربيت ميكنند؛ زيرا اين مكاتب مي‏خواهند انساني در حد طبيعت و دست و دامن تربيت كنند كه به ابتهاجات مادي برسد و آرمانهايي هم كه براي او تعريف مي‏كنند همه در حد دنياست، ولي انبياي الهي مي‏خواهند انسان را به مرز عبوديت برسانند، از همه اين تعلقات و محدوديتها آزاد كنند و بعد از اين آزادي، او را عبد سازند. عبد حقيقي، انساني است كه از همه تعلقات حتي تعلق به بيش از دنيا هم فارغ است؛ فقط مشغول به مولاست. به فرموده امير مؤمنان(عليهالسلام): «إنّ قوما عبداللّه شكرا (حبّا) فتلك عبادة الاحرار»[10] آزاد آن كسي است كه به عبوديت خدا مي‏پردازد ولي انگيزه عبوديت او براي جلب هيچ نفع، و رفع هيچ خطري نيست، بلكه انگيزه او فقط خدا و شكر و حب اوست؛ انبياي الهي مي‏خواهند انسان را به چنين حدي برسانند.

 

پس انسان عصر ظهور، انساني است كه ويژگيهاي انسان مطلوب انبياء را پيدا مي‏كند و لطيف‏تر اين‏كه اين ويژگيها در همه ابعاد حيات اجتماعي ظهور پيدا مي‏كند و اينگونه نيست كه انسانها فقط در جلوه‏هاي باطني‏شان عبد باشند، اما در حيات اين دنيايي‏شان به دنبال مطامع خودشان باشند. آهنگ همه حيات بشريت در عصر ظهور آهنگ عبوديت است؛ يعني مصداق اين سخن امير مؤمنان علي(عليهالسلام): «حتي تكون أعمالي و أورادي كلّها وردا واحدا و حالي في خدمتك سرمداً»[11] در آن عصر، ارتباطات اجتماعي و پرستش اجتماعي هم ملكوتي مي‏شود. همه بشر در كليه افعال و رفتارشان خدا را مي‏پرستند؛ در حقيقت، جريان ولايت ولي‏اللّه در همه ابعاد حيات بشر جاري مي‏شود كه اين جريان، مبدأ عبوديت و حيات و نور است. نمي‏خواهم بگويم كه عصمت اتفاق مي‏افتد. عصمت از آن انوار پاك معصومين(عليهمالسلام) است ولي همه در عصر ظهور و در جامعه بزرگ شيعي به مقامي مي‏رسند كه همه رفتارشان براساس تبعيت از ولي خدا شكل مي‏گيرد و حيات اجتماعي‏شان، شعاع اراده ولي‏اللّه و شعاع شمس ولايت مي‏گردد.

 

بنابراين، انسان واپسين، انسان تربيت شده انبياء است و حيات اجتماعي مظهر ولايت ولي خدا است و نور عبوديت و پرستش خداوند متعال در همه عرصه‏هايش جاري است.

 

2/1/2 ـ تكامل نياز و ارضاء بر محور ولايت ولي الهي

 

بيشتر گويندگان و نويسندگان هر گاه مي‏خواهند عصر ظهور را براي مردم به تصوير كشند به روايتهايي اشاره مي‏كنند كه

در آنها از گسترش مظاهر رفاه مادي انسانها و توسعه نعمتهاي ظاهري، از جمله افزايش محصولات كشاورزي، دامپروري، فراواني نعمت و ثروت، از بين رفتن فقر و تنگدستي و... سخن به ميان آمده است، اما آيا همه تفاوت عصر ظهور با اعصار پيش از آن در همين گسترش رفاه مادي و آسايش انسانها و فراواني مال و ثروت خلاصه مي‏شود؟ آيا هيچ تحول ماهوي در انسان و جهان رخ نمي‏دهد؟ تفاوت جوهري اين عصر با اعصار پيشين در چيست كه ارزش آن را دارد بشر قرنها براي تحقق‏اش انتظار كشد و براي رسيدن به آن سختيهاي فراواني را تحمل كند؟

 

در اين‏كه نعم ظاهري و رفاه مادي در عصر ظهور گسترش پيدا مي‏كند ترديدي نيست همچنانكه اين امر در بهشت نيز اتفاق مي‏افتد، اما همانطور كه تنعم اولياي الهي و مؤمنان در بهشت، با تنعم اهل دنيا در دنيا حتي از لحاظ كمي و ظاهري قابل مقايسه نيست، تنعم مؤمنان در عصر ظهور هم - كه به تعبير من مرتبه‏اي از مراتب بهشت است كه در دنيا تجلي پيدا مي‏كند ـ با تنعم آنان در قبل از ظهور قابل مقايسه نيست. چون بهشت هم چيزي جز مراتب ولايت خداوند متعال ـ كه ولايت ولي‏اللّه الأعظم هم در طول آن قرار دارد - نيست. در بهشت، همه در ضيافتخانه و مهمانخانه ولي خدا هستند و متناسب با استغراقشان در ولايت اوليا خدا، درجه دارند و متنعم مي‏شوند.

 

در كافي شريف روايتي نقل شده كه توجه به مفاد آن براي درك بيشتر مطلب ياد شده، مفيد است. «عمار ساباطي» مي‏گويد از امام صادق(عليهالسلام) درباره [تفسير] اين آيه شريفه پرسيدم: «أفمن اتبع رضوان اللّه كمن باء بسخط من‏اللّه و مأواه جهنّم و بئس المصير هم درجات عنداللّه»[12] و آن حضرت فرمودند: «الذين اتبعوا رضوان اللّه هم الائمّة و هم واللّه يا عمّار درجات المؤمنين و بولايتهم و معرفتهم ايّانا يضاعف اللّه لهم أعمالهم و يرفع‏[اللّه‏] لهم الدرجات العلي»[13]. بنابراين به ميزان معرفت به ائمه(عليهمالسلام) و استغراق در ولايت آنهاست كه درجات صعودي انسان شكل مي‏گيرد و كمال اتفاق مي‏افتد و بهشت هم در واقع، استغراق در درجات ضيافت ولايت الهيه است، با توجه به اين مطالب مي‏توان گفت كه اگر چه در عصر ظهور، نعم مادي در دار دنيا گسترش پيدا مي‏كنند، ولي اصلي‏ترين مسئله اين است كه مفهوم نياز و ارضا در اين عصر تغيير مي‏يابد. گاهي گسترش نياز و ارضا بر محور استكبار و شيطنت صورت مي‏گيرد، كه در اينجا نياز و ارضاء به مفهوم بهره‏مندشدن از ابتهاجات مادي و غرق شدن در خود است، و گاهي توسعه نياز و ارضاء بر محور عبوديت صورت مي‏گيرد كه در اينجا گسترش نياز و ارضاء به مفهوم ميل به قرب و عبوديت است، اساساً ديگر در هيچ لذّتي، استكبار ديده نميشود؛ طعم التذاذ، التذاذ از عبوديت و بندگي خداوند متعال است؛ به تعبير ديگر، التذاذ از ولايت الهيه است؛ يعني باطن لذت چيزي جز ابتهاج به ولايت نيست. انسان اهل گناه، مبتهج به ولايت ابليس است و ولايت ابليس در ابتهاج او جاري مي‏شود. ابتهاج انسانهاي گناهكار متناسب با گسترش ولايت ابليس بوده و ابتهاج ظلماني، تاريك، و پست است، اما ابتهاج مؤمنين متناسب با گسترش ولايت ولي‏اللّه الاعظم است كه همان ولايت‏اللّه است. ابتهاج اينها نوراني است و ابتهاج به رحمت است. آنها مبتهج به گسترش ولايت ولي‏اللّه در خودشان هستند؛ چون با هر فعلي از افعالشان به ولي خدا تولي پيدا مي‏كنند و نورانيت ولي خدا در آنها واقع مي‏شود. حقيقت بهشت آنها نيز ابتهاج به ولايت و درجات قرب است. بنابراين، گاهي جريان گسترش نياز و ارضاء، تحت ولايت ابليس واقع مي‏شود، كثرت و وحدت در نياز و ارضاء پيدا مي‏شود و ‏شود اين تمدن مادي پيچيده‏اي كه همه نيازهاي انسان را در شهوات و اهواءشان ميبيند پديد ميآيد. و گاهي هم توسعه ارضاء و نياز تحت ولايت ولي‏اللّه واقع مي‏شود و در همين دار دنيا، ابتهاج ملكوتي رخ ميدهد. به تعبير نوراني اميرالمؤمنين(عليهالسلام) كه در خطبه قاصعه مي‏فرمايند: «و إنّي لمن قوم لا تأخذهم في‏اللّه لومة لائم، سيماهم سيما الصدّيقين و كلامهم كلام الابرار...» تا آنجا كه مي‏فرمايند: «قلوبهم في‏الجنان و أجسادهم في‏العمل»[14]؛ قلبشان هم‏اكنون در جنان رحمت الهي مستغرق است.

