جمعه, 30 فروردين 1398
You are here:

انتخاب قالب

اطلاعات سایت

اعضا : 4649
محتوا : 302
بازدیدهای محتوا : 793082

اوقات شرعی



جستجو

Loading
تشرفی دیگر از سيد بحرالعلوم PDF نامه الکترونیک
نوشته شده توسط امیر رحمانی   
دوشنبه ۰۱ مهر ۱۳۸۷ ساعت ۱۹:۱۵
خوند، ملا زين العابدين سلماسي ، از ناظر كارهاي سيد بحرالعلوم نقل مي كند: در مـدتـي كـه سـيـد در مكه معظمه سكونت داشت ، با آن كه در شهر غربت بسر مي برد واز همه دوستان دور بود، در عين حال از بذل و بخشش كوتاهي نمي كرد و اعتنايي به كثرت مخارج و زياد شدن هزينه ها نداشت .
يك روز كه چيزي باقي نمانده بود، چگونگي حال را خدمت سيد عرض كردم ، ايشان چيزي نفرمود.
برنامه سيد بر اين بود كه صبح طوافي دور كعبه مي كرد و به خانه مي آمد و در اتاقي كه مخصوص خودش بود، مي رفت .
آن وقت ما قلياني براي ايشان مي برديم .
آن رامي كشيد، بعد بيرون مي آمد و در اتـاق ديـگـري مـي نشست و شاگردان از هر مذهبي جمع مي شدند و او هم براي هر جمعي به روش مذهب خودشان درس مي گفت .
فرداي آن روزي كه از بي پولي شكايت كرده بودم ، وقتي از طواف برگشت ، طبق معمول قليان را حاضر كردم ، اما ناگاه كسي در را كوبيد.
سيد به شدت مضطرب شد وبه من گفت : قليان را بردار و از اين جا بيرون ببر.
و خود با عجله برخاست و رفت و دررا باز كرد.
شخص جليلي به هيئت اعراب داخل شد و در اتاق سيد نشست و سيد در نهايت احترام و ادب دم در نشست و به من اشاره كرد كه قليان را نزديك نبرم .
سـاعـتي با هم صحبت مي كردند.
بعد هم آن شخص برخاست .
باز سيد با عجله از جابلند شد و در خـانـه را بـاز كرد.
دستش را بوسيد و آن بزرگوار را بر شتري كه كنار درخانه خوابيده بود، سوار كرد.

او رفـت و سيد با رنگ پريده برگشت .
حواله اي به دست من داد و گفت : اين كاغذ،حواله اي است به مرد صرافي در كوه صفا، نزد او برو و آنچه حواله شده ، بگير.
حـوالـه را گـرفـتـم و نزد همان مرد بردم .
وقتي آن را گرفت و در آن نظر كرد، كاغذ رابوسيد و گفت : برو و چند حمال بياور.
من هم رفتم و چهار حمال آوردم .
صراف مقداري كه آن چهار نفر قدرت داشتند،پول فرانسه (هر پول فرانسه كمي بيشتر از پنج ريال عجم بود) آورد و ايشان برداشتندو به منزل آوردند.
پـس از مـدتـي ، روزي نزد آن صراف رفتم تا از او بپرسم كه اين حواله از چه كسي بود،اما با كمال تـعـجـب نـه صـرافـي ديـدم و نـه دكاني ! از كسي كه در آن جا بود، پرسيدم : اين صراف با چنين خـصـوصياتي كجا است ؟ گفت : ما اين جا هرگز صرافي نديده بوديم واين جا مغازه فلان شخص مي باشد.
دانستم اين موضوع ، از اسرار ملك علام وپروردگار متعال بوده است
كمال الدين ج 2، ص 122، س 1

 
تشرف شيخ انصاري PDF نامه الکترونیک
نوشته شده توسط امیر رحمانی   
يكشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۹ ساعت ۰۷:۰۷
عالم رباني آقا ميرزا حسن آشتياني ، كه از جمله شاگردان فاضل شيخ انصاري (ره )است فرمود: روزي بـا عده اي از طلاب در خدمت شيخ انصاري (ره ) به حرم حضرت اميرالمؤمنين (ع ) مشرف شديم .
بـعـد از دخول به حرم مطهر، شخصي به ما برخورد و بر شيخ انصاري سلام كرد و براي مصافحه و بـوسـيـدن دست ايشان جلو آمد.
بعضي از همراهان براي معرفي آن شخص به شيخ عرض كردند: ايشان نامش فلان و در جفر يا رمل ماهر است و ضمير اشخاص را هم مي گويد.
آخرین به روز رسانی در يكشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۰ ساعت ۱۴:۴۸
ادامه مطلب...
 
