شنبه, 27 آبان 1396
You are here:

انتخاب قالب

اطلاعات سایت

اعضا : 4637
محتوا : 302
بازدیدهای محتوا : 694542

اوقات شرعی



جستجو

Loading
اركان فلسفه تاريخ شيعي و جایگاه ظهور در آن(2)  نامه الکترونیک
نوشته شده توسط حجت الاسلام سید مهدی میرباقری   

2/2 ـ تقدم رتبي جريان ولايت الهيه بر تحقق عدالت

2/2/1 ـ تعريف عدالت به تناسبات ولايت خداوند متعال (عزوجل)

™ به نظر مي‏رسد يكي از نكاتي كه توجه به آن در تحليل درست پديده ظهور و حركت امام عصر(عج الله تعالي فرجه الشريف) نقش بسيار مهمي دارد، تأكيد فراواني است كه در روايات بر مسئله عدالت‏گستري آن حضرت شده است؛ يعني گسترش قسط و عدالت، محور اصلي همه رواياتي است كه در مورد تحولات عصر ظهور وارد شده است. حال اين پرسش مطرح است كه گسترش عدالت چه ارتباطي با تحول و تكامل انسان دارد و در اين زمينه چه نقشي بازي مي‏كند؟

˜ در پاسخ سؤال شما ابتدا به چند نكته اشاره مي‏كنم و سپس جمع‏بندي مي‏كنم. نكته اول اين است كه عدالت، صفت فعل خداوند متعال است. فعل خداوند متعال، هم فعل حكيم است، هم فعل عدل است، لذا فطرت انسانها هم طالب آن عدل است. انسانها مفطور بر حب عدالت هستند و عدالت را دوست مي‏دارند، لذا يك فطرت عمومي است.

نكته دوم اينكه، انسان در بستر پرورش فردي و اجتماعي كه قرار مي‏گيرد ممكن است به تدريج تلقي‏اش از عدالت تغيير كند؛ يعني اگر تحت ولايت ابليس قرار گرفت، ابليس معني عدالت را هم در نگاه او عوض ميكند، به گونه‏اي كه مناسبات جائرانه را عادلانه و مناسبات عادلانه را جائرانه ببيند؛ همچنان كه حبّ به معروف، در انسان قرار داده شده است، اما ممكن است انسان به‏جايي برسد كه منكر را معروف و معروف را منكر ببيند. اين اتفاق براساس روايات در آخرالزمان واقع مي‏شود و بشر به نقطه‏اي مي‏رسد كه زيبايي‏شناسي‏اش عوض مي‏شود. ابليس به دنبال اين است كه زيبايي‏شناسي انسان و جهت اراده او را به سمت دنيا و پرستش نفس تغيير دهد. اگر چنين اتفاقي افتاد تلقي انسانها از عدالت در مناسبات اجتماعي، تلقي واحدي نخواهد بود؛ عده‏اي مناسباتي را عادلانه و عده‏اي ديگر همان مناسبات را جائرانه مي‏دانند.

نكته سوم اينكه براساس همين گرايش فطري كه در بشر نسبت به عدالت وجود دارد، يكي از اصلي‏ترين جلوه‏هايي كه ما بايد براي جذب افراد به عصر ظهور بر روي آن تأكيد كنيم همين موضوع عدالت است. از نظر مقام اثبات و در مقام تبليغ، دعوت به عدالت يكي از بهترين دعوتهاست، از نظر مقام ثبوت هم واقعا تا عدالت محقق نشود، قرب محقق نمي‏شود.

نكته چهارم اين كه به گمان من عدلي كه در فطرت انسانها قرار داده شده است چيزي جز تناسبات ولايت الهيه نيست. ما منكر حسن و قبح ذاتي نيستيم ـ مثل اشاعره ـ اما اينگونه نيست كه ذاتي در مقابل ولايت خداوند متعال، و تناسبات او فرض كنيم و بگوييم حسن و قبح آنجاست و اين حسن و قبح، قانوني اساسي است كه خدا هم به آن ملزم است! حسن و قبح به تبع ولايت خدا تعريف مي‏شود؛ يعني تناسبات ولايت خداوند است؛ در واقع، جريان ولايت خداوند مناسبات خاص خود را دارد و در هر مناسباتي جاري نمي‏شود.