 

بنابراين، انساني كه در دنيا پايش روي زمين است و قلبش در بهشت است، ابتهاجاتش هم ابتهاجات ملكوتي است و سنخ ابتهاجاتش از اين سنخ نيست. انسان مؤمن، حتي خوردنش هم با كافر متفاوت است، لذتش از نكاح هم ملكوتي است. البته براي انساني كه به اين درجات نرسيده اينها خيالبافي است ولي در تعاليم انبياء لذت انسان مؤمن در درجات ايماني خودش به تبع ايمانش واقع مي‏شود، بنابراين در عصر ظهور، مفهوم لذت، مفهوم نياز، مفهوم كمال، و مفهوم ابتهاج تغيير مي‏كند و بسترهايش هم متفاوت مي‏شود.

 

2/1/3 ـ دستيابي مؤمنين به اسماء باطني و كمال عقل

 

وقتي ولايت ولي خدا ظهور و تجلي پيدا كرد هماهنگي بين اراده‏هاي انساني و ذات طبيعت هم واقع مي‏شود و طبيعي است كه طبيعت نعمتهاي خود را در اختيار قرار مي‏دهد؛ و از سوي ديگر، وقتي ولايت ولي‏اللّه در قلوب انسانها جاري شد، انسانها به يك اسماء تصرفي دست پيدا مي‏كنند كه اكنون در اختيار بشر قرار ندارد و گاهي اوقات از آنها به علوم باطني تعبير مي‏شود، انسانها براساس اين علوم باطني به لايه‏هاي عميق‏تري از عالم مسلط مي‏شوند، نفوذ اراده آنها تا اعماق طبيعت پيش مي‏رود و امكان تنعم و دسترسي به نعم باطني هستي در همين عالم برايشان فراهم مي‏شود. آنها در ابتهاج و تنعم، اساساً غرق در ولي خدا هستند، و متناسب با مشيت، عمل مي‏كنند، تخلف نمي‏كنند تا بخواهند به لذتهاي شهواني برسند؛ حتي لذت حلالشان متفاوت با لذت حلال ديگران است؛ بنابراين از يكسو، گستره تسخير طبيعت تغيير مي‏كند و خداوند متعال لايه‏هاي عميق‏تري را در تسخير انسان قرار مي‏دهد؛ كما اين‏كه در همين تمدن مادي، به جايي ميرسند كه ـ مثلاً انرژيهاي درون هسته‏ها در اختيار ايشان قرار مي‏گيرد، و انسان با كمك اين انرژي توانايي انجام كارهاي بسياري را پيدا مي‏كند. اما طبيعت، لايه‏هاي پنهاني‏تري هم دارد كه آنها با اسماء و علوم باطني كه در اختيار مومنان قرار مي‏گيرد، محقق مي‏شود. آن هم نه در اختيار يك مؤمن، يا دو مؤمن بلكه اين امر در عصر ظهور از تنعمات عمومي مومنان است. در آن عصر، عقول كامل مي‏شود، علوم باطني و شهود و مكاشفه عمومي گسترش پيدا مي‏كند و من حدس مي‏زنم كه براي همه شيعيان حضرت(عج الله تعالي فرجه الشريف) قابل دسترسي مي‏شود. با تمام اينها، ابتلا و امتحانشان همين است كه همه اين جلوه‏هايي كه در اختيارشان است بايد در مسير ولي خدا قرار بگيرد؛ بگونهاي كه مستغرق در ولايت ولي خدا بوده و اساس ابتهاجشان، ابتهاج به ولايت ولي‏اللّه باشد، و سرورها و نشاطها و خوشيهاي ديگر را قرباني آن نشاط بكنند. اين امتحان يكي از امتحانات سنگين عصر ظهور است.

 

بنابراين، اصلي‏ترين خصيصه عصر ظهور، ظهور ولايت ولي‏اللّه است كه اين ولايت، عروه محكم عبوديت است. در عصر ظهور هم استحكام عبوديت در عالم واقع مي‏شود و هم صراطي كه همه سبل، حتي سبل انبياء به آن ختم مي‏شود كه همان حقيقت ولايت ولي‏اللّه‏الاعظم(عج الله تعالي فرجه الشريف) است محقق مي‏گردد و نور حق، هدايت حق، حيات و... در حيات عمومي بشر تجلي پيدا مي‏كند و بشر به منزلت جديدي از حيات و نور مي‏رسد: «و اعلموا أنّ‏اللّه يحيي‏الارض بعد موتها»[15] و يا «أشرقت الارض بنور ربّها»[16]. آيات ديگري هم كه تفسير به عصر ظهور مي‏شوند، خصيصه‏هاي ظهور را بر محور ولايت ولي‏اللّه و ظهور و تجلي ولايت ولي‏اللّه و ظهور امر الهي تفسير مي‏كنند. اصل مسئله اين است كه انسانهايي در عصر ظهور بر گرد ولي خدا جمع مي‏شوند كه قلبشان به نور محبت روشن شده و شعله‏هاي محبت در دلشان زبانه كشيده است. آنها انسانهايي هستند كه محبوب اصلي‏شان ولي خداست و به تعبيري محبوب حقيقي‏شان خداوند متعال است و در كنار خداوند متعال، ولي خدا را دوست مي‏دارند و همه لذتها و ابتهاجاتشان، تنعم بيشتر از ولايت ولي‏اللّه است؛ البته طبيعي است كه همه عالم در اختيار چنين انسانهايي قرار مي‏گيرد؛ كما اينكه در بهشت هم همينگونه است.