انقلاب مهدي و دگرگوني روابط اجتماعي PDF نامه الکترونیک
نوشته شده توسط محمد حكيمي   
شنبه ۲۴ دی ۱۳۹۰ ساعت ۰۵:۳۵
سخنراني محمد حكيمي
قرآن كريم در آياتي چند كه به چگونگي‏هاي انقلاب آخرالزمان پرداخته‏است معيارها و محورهايي را تبيين كرده است كه بسيار با اهميت و درخور تامل است: يكي از اين محورها حاكميت طبقه فرودست و مستضعف است. در طول تاريخ انسان همواره و هميشه (به‏جز دوران كوتاهي، آن هم در جوامعي خاص و نه فراگير و جهاني) مراكز قدرت مالي، سياسي و نظامي در دست طبقات مستكبر و برتري‏طلب و سلطه‏طلبان اجتماعي بوده است كه با دستيازي به منابع ثروت و كالاها و مواد، سلطه خود را بر خلق خدا استوار مي‏ساختند و انسانها را به دلخواه خود به كار مي‏كشيدند و برده خويش مي‏ساختند. طبق وعده‏هاي قرآني اين جريان ناهنجار به‏طور اصولي و واقعي و نه شعاري و ادعايي، در انقلاب نهايي تاريخ، ره نيستي مي‏پويد و طبقه قدرتمند از اريكه قدرت به زير افكنده مي‏شوند و فرودستان و ضعيف نگه‏داشته‏شدگان مراكز قدرت را در دست مي‏گيرند و براستي محرومان حاكم مي‏گردند و آرزوي ديرينه همه مصلحان و انسان دوستان و پيامبران، تحققي راستين مي‏يابد. اين انقلاب كه به سود طبقه مستضعف صورت مي‏پذيرد، چون انقلاب و رستاخيز قيامت است. چنانكه در قيامت‏براستي نيكان و انسانهاي انسان به منزلت و جايگاه شايسته خويش دست مي‏يابند و ناانسانهاي انسان‏نما سقوط مي‏كنند و به كيفر مي‏رسند چنانكه قرآن اين ويژگي قيامت را نيك تبيين كرده است «خافضة رافعة‏» (1)
ادامه مطلب...
 