ولايتي كه از سوي خداوند بر مؤمنين واقع مي‏شود كه شايد همان ربوبيت خاص باشد كه فقط مؤمنان را دربر مي‏گيرد (اللّه ولي الذين امنوا)،[1] در ادامه به ولايت نبي‏اكرم(صلي الله عليه و آله) و ائمه معصومين(عليهمالسلام) ميرسد. تناسبات اين ولايت، همان عدل است كه شريعت هم تناسبات اين ولايت را در ابعاد مختلف حيات بيان مي‏كند؛ بنابراين تحقق شريعت چيزي جز تحقق همه جانبه ولايت ولي‏اللّه در همه شئون حيات نيست. اگر جامعه‏اي با تولّي به ولايت‏اللّه به كمال رسيد و زمينه جريان ولايت ولي خدا در همه زواياي آن محقق شد، عدل محقق مي‏شود. جور از آنجايي آغاز مي‏شود كه بشر از ولايت خدا خارج مي‏شود. همچنانكه شرّ از آنجايي آغاز مي‏شود كه مخلوقات از عبوديت خارج مي‏شوند. آنگاه كه بنده از ولايت خدا خارج مي‏شود، مناسبات جائرانه آغاز مي‏شود؛ چه در رابطه انسان با خودش و چه در رابطه با بيرون خودش، همچون طبيعت، حيوانات و انسانهاي ديگر. اساس ظلم، خروج از ولايت است. اگر انسانها تحت ولايت ولي خدا باشند هرگز ظلم نمي‏كنند؛ چرا كه ولي خدا تحت ولايت خداوند متعال است، لذا نقطه مشيت خداست، مقام عصمت همين است؛ يعني با تمام قدرتي كه دارند هيچ يك از قدرتهاي نامتناهي آنها در هيچ مرحله از مراحل عزم و اراده‏شان، از مشيت حق تخلف نمي‏كند. اگر همه ما غرق در ولايت‏اللّه شديم و تسليم حق گشتيم به ميزاني كه اخلاص در ما محقق مي‏شود و نور ولايت الهي در همه ابعاد حيات ما جاري مي‏گردد، عدل در درون ما و سپس در مناسبات بيروني ما محقق مي‏شود. وقتي جريان اراده‏ها در يك جامعه بر محور اراده خداوند بود همه ارتباطات عادلانه مي‏شود. پس عدل وقتي محقق مي‏شود كه ما همه تسليم ولايت خداوند شويم و اراده‏هايمان، مجاري فرمان و مشيت حق شوند. به ميزاني كه ما اراده خودمان را مجراي فرمان، اراده و مشيت الهي قرار مي‏دهيم، مجراي عدل مي‏شويم و عدل، هم در تناسبات دروني ما، يعني در اوصاف، در رفتار و در اعتقاداتمان، جاري مي‏شود و هم در تناسبات بيروني ما، همچون رابطه ما با ديگران، رابطه با طبيعت و ... محقق ميگردد.

خلاصه اينكه حقيقت عدل، چيزي جز جريان ولايت خدا در همه شئون حيات نيست. اگر عصر ظهور، عصر عدل است، يعني عصر عبوديت است. آنچه از عدل در عصر ظهور فهميده مي‏شود اين مفهوم مادي عدل نيست؛ حتي در جلوه اقتصادي‏اش هم عدل مادي نيست. تناسبات عادلانه اقتصادي، تناسباتي است كه همه تنعمات بشر در عرصه حيات اقتصادي، بر محور ولايت ولي‏اللّه است.