 

اهل بهشت در آخرت، لهو و لعب نمي‏خواهند؛ آنها مجذوب در ولايت هستند و هر چه مي‏خواهند خير و حق و ابتهاج به قرب است. جامعه آرماني وجود مقدس امام زمان(عجالله تعالي فرجه الشريف) جامعه آرماني انبيا و اوصيا آنهاست، جامعه به اصطلاح آرماني تمدنهاي مادي نيست، بلكه جامعهاي است كه در آن عبوديت به مفهوم خودش واقع مي‏شود و همه بشر رو به خداوند متعال مي‏آورند و مبتهج به عبوديت او مي‏شوند. بشر به منزلتي مي‏رسد كه به‏اصطلاح محبت رب و اشتياق به لقاء در وجود او زنده مي‏شود و همه آن شوقهاي كودكانه، از قلب او بيرون مي‏رود! اساساً تنعم آنها تنعم به قرب و ضيافت خداوند متعال است، اگر متنعم از اين نعمتهاي مادي هم هستند، ابتهاجشان به اين است كه اينها ضيافت خداوند متعال براي ايشان است.

 

span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma, sans-serif; color: #333333">با توجه به فرمايشات حضرت عالي آيا مي‏توانيم بگوييم جامعه آرماني‏اي كه اسلام ترسيم مي‏كند جامعه‏اي بر محور انسان كامل است؛ يعني جامعه‏اي است كه اساس آن بر كمال و تحول انسان است؟ روايات متعددي كه در زمينه عصر ظهور وارد شده‏اند، غالبا اشاره به تحول و تكامل انسان در آن عصر دارند؛ مانند روايت امام باقر(عليهالسلام) كه مي‏فرمايد: «إذا قام قائمنا وضع‏اللّه يده علي رؤوس العباد فجمع بها عقولهم و كملت به أحلامهم»[17]، يا روايات ديگري كه در آنها از زنده شدن انسان و جهان پس از ظهور سخن گفته شده و عصر ظهور را عصر زنده شدن و حيات دوباره يافتن انسان و جهان معرفي كرده‏اند؛ مانند روايتي كه آن هم از امام باقر(عليهالسلام) نقل شده و در آن آمده است: «يحييها(الارض) اللّه عزّوجلّ بالقائم بعد موتها»[18] و به همين دليل هم در دعاي عهد از خداوند مي‏خواهيم كه بندگانش را با ظهور امام مهدي(عج الله تعالي فرجه الشريف) زنده سازد (و أحي به عبادك). بنابراين آيا مي‏توانيم بگوييم مهم‏ترين تحولي كه در عصر ظهور رخ مي‏دهد زنده شدن انسان و دست‏يافتن او به حيات واقعي و حيات طيبه است و مابقي تحولاتي كه در جهان، در عالم ماده و در ظواهر زندگي انسانها رخ مي‏دهد، همه به تبع همين تحولي است كه ابتدائا در انسان رخ داده است؟ به بيان ديگر آيا مي‏توانيم اين‏گونه تعبير كنيم كه پديده ظهور در اصل براي اين واقع مي‏شود كه انسان كامل و انسان دست يافته به حيات طيبه به‏وجود آيد و محقق شود و وقتي اين انسان كامل با همه ويژگيهايي كه دارد به‏وجود آمد، همه جهان همراه او مي‏شود و زمين همه نعمتهاي خود را در اختيار او قرار مي‏دهد؟

 

بله. من تقريباً با فرمايشات شما موافقم منتها همين مطلب را مقداري باز مي‏كنم. در واقع اصلي‏ترين كاري كه ولي خدا مي‏كند، تصرف در ارواح انساني است. او انسانهايي را كه براي پذيرش ولايت قابليت پيدا كرده‏اند و بستر پذيرش در آنها ايجاد شده است، موضوع تصرف قرار مي‏دهد، ارواح ديگري در آنها مي‏دمد و آنها را به منزلت ديگري از حيات مي‏رساند. وقتي منزلت حيات انسان متفاوت شد، منزلت نيازهايش، اراده‏هايش و انگيزه‏هايش كاملاً متفاوت مي‏شود و همه آنها از نوع حيات طيبه‏اي مي‏گردند كه همه‏اش نورانيت است و معارف ولي خدا در آن جاري ميباشد. اين مطلب را مي‏توان از روايات فراواني به دست آورد. رواياتي كه ذيل «ماءمعين» در سوره ملك‏[19] و «ماء غدقا»ي در سوره مباركه جن[20]، اين دو معنا را به ولي‏اللّه و معارف آنها تفسير مي‏كنند. در عصر ظهور معارف رباني و ملكوتي ولي خدا در قلوب جاري مي‏شود و اين معرفتها مراتب جديدي از روح حيات و نورانيت را ايجاد مي‏كند. اين عصر حركتها در عالم نور و در عالم معارف است؛ سنخ ديگري از حركت و مطلوبيت است. به علاوه، تصرف ولي خدا در عالم، حيات ديگري را در همه موجودات مي‏دمد. حتي در بعضي از نقلها آمده كه رفتار حيوانات هم متفاوت مي‏شود؛ يعني قابليت پيدا مي‏شود و آنها هم رشد مي‏كنند؛ ميتوان گفت يك هماهنگي در رشد واقع مي‏شود. اساس ولايت ولي‏اللّه هم همين است كه انسان را به مرزي برساند كه بتواند نعمتهاي خدا را درك و دريافت كند. نعمتهاي خدا خيلي فراوانتر از آن چيزي است كه ما در عالم حس مي‏بينيم. حتي در همين دنيا، درك و دريافت اين نعمتها منوط به كمال انسان است. انساني كه به درجات قرب مي‏رسد، انساني كه درجاتي از حيات طيبه در او دميده مي‏شود، ظرفيت درك و دريافت ولايت ولي‏اللّه، ظرفيت درك و دريافت امر و رحمت خدا را پيدا مي‏كند. اين اصلي‏ترين تحولي است كه در عصر ظهور اتفاق مي‏افتد؛ در آن عصر، انسانها، رباني شده و شعاع ولي خدا هستند و نور ولايت در آنها دميده شده است؛ به عبارت ديگر، ماءمعين و آب گواراي ولايت ولي‏اللّه بر قلوبشان جاري شده است و التذاذ، ابتهاج، نشاط، حركت و راحتي چنين انسانهايي مفهوم ديگري دارد.