2/2/2 ـ تغيير در شاخصها و زيباييشناسي جائرانه

در عصر ظهور آن عدلي كه محقق مي‏شود همان عدل فطري است، نه عدالت‏خواهي كه در انسان تحريف شده و شيطان توانسته است با تغيير زيبايي‏شناسي انسانها معادلات جائرانه را به جاي معادلات عادلانه بگذارد. همان كاري كه به شكل ديگري در دستگاه مادي اتفاق افتاده و جزء پروتكلهاي يهودي هم هست كه بشريت را با قانون تسليم كنيد و سپس قانون را خودتان بنويسيد! اگر قوانين نظام سرمايه‏داري را كه در ستم و ظلم و جور در متن آن افتاده است، به‏جاي قوانين عدل بگذاريد، پيداست كه هر چه به‏نام عدل محقق بشود ظلم است. ديده‏ايد بعضي از ترازوها را كه بازوي گشتاورش به سمت يك طرف است؛ اگر شما صد كيلو به يك طرف انرژي وارد كنيد، يك كيلوي آن طرف غلبه مي‏كند! اين ترازو، ترازوي عدل نيست. اگر ترازوي ما جائرانه شد و شاغول ما، شاغول غلطي باشد، پيداست با اين ترازو و با اين شاغول، عدل محقق نخواهد شد. ابليس، درون انسان‏ها و مناسبات اجتماعي را متحول مي‏كند و ترازوي باطني انسان را واژگونه مي‏كند و لذا انسان در تشخيص و سنجش خوبيها و بديها اشتباه مي‏كند و جائرانه تشخيص ميدهد. پس شرّ آخرالزمان شرّي است كه منشأ آن، واژگوني ترازوي انسان و ترازوهاي اجتماعي است. حضرت مهدي(عج الله تعالي فرجه الشريف) هم كه براي تحقق عدل مي‏آيند ابتدا، ترازوها را اصلاح مي‏كنند، تا مفهوم درست عدل، مشخص شود؛ نه اينكه با همان ترازوي جائرانه وزن كنند و عدل را محقق سازند. تا هنگامي كه ترازوي باطني انسانها عوض نشود، شاخصها عوض نمي‏شوند. تغيير شاخصها در بيرون براي تحقق عدل كافي نيست.

2/2/3 ـ شكلگيري جامعه ولايي و عادلانه در دوران ظهور

™ يعني به بيان حضرت عالي مقدمه تحقق عدالت در مناسبات اجتماعي، تحقق عدالت در خود انسان است.

˜ در خود انسان و در بافت فكري انسان. امام مهدي(عج الله تعالي فرجه الشريف) اين بافت را اصلاح مي‏كند و درك انسان از حق و باطل، از عدل، از خوبي و زشتي، و به‏طور كلي نظام سنجش او اصلاح مي‏شود؛ چون انسان در طول زندگي‏اش دائماً در حال وزن كردن است كه اين بهتر است يا آن، و لذا اگر ترازوي او جائرانه بود همه حركتهاي او جائرانه مي‏شود و آن‏جا كه مي‏گويد خوب است بد است و آنجا كه مي‏گويد بد است خوب است!

اتفاقاً جور هم همين است. جور همان ظلمي است كه لباس عدل مي‏پوشد؛ يعني وقتي است كه ترازوي انسان عوض مي‏شود. حضرت ترازوها را هم در درون انسانها، و هم در درون اجتماع صلاح ميكنند؛ يعني اول پايگاه عدل را درست مي‏كنند، آنوقت مناسبات در درون، عادلانه مي‏شوند. در واقع شرّ آخرالزمان ـ كه بدترين شرّ است ـ شرّي است كه در آن معروف، منكر و ظلم، عدل شده است و اين وقتي است كه ترازوها تغيير كرده، زيبايي‏شناسيها عوض شده است و اراده‏ها در آخرين حد از انحراف و انحطاط قرار گرفته‏اند؛ يعني تاريكي مطلق حاكم شده است. در تاريكي مطلق، خشت جاي طلا را مي‏گيرد. اساساً ترازوهاي بشر در تاريكي عوض مي‏شود. ظلمات ساري سقيفه و جريان انحراف ولايت، ترازوهاي بشر را خراب كرد و آن حضرت ابتدا ترازوها را اصلاح مي‏كنند تا عدل بيروني نمودار شود. منظور اين است كه اصلاح بينشها بر محور ولايت، اصلي‏ترين تحولي است كه در عصر ظهور اتفاق مي‏افتد. حضرت ترازوها، ميزانها و شاغولها را اصلاح مي‏كند. به تعبيري، ميزان عدل خود ولي خداست و لذا خطاب به اميرالمؤمنين(عليهالسلام) عرض مي‏كنيم كه «السلام علي ميزان الاعمال».[2] ما در عرض ولي خدا ترازوي ديگري نداريم كه حضرت را با آن، ترازو كنيم. خودش ترازوي همه چيز است.

3 ـ نقش محوري ولي الهي در تكامل بخشي به تاريخ

™ نكته ديگري كه در زمينه واقعه مبارك ظهور مطرح است نقش وجود مقدس آقا امام عصر(عج الله تعالي فرجه الشريف) در تحولات عصر ظهور است. مي‏دانيم كه ظهور بالاترين مرحله كمال انسان و جهان است، اما سؤال اساسي اين است كه ميان اين تحول - كه نقطه كمال انسان و جهان است - و شخصيت آقا امام عصر(عج الله تعالي فرجه الشريف) چه نسبتي وجود دارد؟ چرا بدون وجود آن حضرت، اين تحول در جهان رخ نخواهد داد و جهان بايد منتظر بماند تا ايشان بيايند؟

˜ فكر مي‏كنم سؤال بسيار خوبي است. چون بعضي انديشه‏هاي فلسفه تاريخي حضور انسان در تحولات تاريخي و اينكه خداوند متعال به انسان نقش اعطاء كرده را درست معنا نكرده و خيال كرده‏اند كه همين انسان متعارف، محور تكامل تاريخ است. اين تلقي، غلط است. در واقع به تبع عبادت ولي خدا و سجود او در مقابل خداوند است كه همه عبوديتها و نعمتها محقق مي‏شود. بنابراين محور تحقق بندگي در عصر ظهور، بندگي ولي‏اللّه‏الاعظم است كه قرنهاست در غيبت و ابتلاء به سر مي‏برند. آن حضرت، «عروةالوثقي» هستند. در روايات ما «عروةالوثقي» در آيه «و من يكفر بالطاغوت و يؤمن باللّه فقد استمسك بالعروة الوثقي»[3] به شخص شخيص نبي‏اكرم(صلي الله عليه و آله) و اهل بيت(عليهمالسلام) ايشان تفسير مي‏شود؛ يعني محكمي همه عالم در بندگي خدا، به وجود آنهاست و استحكام عبوديت بندگان به آنها برمي‏گردد. بنابراين، حقيقت عصر ظهور مرتبه‏اي از عبادت حضرت حجت(عج الله تعالي فرجه الشريف) است كه اثرش تحقق جامعه توحيدي است.

از منظر ديگر در درگيري ابليس و ائمه جور با نبي‏اكرم(صلي الله عليه و آله) و اهل بيت(عليهم­السلام)، عبادت نبي‏اكرم(صلي الله عليه وآله) و اهل بيت(عليهمالسلام) بر شيطنت آنها غلبه مي‏كند. اگر آن عبادتهاي عظيم نبود، كه ظلمات آنها همه ما را فرا مي‏گرفت، لذا در اين آيه كه مي‏فرمايد: «أوكظلمات في بحر لجّي يغشاه موج من فوقه موج من فوقه سحاب ظلمات بعضها فوق بعض إذا أخرج يده لم يكد يراها و من لم يجعل اللّه له نورا فماله من نور»[4]، ظلمات را به ائمه جور تفسير مي‏كنند، تا برسد به بني‏اميه كه «ظلمات بعضهم فوق بعض». مي‏فرمايد ظلمت اولياء باطل آنقدر زياد است كه «إذا أخرج المؤمن يده في ظلمة فتنهم لم يكد يراها»[5]؛ مؤمن در اين دوران چنان غرق در ظلمت مي‏شود كه نزديك‏ترين قواي خودش را نمي‏بيند، خودش را فراموش مي‏كند، اما اين ظلمت جز با نور امامي از اولاد فاطمه(سلام الله عليها) برداشته نميشود. چنانكه در تفسير اين قسمت از آيه كه مي‏فرمايد: «و من لم يجعل اللّه له نورا فماله من نور»، مي‏فرمايند: «و من لم يجعل اللّه له اماما من ولد فاطمة».[6] كسي كه از اين نور برخوردار نشود نه فقط در دنيا غرق در ظلمت است «فماله من نور في يوم القيامه»؛ يعني ظلمت در قيامت هم او را غرق مي‏كند.