 

2/1/4 ـ مهذب شدن همه مناسبات و روابط اجتماعي

 

نكته قابل تأمل در اينجا آن است كه در اين عصر نه فقط افراد و آحاد جامعه تهذيب مي‏شوند، بلكه روابط اجتماعي و ارتباطاتهاي آنها هم تهذيب مي‏شود. يعني اخلاق اجتماعي‏شان هم ملكوتي مي‏شود و همه مناسبات بر محور تقوا و در بستر رشد و تقرب قرار مي‏گيرد. گاهي مناسبات اجتماعي اخلاق رذيله را رشد مي‏دهد. مديريت مادي حتي در يك كارخانه، به نحوي است كه حرص، حسد و استكبار ايجاد مي‏كند. روابط سازماني ناسالم در افراد وابسته به طبقه بالا، روحيه استكبار و در افراد وابسته به طبقه پائين، دنائت و حسد ايجاد مي‏كند. ولي روابط در دستگاه مديريتي حق اينگونه نيست و حب و تقوا ايجاد مي‏كند؛ همه رابطه‏ها، بر مدار تقوي قرار مي‏گيرد، نه بر مدار شهوات. در جامعه ولي خدا «حب‏في‏اللّه» و «بغض‏في‏اللّه» در همه مناسبات اجتماعي جاري مي‏شود؛ يعني همه ارتباطات بر بستر محبت به خدا شكل مي‏گيرد و همه روابط اجتماعي به بستر قرب تبديل مي‏شود و هيچ چيز در آنجا بستر پرستش دنيا نميباشد. اگر ما چنين نگاهي داشته باشيم طبعاً تحت ولايت ولي خدا، هماهنگي كامل بين عالم انساني و عالم بيرون انسان اتفاق مي‏افتد و همه نوراني و هماهنگ مي‏شوند. در يك چنين وضعيتي ديگر تعبير «نعمتهاي مادي» غلط است، تنعمات متنوعي در اختيار بشر قرار مي‏گيرد كه همه آنها معنوي و الهي است، و هيچ‏كدام دعوت به خود، و ابتهاج به استكبار، نيست، همه‏اش ابتهاج به رحمت خداوند متعال است.

 

متأسفانه ما به خاطر جريان ولايت باطل، در شرايطي قرار گرفته‏ايم كه بشريت ظرفيت درك و دريافت نعمت و رحمت خدا را از دست داده و ظلماني شده است. اگر آن ظرفيت پيدا شود بشر دائماً در ابتهاجاتي واقع مي‏شود كه حتي يك لحظه آن با كل دستگاه باطل قابل مقايسه نيست. آن ابتهاجاتي كه گاهي براي اولياء خدا در حالات باطني‏شان رخ مي‏دهد در همه جلوه‏هاي اجتماعي ظهور  خواهد كرد. حال من نمي‏دانم از انساني كه به اين مرحله رسيده به «انسان كامل» تعبير كنيم يا به «انسان عبد»؛ يعني انساني كه متولي به ولايت ولي‏اللّه است كه تعبير صحيح آن، «شيعه» است. من تعبير به «شيعه» را جايگزين «انسان كامل» مي‏كنم؛ چون تعبير به انسان كامل تعبير عرفاست كه در جاي خودش محترم است ولي مجموعه تعاريف و خصلتهايي كه براي انسان كامل ذكر مي‏كنند، غير از نظامي است كه در ادبيات و معارف قرآني و معارف نوراني اهل بيت (عليهمالسلام) براي شيعه و مؤمن بيان شده است. «شيعه» بهترين تعبير است، و به معناي انساني است كه شعاع ولي خودش ميباشد؛ چنانكه در روايات آمده است: «إنّ روح المؤمن أشدّ اتصالا بروح اللّه من شعاع الشمس بالشمس»[21]، در روايات فطرت شيعه هم ذكر شده كه شيعيان از اضافه بدن ما اهل بيت (عليهمالسلام) خلق شده‏اند و سرشتشان با ما يكي است.[22] لذا شيعه اتصال به ولي خودش دارد و بر گرد او مي‏چرخد و براساس اراده او حركت مي‏نمايد. عصر ظهور عصر جلوه تشيع است. ابتدا انسانها در درجه تشيع استكمال پيدا مي‏كنند و بعد از آنكه شعاع سرچشمه حيات و نور شدند، حيات و نور در آنها دميده مي‏شود و غرق در جذبه‏هاي آن سرور و نور حيات مي‏گردند.

 

2/2 ـ تقدم رتبي جريان ولايت الهيه بر تحقق عدالت

 

2/2/1 ـ تعريف عدالت به تناسبات ولايت خداوند متعال (عزوجل)

 

به نظر مي‏رسد يكي از نكاتي كه توجه به آن در تحليل درست پديده ظهور و حركت امام عصر(عج الله تعالي فرجه الشريف) نقش بسيار مهمي دارد، تأكيد فراواني است كه در روايات بر مسئله عدالت‏گستري آن حضرت شده است؛ يعني گسترش قسط و عدالت، محور اصلي همه رواياتي است كه در مورد تحولات عصر ظهور وارد شده است. حال اين پرسش مطرح است كه گسترش عدالت چه ارتباطي با تحول و تكامل انسان دارد و در اين زمينه چه نقشي بازي مي‏كند؟

 

در پاسخ سؤال شما ابتدا به چند نكته اشاره مي‏كنم و سپس جمع‏بندي مي‏كنم. نكته اول اين است كه عدالت، صفت فعل خداوند متعال است. فعل خداوند متعال، هم فعل حكيم است، هم فعل عدل است، لذا فطرت انسانها هم طالب آن عدل است. انسانها مفطور بر حب عدالت هستند و عدالت را دوست مي‏دارند، لذا يك فطرت عمومي است.

 

نكته دوم اينكه، انسان در بستر پرورش فردي و اجتماعي كه قرار مي‏گيرد ممكن است به تدريج تلقي‏اش از عدالت تغيير كند؛ يعني اگر تحت ولايت ابليس قرار گرفت، ابليس معني عدالت را هم در نگاه او عوض ميكند، به گونه‏اي كه مناسبات جائرانه را عادلانه و مناسبات عادلانه را جائرانه ببيند؛ همچنان كه حبّ به معروف، در انسان قرار داده شده است، اما ممكن است انسان به‏جايي برسد كه منكر را معروف و معروف را منكر ببيند. اين اتفاق براساس روايات در آخرالزمان واقع مي‏شود و بشر به نقطه‏اي مي‏رسد كه زيبايي‏شناسي‏اش عوض مي‏شود. ابليس به دنبال اين است كه زيبايي‏شناسي انسان و جهت اراده او را به سمت دنيا و پرستش نفس تغيير دهد. اگر چنين اتفاقي افتاد تلقي انسانها از عدالت در مناسبات اجتماعي، تلقي واحدي نخواهد بود؛ عده‏اي مناسباتي را عادلانه و عده‏اي ديگر همان مناسبات را جائرانه مي‏دانند.

 

نكته سوم اينكه براساس همين گرايش فطري كه در بشر نسبت به عدالت وجود دارد، يكي از اصلي‏ترين جلوه‏هايي كه ما بايد براي جذب افراد به عصر ظهور بر روي آن تأكيد كنيم همين موضوع عدالت است. از نظر مقام اثبات و در مقام تبليغ، دعوت به عدالت يكي از بهترين دعوتهاست، از نظر مقام ثبوت هم واقعا تا عدالت محقق نشود، قرب محقق نمي‏شود.