بنابراين، آن نور است كه مي‏تواند جريان ظلمت را بردارد. آن هدايتي كه ضلال را نابود مي‏كند نور و هدايت حضرت مهدي(عج الله تعالي فرجه الشريف) است. آن حيات كه موت و مردگي را مي‏برد ـ يعني حيات طيبه ـ نيز حيات آن حضرت است؛ حضرت در عصر ظهور مأذون به تجلي آن ولايت و رحمتهاي الهي مي‏شوند. ما نيز بايد نگاهمان را اصلاح كنيم و خودمان را همسنگ با ولي خدا ندانيم. البته همه قلوب اين معارف را تحمل نميكند؛ حتي گاهي شيعيان عادي هم اين ظرفيت از تحمل را ندارند؛ اشكالي هم ندارد، نبايد همه معارف را به آنها گفت؛ چون تحمل نمي‏كنند و شكسته مي‏شوند. در روايت هم آمده است كه درجات مؤمنين را مراعات كنيد و حرفي كه به درجات بالاتر ميگوييد را به درجات پائين‏تر نگوييد، تحميل بر او نكنيد كه او مي‏شكند و مسئوليت به عهده شما مي‏آيد! خلاصه اينكه محور همه تحولات عصر ظهور، ولي خداست و تجلي ولايت آنهاست كه بقيه را مي‏گيرد و بقيه، شعاع وجود آنها هستند. پس، معناي ظهور چيزي جز ظهور ولايت نيست. وقتي ولايت ولي‏اللّه در جلوه‏هاي مختلف خودش ظهور مي‏كند، حيات، نور، رحمت، علم، حكمت و عدل مي‏آيد. همه اينها آثار ولي‏اللّه است. اين موضوع را به صورت ديگري همه قبول دارند و هيچ موحدي آن را انكار نمي‏كند. آيا اگر بگوييم همه آنچه در عصر ظهور محقق مي‏شود نازله رحمت خداست، هيچ موحدي آن را انكار مي‏كند؟! انسانها را كه شريك خدا قرار نمي‏دهيم. ما شريك ولي خدا هم نيستيم. اراده‏هاي ما در طول ولايت آنهاست. اصلاحمان هم در طول ولايت آنهاست. اگر حضرت دست به اصلاح نزند ظلمت ائمه جور و ابليس، احدي را رها نمي‏كند. فتن جبهه باطل آنقدر ظلماني است كه مؤمن خودش را فراموش مي‏كند. نوري كه انسان را از اين عالم تا همه عوالم، از آن ظلمت نجات مي‏دهد نور ولي خداست. ظهور، عصر تجلي ولي خدا در همه عرصه‏هاي حيات اجتماعي است.

™ آيا مي‏توان گفت كه حضرت مهدي(عج الله تعالي فرجه الشريف) در جريان ظهور فقط نقش رهبر را برعهده دارند و تنها وجود مادي ايشان است كه اين حركت را ايجاد مي‏كند؟

˜ ولايت باطني ايشان، اصل اساسي ظهور است. اين مطلب را من در پاسخ يكي از سؤالها عرض كردم. درگيري‏اي كه در عالم هست در واقع، درگيري در باطن بين ابليس و ائمه جور از يك سو و حضرت مهدي(عج الله تعالي فرجه الشريف) از سوي ديگر است و آن حضرت از اعلاترين مراتب واسطه فيض حقند. چنانكه در مورد ايشان مي‏گوييم: «أين السبب المتصل بين الارض والسماء»[7] يا «بيمنه رزق الوري»؛[8] به سجود ايشان است كه خدا صلوات مي‏فرستد و طفيل اين صلوات، همه روي زمين مي‏مانند. شايد نكته اينكه مي‏گويند قبل از دعا صلوات بفرستيد همين است. هيچ رحمتي بر شما نازل نمي‏شود مگر اينكه صلوات بر آن حضرت نازل بشود.

ايشان كه يك فرد نيست. ايشان وارث همه انبيا و اوصيا است. در زيارت آن حضرت مي‏خوانيم: «السلام علي وارث الانبياء و خاتم الاوصياء، ... المنتهي إليه مواريث الانبياء و لديه موجود آثار الاصفياء»،[9] همه رحمت و كمالي كه خدا بر خواصش نازل كرد در حال حاضر در دست ايشان است. مي‏فرمايند وقتي حضرت ظهور مي‏كنند به كعبه تكيه مي‏دهند، همه انبياي اولوالعزم(عليهم­السلام) تا نبي اكرم(صلي الله عليه و آله) و همه ائمه هداه معصومين(عليهمالسلام) را نام مي‏برند و مي‏گويند هر كه مي‏خواهد اينها را ببيند، بيايد من را ببيند.