 

نكته چهارم اين كه به گمان من عدلي كه در فطرت انسانها قرار داده شده است چيزي جز تناسبات ولايت الهيه نيست. ما منكر حسن و قبح ذاتي نيستيم ـ مثل اشاعره ـ اما اينگونه نيست كه ذاتي در مقابل ولايت خداوند متعال، و تناسبات او فرض كنيم و بگوييم حسن و قبح آنجاست و اين حسن و قبح، قانوني اساسي است كه خدا هم به آن ملزم است! حسن و قبح به تبع ولايت خدا تعريف مي‏شود؛ يعني تناسبات ولايت خداوند است؛ در واقع، جريان ولايت خداوند مناسبات خاص خود را دارد و در هر مناسباتي جاري نمي‏شود.

 

ولايتي كه از سوي خداوند بر مؤمنين واقع مي‏شود كه شايد همان ربوبيت خاص باشد كه فقط مؤمنان را دربر مي‏گيرد (اللّه ولي الذين امنوا)،[23] در ادامه به ولايت نبي‏اكرم(صلي الله عليه و آله) و ائمه معصومين(عليهمالسلام) ميرسد. تناسبات اين ولايت، همان عدل است كه شريعت هم تناسبات اين ولايت را در ابعاد مختلف حيات بيان مي‏كند؛ بنابراين تحقق شريعت چيزي جز تحقق همه جانبه ولايت ولي‏اللّه در همه شئون حيات نيست. اگر جامعه‏اي با تولّي به ولايت‏اللّه به كمال رسيد و زمينه جريان ولايت ولي خدا در همه زواياي آن محقق شد، عدل محقق مي‏شود. جور از آنجايي آغاز مي‏شود كه بشر از ولايت خدا خارج مي‏شود. همچنانكه شرّ از آنجايي آغاز مي‏شود كه مخلوقات از عبوديت خارج مي‏شوند. آنگاه كه بنده از ولايت خدا خارج مي‏شود، مناسبات جائرانه آغاز مي‏شود؛ چه در رابطه انسان با خودش و چه در رابطه با بيرون خودش، همچون طبيعت، حيوانات و انسانهاي ديگر. اساس ظلم، خروج از ولايت است. اگر انسانها تحت ولايت ولي خدا باشند هرگز ظلم نمي‏كنند؛ چرا كه ولي خدا تحت ولايت خداوند متعال است، لذا نقطه مشيت خداست، مقام عصمت همين است؛ يعني با تمام قدرتي كه دارند هيچ يك از قدرتهاي نامتناهي آنها در هيچ مرحله از مراحل عزم و اراده‏شان، از مشيت حق تخلف نمي‏كند. اگر همه ما غرق در ولايت‏اللّه شديم و تسليم حق گشتيم به ميزاني كه اخلاص در ما محقق مي‏شود و نور ولايت الهي در همه ابعاد حيات ما جاري مي‏گردد، عدل در درون ما و سپس در مناسبات بيروني ما محقق مي‏شود. وقتي جريان اراده‏ها در يك جامعه بر محور اراده خداوند بود همه ارتباطات عادلانه مي‏شود. پس عدل وقتي محقق مي‏شود كه ما همه تسليم ولايت خداوند شويم و اراده‏هايمان، مجاري فرمان و مشيت حق شوند. به ميزاني كه ما اراده خودمان را مجراي فرمان، اراده و مشيت الهي قرار مي‏دهيم، مجراي عدل مي‏شويم و عدل، هم در تناسبات دروني ما، يعني در اوصاف، در رفتار و در اعتقاداتمان، جاري مي‏شود و هم در تناسبات بيروني ما، همچون رابطه ما با ديگران، رابطه با طبيعت و ... محقق ميگردد.

 

خلاصه اينكه حقيقت عدل، چيزي جز جريان ولايت خدا در همه شئون حيات نيست. اگر عصر ظهور، عصر عدل است، يعني عصر عبوديت است. آنچه از عدل در عصر ظهور فهميده مي‏شود اين مفهوم مادي عدل نيست؛ حتي در جلوه اقتصادي‏اش هم عدل مادي نيست. تناسبات عادلانه اقتصادي، تناسباتي است كه همه تنعمات بشر در عرصه حيات اقتصادي، بر محور ولايت ولي‏اللّه است.

 

2/2/2 ـ تغيير در شاخص ها و زيباييشناسي جائرانه

 

در عصر ظهور آن عدلي كه محقق مي‏شود همان عدل فطري است، نه عدالت‏خواهي كه در انسان تحريف شده و شيطان توانسته است با تغيير زيبايي‏شناسي انسانها معادلات جائرانه را به جاي معادلات عادلانه بگذارد. همان كاري كه به شكل ديگري در دستگاه مادي اتفاق افتاده و جزء پروتكلهاي يهودي هم هست كه بشريت را با قانون تسليم كنيد و سپس قانون را خودتان بنويسيد! اگر قوانين نظام سرمايه‏داري را كه در ستم و ظلم و جور در متن آن افتاده است، به‏جاي قوانين عدل بگذاريد، پيداست كه هر چه به‏نام عدل محقق بشود ظلم است. ديده‏ايد بعضي از ترازوها را كه بازوي گشتاورش به سمت يك طرف است؛ اگر شما صد كيلو به يك طرف انرژي وارد كنيد، يك كيلوي آن طرف غلبه مي‏كند! اين ترازو، ترازوي عدل نيست. اگر ترازوي ما جائرانه شد و شاغول ما، شاغول غلطي باشد، پيداست با اين ترازو و با اين شاغول، عدل محقق نخواهد شد. ابليس، درون انسان‏ها و مناسبات اجتماعي را متحول مي‏كند و ترازوي باطني انسان را واژگونه مي‏كند و لذا انسان در تشخيص و سنجش خوبيها و بديها اشتباه مي‏كند و جائرانه تشخيص ميدهد. پس شرّ آخرالزمان شرّي است كه منشأ آن، واژگوني ترازوي انسان و ترازوهاي اجتماعي است. حضرت مهدي(عج الله تعالي فرجه الشريف) هم كه براي تحقق عدل مي‏آيند ابتدا، ترازوها را اصلاح مي‏كنند، تا مفهوم درست عدل، مشخص شود؛ نه اينكه با همان ترازوي جائرانه وزن كنند و عدل را محقق سازند. تا هنگامي كه ترازوي باطني انسانها عوض نشود، شاخصها عوض نمي‏شوند. تغيير شاخصها در بيرون براي تحقق عدل كافي نيست.

 

2/2/3 ـ شكل گيري جامعه ولايي و عادلانه در دوران ظهور

 

يعني به بيان حضرت عالي مقدمه تحقق عدالت در مناسبات اجتماعي، تحقق عدالت در خود انسان است.