™ پس كمالات وجودي آن حضرت است كه همه تغييرات را به‏وجود مي‏آورد.

˜ نازله كمالات وجودي ايشان است. اتفاقي كه در عصر ظهور مي‏افتد، اين است كه ولايت، اذن به ظهور پيدا مي‏كند. نازله ظهور او همين بركات عصر ظهور است. مگر غير از اين است كه بندگان خدا مي‏خواهند به مقام عبوديت برسند و رحمت را در مرتبه عبوديت، درك و دريافت كنند؛ نه در مرتبه شيطنت، كه به تعبيري فقط ظرفيت درك و دريافت رحمت عامه خدا را دارند، و رحمت رحيميه خدا را نمي‏توانند درك و دريافت كنند. مگر غير از اين است كه عصر ظهور، عصر درك و دريافت رحمت رحيميه در جلوات مختلفش است. واسطه اين رحمتها نسبت به همه عوالم، ولي خداست. اگر ما بگوييم خود خداوند متعال است هيچ كس اشكال نمي‏كند، اگر بگوييم جبرئيل و ملائكه هستند كسي اشكال نمي‏كند، اگر گفتيم امير ملائكه، و امير ملكوت يعني ولي‏اللّه الاعظم است كه اين‏كار را انجام مي‏دهد براي برخي قابل تحمل نيست!

™ يعني در واقع همان تعبير «و أشرقت الأرض بنور ربّها» محقق مي‏شود.

˜ بله. اصلا خصيصه ظهور اين است كه جهان حيات مجدد پيدا مي‏كند چنانكه در تفسير اين آيه قرآن كه مي‏فرمايد: «إعلموا أنّ اللّه يحيي الارض بعد موتها»[10] روايات مي‏فرمايند با ظهور حضرت مهدي(عج الله تعالي فرجه الشريف) اهل ارض به حيات مي‏رسند. حضرت فرمود: «والكافر ميتٌ»[11]؛ در واقع، بساط كفر جمع مي‏شود و همه مؤمن مي‏شوند. وقتي مؤمن شدند و به حيات رسيدند، اين انسان زنده مي‏تواند رحمت را درك و دريافت كند، مي‏تواند كلام حق را بشنود، متعظ بشود، راه بيفتد و درك از نعمتها پيدا كند والاّ پيامبراكرم(صلي الله عليه و آله) همه از درجات رحمت خدا و از درجات بهشت مي‏گفتند اما مشركان چون مردگان از شنيدن عاجز بودند. چنانكه قرآن كريم مي‏فرمايد: «فإنّك لاتسمع الموتي»،[12] و يا «و ما أنت بمسمع من في‏القبور»،[13] كسي كه گور خودش را با خودش حمل مي‏كند كه نمي‏تواند معني بهشت و درجات بهشت را بفهمد. او بيش از مقبره خودش جايي را نمي‏بيند، اما اين حجاب وقتي كه با نور ولي‏اللّه برداشته شد، در قلوب، درجات رحمت و نعمت و كمالات، قابل درك و دريافت است.