 

در خود انسان و در بافت فكري انسان. امام مهدي(عج الله تعالي فرجه الشريف) اين بافت را اصلاح مي‏كند و درك انسان از حق و باطل، از عدل، از خوبي و زشتي، و به‏طور كلي نظام سنجش او اصلاح مي‏شود؛ چون انسان در طول زندگي‏اش دائماً در حال وزن كردن است كه اين بهتر است يا آن، و لذا اگر ترازوي او جائرانه بود همه حركتهاي او جائرانه مي‏شود و آن‏جا كه مي‏گويد خوب است بد است و آنجا كه مي‏گويد بد است خوب است!

 

اتفاقاً جور هم همين است. جور همان ظلمي است كه لباس عدل مي‏پوشد؛ يعني وقتي است كه ترازوي انسان عوض مي‏شود. حضرت ترازوها را هم در درون انسانها، و هم در درون اجتماع صلاح ميكنند؛ يعني اول پايگاه عدل را درست مي‏كنند، آنوقت مناسبات در درون، عادلانه مي‏شوند. در واقع شرّ آخرالزمان ـ كه بدترين شرّ است ـ شرّي است كه در آن معروف، منكر و ظلم، عدل شده است و اين وقتي است كه ترازوها تغيير كرده،  زيبايي‏شناسيها عوض شده است و اراده‏ها در آخرين حد از انحراف و انحطاط قرار گرفته‏اند؛ يعني تاريكي مطلق حاكم شده است. در تاريكي مطلق، خشت جاي طلا را مي‏گيرد. اساساً ترازوهاي بشر در تاريكي عوض مي‏شود. ظلمات ساري سقيفه و جريان انحراف ولايت، ترازوهاي بشر را خراب كرد و آن حضرت ابتدا ترازوها را اصلاح مي‏كنند تا عدل بيروني نمودار شود. منظور اين است كه اصلاح بينشها بر محور ولايت، اصلي‏ترين تحولي است كه در عصر ظهور اتفاق مي‏افتد. حضرت ترازوها، ميزانها و شاغولها را اصلاح مي‏كند. به تعبيري، ميزان عدل خود ولي خداست و لذا خطاب به اميرالمؤمنين(عليهالسلام) عرض مي‏كنيم كه «السلام علي ميزان الاعمال».[24] ما در عرض ولي خدا ترازوي ديگري نداريم كه حضرت را با آن، ترازو كنيم. خودش ترازوي همه چيز است.

 

3 ـ نقش محوري ولي الهي در تكامل بخشي به تاريخ

 

نكته ديگري كه در زمينه واقعه مبارك ظهور مطرح است نقش وجود مقدس آقا امام عصر(عج الله تعالي فرجه الشريف) در تحولات عصر ظهور است. مي‏دانيم كه ظهور بالاترين مرحله كمال انسان و جهان است، اما سؤال اساسي اين است كه ميان اين تحول - كه نقطه كمال انسان و جهان است - و شخصيت آقا امام عصر(عج الله تعالي فرجه الشريف) چه نسبتي وجود دارد؟ چرا بدون وجود آن حضرت، اين تحول در جهان رخ نخواهد داد و جهان بايد منتظر بماند تا ايشان بيايند؟

 

فكر مي‏كنم سؤال بسيار خوبي است. چون بعضي انديشه‏هاي فلسفه تاريخي حضور انسان در تحولات تاريخي و اينكه خداوند متعال به انسان نقش اعطاء كرده را درست معنا نكرده و خيال كرده‏اند كه همين انسان متعارف، محور تكامل تاريخ است. اين تلقي، غلط است. در واقع به تبع عبادت ولي خدا و سجود او در مقابل خداوند است كه همه عبوديتها و نعمتها محقق مي‏شود. بنابراين محور تحقق بندگي در عصر ظهور، بندگي ولي‏اللّه‏الاعظم است كه قرنهاست در غيبت و ابتلاء به سر مي‏برند. آن حضرت، «عروةالوثقي» هستند. در روايات ما «عروةالوثقي» در آيه «و من يكفر بالطاغوت و يؤمن باللّه فقد استمسك بالعروة الوثقي»[25] به شخص شخيص نبي‏اكرم(صلي الله عليه و آله) و اهل بيت(عليهمالسلام) ايشان تفسير مي‏شود؛ يعني محكمي همه عالم در بندگي خدا، به وجود آنهاست و استحكام عبوديت بندگان به آنها برمي‏گردد. بنابراين، حقيقت عصر ظهور مرتبه‏اي از عبادت حضرت حجت(عج الله تعالي فرجه الشريف) است كه اثرش تحقق جامعه توحيدي است.

 

از منظر ديگر در درگيري ابليس و ائمه جور با نبي‏اكرم(صلي الله عليه و آله) و اهل بيت(عليهم السلام)، عبادت نبي‏اكرم(صلي الله عليه وآله) و اهل بيت(عليهمالسلام) بر شيطنت آنها غلبه مي‏كند. اگر آن عبادتهاي عظيم نبود، كه ظلمات آنها همه ما را فرا مي‏گرفت، لذا در اين آيه كه مي‏فرمايد: «أوكظلمات في بحر لجّي يغشاه موج من فوقه موج من فوقه سحاب ظلمات بعضها فوق بعض إذا أخرج يده لم يكد يراها و من لم يجعل اللّه له نورا فماله من نور»[26]، ظلمات را به ائمه جور تفسير مي‏كنند، تا برسد به بني‏اميه كه «ظلمات بعضهم فوق بعض». مي‏فرمايد ظلمت اولياء باطل آنقدر زياد است كه «إذا أخرج المؤمن يده في ظلمة فتنهم لم يكد يراها»[27]؛ مؤمن در اين دوران چنان غرق در ظلمت مي‏شود كه نزديك‏ترين قواي خودش را نمي‏بيند، خودش را فراموش مي‏كند، اما اين ظلمت جز با نور امامي از اولاد فاطمه(سلام الله عليها) برداشته نميشود. چنانكه در تفسير اين قسمت از آيه كه مي‏فرمايد: «و من لم يجعل اللّه له نورا فماله من نور»، مي‏فرمايند: «و من لم يجعل اللّه له اماما من ولد فاطمة».[28] كسي كه از اين نور برخوردار نشود نه فقط در دنيا غرق در ظلمت است «فماله من نور في يوم القيامه»؛ يعني ظلمت در قيامت هم او را غرق مي‏كند.