همه چيز به ولي خدا برمي‏گردد؛ چون آنها خليفه مطلق خدا هستند و ولايت آنها طريق وصول رحمت خداوند متعال حتي بر انبياي اولوالعزم عليهمالسلام است، لذا ميثاق ولايت آنها براساس روايات متعددي از انبياي اولوالعزم (عليهمالسلام) هم گرفته شده است و اصلا درجات اين انبيا به خاطر آن است كه در ميثاق ولايت، صاحب عزم بودند؛ ميثاق داده‏اند، پاي آن ايستاده‏اند، در دنيا هم عمل كرده‏اند و امّت خودشان را زير پرچم اميرالمؤمنين(عليهالسلام) حاضر كرده‏اند. اصل همه حقايق از آن طرف نازل مي‏شود. گاهي استكبار ما ولو استكبار خفي، اجازه نمي‏دهد كه اين منزلتها را درك كنيم و مي‏خواهيم خودمان را كنار دست وجود مقدس امام زمان(عج الله تعالي فرجه الشريف) بنشانيم. اين استكبار نفس است، آنها هم تحمل مي‏كنند و چيزي هم به ما نمي‏گويند. برادران جناب يوسف گفتند: «و نحن عصبة إنّ أبانا لفي ضلال مبين»،[14]جناب يوسف هم با آنها درگير نشد و بلاي آنها را كشيد و البته تدريجاً هدايتشان كرد. حتي روزي كه آمدند و از او گندم خواستند به آنها رحم كرد و گندم را در اختيارشان گذاشت و از اينكه روزي او را در چاه انداخته بودند چيزي نگفت. خودش را هم به زودي معرفي نكرد چون هنوز هم نمي‏توانستند يوسف را بشناسند و درك كنند. اما وقتي به نقطه اضطرار رسيدند كه ديگر مي‏توانستند يوسف را بشناسند و درك كنند، حضرت خودش را معرفي كرد اينجا بود كه آنها گفتند: «تاللّه لقد اثرك اللّه علينا و إن كنّا لخاطئين»؛[15] ما اشتباه مي‏كرديم، تو كجا! ما كجا! ما به خطا تو را بالاتر از خودمان مي‏ديديم و تو را در چاه انداختيم، تو كه از ما بالاتر بودي از ته چاه به ما نفرين نكردي، باز هم كه به رياست رسيدي جز رحمت چيزي از تو به من نرسيد.. اينها كي فهميدند؟ وقتي كه هم مشكل براي ولي خدا درست كردند و هم خودشان محروم شدند، مدتهاي طولاني، بيشتر عمرشان را بدون يوسف از دست دادند، در كنار يوسف چقدر مي‏توانستند به خدا نزديك شوند. ولي آخر كار مضطر شدند و با اين اضطرار خدا آنها را به در خانه يوسف آورد.

ما هم گاهي اينگونه هستيم، گاهي خودمان را همسنگ ولي خدا مي‏نشانيم، گاهي در باطن خودمان، گمان مي‏كنيم از ولي خدا هم برتريم. اين چه مقايسه‏اي است؟! في‏المثل ما حتي سلولهاي عالم هم نيستيم ولي آن حضرت روح كل هستي است. شما اگر مثلا به سلولي كه در يكي از اعضاي بدنتان زندگي مي‏كند بگوئيد تو و ميلياردها امثال تو يك پيكره از يك جسمي را تشكيل مي‏دهيد كه كل اين جسم را خدا براي روح خلق كرده است، براي آن سلول قابل تحمل و تصور نيست ولي اين امر يك واقعيت است. از بالا كه نگاه مي‏كنيم مي‏بينيم، ميلياردها سلول كه تلاش مي‏كنند، زاد و ولد مي‏كنند، مي‏جنگند، لشكركشي مي‏كنند، نظم دارند، قاعده دارند و... همه‏شان در پيكره‏اي هستند كه براي روح ما خلق شده‏اند و با رخت بستن اين روح، همه آنها متلاشي مي‏شوند. ولي خدا هم همين نقش را دارند «بيمنه رزق‏الوري و بوجوده ثبتت الارض والسماء»؛[16] اگر كسي چنين تلقي از ولي خدا داشت، در مي‏يابد كه عصر ظهور، عصر ظهور ولايت است، و همه تنعمات تجلّي ولايت اوست. همچنانكه تنعمات بهشت هم همينگونه است و اساساً درجات بهشت هم، درجات معرفت به آنهاست.


[1] ـ بقره / 257.

[2] ـ بحارالانوار، ج 100، ص 287.

[3] ـ بقره : 256.

[4] ـ نور : 40.

[5] ـ الكافي، ج 1، ص 151.

[6] ـ همان، ص 140.

[7] ـ شيخ عباس قمي، مفاتيح الجنان، دعاي ندبه.

[8] ـ همان، دعاي عديله.

[9] ـ مفاتيح الجنان، زيارت حضرت صاحب الامر، نقل از سيد بن طاووس.

[10] ـ حديد : 17.

[11] ـ بحارالانوار، ج 51، ص 35.

[12] ـ روم :52.

[13] ـ فاطر: 22.

[14] ـ يوسف: 8 .

[15] ـ يوسف: 91.

[16] ـ دعاي عديله.