 

بنابراين، آن نور است كه مي‏تواند جريان ظلمت را بردارد. آن هدايتي كه ضلال را نابود مي‏كند نور و هدايت حضرت مهدي(عج الله تعالي فرجه الشريف) است. آن حيات كه موت و مردگي را مي‏برد ـ يعني حيات طيبه ـ نيز حيات آن حضرت است؛ حضرت در عصر ظهور مأذون به تجلي آن ولايت و رحمتهاي الهي مي‏شوند. ما نيز بايد نگاهمان را اصلاح كنيم و خودمان را همسنگ با ولي خدا ندانيم. البته همه قلوب اين معارف را تحمل نميكند؛ حتي گاهي شيعيان عادي هم اين ظرفيت از تحمل را ندارند؛ اشكالي هم ندارد، نبايد همه معارف را به آنها گفت؛ چون تحمل نمي‏كنند و شكسته مي‏شوند. در روايت هم آمده است كه درجات مؤمنين را مراعات كنيد و حرفي كه به درجات بالاتر ميگوييد را به درجات پائين‏تر نگوييد، تحميل بر او نكنيد كه او مي‏شكند و مسئوليت به عهده شما مي‏آيد! خلاصه اينكه محور همه تحولات عصر ظهور، ولي خداست و تجلي ولايت آنهاست كه بقيه را مي‏گيرد و بقيه، شعاع وجود آنها هستند. پس، معناي ظهور چيزي جز ظهور ولايت نيست. وقتي ولايت ولي‏اللّه در جلوه‏هاي مختلف خودش ظهور مي‏كند، حيات، نور، رحمت، علم، حكمت و عدل مي‏آيد. همه اينها آثار ولي‏اللّه است. اين موضوع را به صورت ديگري همه قبول دارند و هيچ موحدي آن را انكار نمي‏كند. آيا اگر بگوييم همه آنچه در عصر ظهور محقق مي‏شود نازله رحمت خداست، هيچ موحدي آن را انكار مي‏كند؟! انسانها را كه شريك خدا قرار نمي‏دهيم. ما شريك ولي خدا هم نيستيم. اراده‏هاي ما در طول ولايت آنهاست. اصلاحمان هم در طول ولايت آنهاست. اگر حضرت دست به اصلاح نزند ظلمت ائمه جور و ابليس، احدي را رها نمي‏كند. فتن جبهه باطل آنقدر ظلماني است كه مؤمن خودش را فراموش مي‏كند. نوري كه انسان را از اين عالم تا همه عوالم، از آن ظلمت نجات مي‏دهد نور ولي خداست. ظهور، عصر تجلي ولي خدا در همه عرصه‏هاي حيات اجتماعي است.

 

آيا مي‏توان گفت كه حضرت مهدي(عج الله تعالي فرجه الشريف) در جريان ظهور فقط نقش رهبر را برعهده دارند و تنها وجود مادي ايشان است كه اين حركت را ايجاد مي‏كند؟

 

ولايت باطني ايشان، اصل اساسي ظهور است. اين مطلب را من در پاسخ يكي از سؤالها عرض كردم. درگيري‏اي كه در عالم هست در واقع، درگيري در باطن بين ابليس و ائمه جور از يك سو و حضرت مهدي(عج الله تعالي فرجه الشريف) از سوي ديگر است و آن حضرت از اعلاترين مراتب واسطه فيض حقند. چنانكه در مورد ايشان مي‏گوييم: «أين السبب المتصل بين الارض والسماء»[29] يا «بيمنه رزق الوري»؛[30] به سجود ايشان است كه خدا صلوات مي‏فرستد و طفيل اين صلوات، همه روي زمين مي‏مانند. شايد نكته اينكه مي‏گويند قبل از دعا صلوات بفرستيد همين است. هيچ رحمتي بر شما نازل نمي‏شود مگر اينكه صلوات بر آن حضرت نازل بشود.

 

ايشان كه يك فرد نيست. ايشان وارث همه انبيا و اوصيا است. در زيارت آن حضرت مي‏خوانيم: «السلام علي وارث الانبياء و خاتم الاوصياء، ... المنتهي إليه مواريث الانبياء و لديه موجود آثار الاصفياء»،[31] همه رحمت و كمالي كه خدا بر خواصش نازل كرد در حال حاضر در دست ايشان است. مي‏فرمايند وقتي حضرت ظهور مي‏كنند به كعبه تكيه مي‏دهند، همه انبياي اولوالعزم(عليهم السلام) تا نبي اكرم(صلي الله عليه و آله) و همه ائمه هداه معصومين(عليهمالسلام) را نام مي‏برند و مي‏گويند هر كه مي‏خواهد اينها را ببيند، بيايد من را ببيند.

 

پس كمالات وجودي آن حضرت است كه همه تغييرات را به‏وجود مي‏آورد.

نازله كمالات وجودي ايشان است. اتفاقي كه در عصر ظهور مي‏افتد، اين است كه ولايت، اذن به ظهور پيدا مي‏كند. نازله ظهور او همين بركات عصر ظهور است. مگر غير از اين است كه بندگان خدا مي‏خواهند به مقام عبوديت برسند و رحمت را در مرتبه عبوديت، درك و دريافت كنند؛ نه در مرتبه شيطنت، كه به تعبيري فقط ظرفيت درك و دريافت رحمت عامه خدا را دارند، و رحمت رحيميه خدا را نمي‏توانند درك و دريافت كنند. مگر غير از اين است كه عصر ظهور، عصر درك و دريافت رحمت رحيميه در جلوات مختلفش است. واسطه اين رحمتها نسبت به همه عوالم، ولي خداست. اگر ما بگوييم خود خداوند متعال است هيچ كس اشكال نمي‏كند، اگر بگوييم جبرئيل و ملائكه هستند كسي اشكال نمي‏كند، اگر گفتيم امير ملائكه، و امير ملكوت يعني ولي‏اللّه الاعظم است كه اين‏كار را انجام مي‏دهد براي برخي قابل تحمل نيست!

 

يعني در واقع همان تعبير «و أشرقت الأرض بنور ربّها» محقق مي‏شود.

 

بله. اصلا خصيصه ظهور اين است كه جهان حيات مجدد پيدا مي‏كند چنانكه در تفسير اين آيه قرآن كه مي‏فرمايد: «إعلموا أنّ اللّه يحيي الارض بعد موتها»[32] روايات مي‏فرمايند با ظهور حضرت مهدي(عج الله تعالي فرجه الشريف) اهل ارض به حيات مي‏رسند. حضرت فرمود: «والكافر ميتٌ»[33]؛ در واقع، بساط كفر جمع مي‏شود و همه مؤمن مي‏شوند. وقتي مؤمن شدند و به حيات رسيدند، اين انسان زنده مي‏تواند رحمت را درك و دريافت كند، مي‏تواند كلام حق را بشنود، متعظ بشود، راه بيفتد و درك از نعمتها پيدا كند والاّ پيامبراكرم(صلي الله عليه و آله) همه از درجات رحمت خدا و از درجات بهشت مي‏گفتند اما مشركان چون مردگان از شنيدن عاجز بودند. چنانكه قرآن كريم مي‏فرمايد: «فإنّك لاتسمع الموتي»،[34] و يا «و ما أنت بمسمع من في‏القبور»،[35] كسي كه گور خودش را با خودش حمل مي‏كند كه نمي‏تواند معني بهشت و درجات بهشت را بفهمد. او بيش از مقبره خودش جايي را نمي‏بيند، اما اين حجاب وقتي كه با نور ولي‏اللّه برداشته شد، در قلوب، درجات رحمت و نعمت و كمالات، قابل درك و دريافت است.

 

همه چيز به ولي خدا برمي‏گردد؛ چون آنها خليفه مطلق خدا هستند و ولايت آنها طريق وصول رحمت خداوند متعال حتي بر انبياي اولوالعزم عليهمالسلام است، لذا ميثاق ولايت آنها براساس روايات متعددي از انبياي اولوالعزم (عليهمالسلام) هم گرفته شده است و اصلا درجات اين انبيا به خاطر آن است كه در ميثاق ولايت، صاحب عزم بودند؛ ميثاق داده‏اند، پاي آن ايستاده‏اند، در دنيا هم عمل كرده‏اند و امّت خودشان را زير پرچم اميرالمؤمنين(عليهالسلام) حاضر كرده‏اند. اصل همه حقايق از آن طرف نازل مي‏شود. گاهي استكبار ما ولو استكبار خفي، اجازه نمي‏دهد كه اين منزلتها را درك كنيم و مي‏خواهيم خودمان را كنار دست وجود مقدس امام زمان(عج الله تعالي فرجه الشريف) بنشانيم. اين استكبار نفس است، آنها هم تحمل مي‏كنند و چيزي هم به ما نمي‏گويند. برادران جناب يوسف گفتند: «و نحن عصبة إنّ أبانا لفي ضلال مبين»،[36]جناب يوسف هم با آنها درگير نشد و بلاي آنها را كشيد و البته تدريجاً هدايتشان كرد. حتي روزي كه آمدند و از او گندم خواستند به آنها رحم كرد و گندم را در اختيارشان گذاشت و از اينكه روزي او را در چاه انداخته بودند چيزي نگفت. خودش را هم به زودي معرفي نكرد چون هنوز هم نمي‏توانستند يوسف را بشناسند و درك كنند. اما وقتي به نقطه اضطرار رسيدند كه ديگر مي‏توانستند يوسف را بشناسند و درك كنند، حضرت خودش را معرفي كرد اينجا بود كه آنها گفتند: «تاللّه لقد اثرك اللّه علينا و إن كنّا لخاطئين»؛[37] ما اشتباه مي‏كرديم، تو كجا! ما كجا! ما به خطا تو را بالاتر از خودمان مي‏ديديم و تو را در چاه انداختيم، تو كه از ما بالاتر بودي از ته چاه به ما نفرين نكردي، باز هم كه به رياست رسيدي جز رحمت چيزي از تو به من نرسيد.. اينها كي فهميدند؟ وقتي كه هم مشكل براي ولي خدا درست كردند و هم خودشان محروم شدند، مدتهاي طولاني، بيشتر عمرشان را بدون يوسف از دست دادند، در كنار يوسف چقدر مي‏توانستند به خدا نزديك شوند. ولي آخر كار مضطر شدند و با اين اضطرار خدا آنها را به در خانه يوسف آورد.

 

ما هم گاهي اينگونه هستيم، گاهي خودمان را همسنگ ولي خدا مي‏نشانيم، گاهي در باطن خودمان، گمان مي‏كنيم از ولي خدا هم برتريم. اين چه مقايسه‏اي است؟! في‏المثل ما حتي سلولهاي عالم هم نيستيم ولي آن حضرت روح كل هستي است. شما اگر مثلا به سلولي كه در يكي از اعضاي بدنتان زندگي مي‏كند بگوئيد تو و ميلياردها امثال تو يك پيكره از يك جسمي را تشكيل مي‏دهيد كه كل اين جسم را خدا براي روح خلق كرده است، براي آن سلول قابل تحمل و تصور نيست ولي اين امر يك واقعيت است. از بالا كه نگاه مي‏كنيم مي‏بينيم، ميلياردها سلول كه تلاش مي‏كنند، زاد و ولد مي‏كنند، مي‏جنگند، لشكركشي مي‏كنند، نظم دارند، قاعده دارند و... همه‏شان در پيكره‏اي هستند كه براي روح ما خلق شده‏اند و با رخت بستن اين روح، همه آنها متلاشي مي‏شوند. ولي خدا هم همين نقش را دارند «بيمنه رزق‏الوري و بوجوده ثبتت الارض والسماء»؛[38] اگر كسي چنين تلقي از ولي خدا داشت، در مي‏يابد كه عصر ظهور، عصر ظهور ولايت است، و همه تنعمات تجلّي ولايت اوست. همچنانكه تنعمات بهشت هم همينگونه است و اساساً درجات بهشت هم، درجات معرفت به آنهاست.

 

-------------------------------------------

پی نوشت ها:

 

[1] ـ سوره طه / 50.

 

[2] ـ سوره حشر: 14.

 

[3] ـ محمد بن يعقوب كليني، الكافي، ج 1، ص 145.

 

[4] ـ همان، ج 1، ص 193.

 

[5] ـ سوره انعام : 112.

 

[6] ـ محمد باقر مجلسي، بحارالانوار، ج 27، ص 313.

 

[7] ـ همان، ج 100، ص 305.

 

[8] ـ الكافي، ج 1، ص 437.

 

[9] ـ بحارالانوار، ج 94، ص 151.

 

[10] ـ الكافي، ج 2، ص 84.

 

[11] ـ شيخ عباس قمي، مفاتيح الجنان، دعاي كميل.

 

[12] ـ سوره آل عمران : 163.

 

[13] ـ الكافي، ج 1، ص 430.

 

[14] ـ فيض الاسلام، ترجمه و شرح نهج البلاغه، سيد علينقي، خطبه 234، ص 817.

 

[15] ـ سوره حديد / 17.

 

[16] ـ سوره زمر / 39.

 

[17] ـ بحارالانوار، ج 52 ، ص 328.

 

[18] ـ همان، ج 51، ص 54.

 

[19] ـ سوره ملك :30.

 

[20] ـ سوره جن : 16.

 

[21] ـ بحارالانوار، ج 61، ص 148.

 

[22] ـ از جمله در روايتي كه از رسول گرامي اسلامي(صلي الله عليه و آله)، نقل شده آن حضرت خطاب به اميرالمؤمنين(عليهالسلام) ميفرمايد: «فانّي خلقت أنا و انت من طينه واحده ففضلت منها فضله فخلق الله منها شيعتنا...» بحارالانوار ج 27، ص 155، ح 28. در روايت ديگري نيز امام صادق(عليهالسلام) ميفرمايد: «... و خلق شيعتنا من طينتنا...» الكافي، ج 1، ص 389، ح 2.

 

[23] - بقره / 257.

 

[24] - بحارالانوار، ج 100، ص 287.

 

[25] - بقره : 256.

 

[26] - نور : 40.

 

[27] - الكافي، ج 1، ص 151.

 

[28] - همان، ص 140.

 

[29] - شيخ عباس قمي، مفاتيح الجنان، دعاي ندبه.

 

[30] - همان، دعاي عديله.

 

[31] - مفاتيح الجنان، زيارت حضرت صاحب الامر، نقل از سيد بن طاووس.

 

[32] - حديد : 17.

 

[33] - بحارالانوار، ج 51، ص 325.

 

[34] - روم :52.

 

[35] - فاطر: 22.

 

[36] - يوسف: 8 .

 

[37] - يوسف: 91.

 

[38] - دعاي عديله.