تشرف حاج شيخ محمد كوفي شوشتري PDF نامه الکترونیک
نوشته شده توسط امیر رحمانی   
دوشنبه ۰۱ مهر ۱۳۸۷ ساعت ۱۸:۳۱
متقي صالح ، حاج شيخ محمد كوفي شوشتري ، ساكن شريعه كوفه فرمود: در سال 1315 با پدر بزرگوارم ، حاج شيخ محمد طاهر به حج مشرف شديم .
عادت من اين بود كه در روز پانزدهم ذيحجة الحرام ، با كارواني كه به طياره معروف بودندرجوع مي كردم ، به خاطر آن كـه آنها سريع تر برمي گشتند.
تا حائل با آنها مي آمدم و درآن جا از ايشان جدا مي شدم و با صليب آمده ، آنها مرا به نجف مي رساندند،ولي در آن سال تا سماوه (از شهرهاي عراق ) همراه ما آمدند.
من در خدمت پدرم بودم و از جنازها (كساني كه به نجف اشرف جنازه حمل مي كنند)براي ايشان قاطري كرايه كرده بودم ، تا او را به نجف اشرف برساند.
خودم هم سوار برشتر به همراهي يك جناز، مـسـيـر را مي پيموديم .
در راه نهرهاي كوچك بسياري بود وشتر من به خاطر ضعف ، كند حركت مي كرد.
تا به نهر عاموره ، كه نهري عريض وعبور نمودن از آن دشوار است ، رسيديم .
شتر را در نهر انـداخـتـيم و جناز كمك كرد تااز آن جا عبور كرديم .
كنار نهر بلند و پر شيب بود.
پاهاي شتر را با طـنـاب بستيم و او راكشيديم ، اما حيوان خوابيد و ديگر حركت نكرد.
متحير ماندم و سينه ام تنگ شـد، به قبله توجه نمودم و به حضرت بقية اللّه ارواحنافداه استغاثه و توسل كردم و عرض نمودم :يا فـارس الـحـجـاز يـا ابـاصالح ادركني افلاتعيننا حتي نعلم ان لنا اماما يرانا و يغيثنا(آيا به فرياد ما نمي رسي ، تا بدانيم امامي داريم كه ما را هميشه مد نظر دارد و به فريادما مي رسد؟) ناگاه ، دو نفر را ديدم كه نزد من ايستاده اند: يكي جوان و ديگري كامل مرد بود.
به آن جوان سلام كـردم .
او جـواب داد.
خيال كردم كه يكي از اهل نجف اشرف است كه اسمش محمد بن الحسين و شغلش بزازي بود.

فرمود: نه من محمد بن الحسن (ع ) هستم .
عرض كردم : اين شخص كيست ؟ فرمود: اين خضر است و وقتي ديد من محزونم به رويم تبسم نموده و بناي ملاطفت را گذاشت و از حال من جويا شد.
گفتم : شتر من خوابيده است و ما در اين صحرا مانده ايم ، نمي دانم مرا به خانه مي رساند يا نه ؟ ايـشان نزد شتر آمد و پايش را بر زانوهاي آن گذاشت و سر خود را نزد گوشش برد.
ناگهان شتر حـركـت كـرد، به طوري كه نزديك بود از جا بپرد.
دستش را بر سر آن حيوان گذارد، حيوان آرام شـد.
بـعد روي خود را به من كرد و سه مرتبه فرمود: نترس تو رامي رساند.
سپس فرمود: ديگر چه مي خواهي ؟ عرض كردم : مي خواهيد كجاتشريف ببريد؟ فرمود: مي خواهيم به خضر برويم (خضر مقام معروفي در شرق سماوه است ).
گفتم : بعد از اين شما را كجا ببينم ؟ فرمود: هر جا بخواهي مي آيم .
گفتم : خانه ام در كوفه است .
فرمود: من به مسجدسهله مي آيم .
و در اين جا، چون به سوي آن دو نفر متوجه شدم ،غايب شدند.
بـراه افـتـاديـم ، تا آن كه نزديك غروب آفتاب ، به خيمه هاي عده اي از بدوي ها رسيديم وبه خيمه شيخ و بزرگ آنها وارد شديم .
شيخ گفت : شما از كجا و از چه راهي آمده ايد؟ گفتيم : ما از سماوه و نهر عاموره مي آييم .
از روي تعجب گفت : سبحان اللّه راه معمول سماوه به نجف اين نيست .
با اين شتر و قاطرها چگونه از نهر عبور كرديد، حال آن كه گودي اش بحدي است كه اگر كشتي در آن غرق شود، دكلش هم نمايان نخواهدشد! بالاخره بعد از قضيه ، شتر، ما را تا مقابل قبر ميثم تمار آورد و در آن جا روي زمين خوابيد.
من نزديك گوشش رفته و آهسته به او گفتم : بنا بود كه تو مرا به منزلمان برساني .
تا اين حرف را شنيد، فورا حركت نموده و براه افتاد تا ما را به خانه رسانيد.
بـعدها آن شتر صبح ها از منزل بيرون مي آمد و رو به صحرا نموده و به چرا و علف خوردن مشغول مـي شـد، بـدون آن كـه كسي از او مواظبت و نگهداري كند.
غروب هم به جايگاه خود در منزل ما برمي گشت .
و مدتها بر اين منوال بود.
پس از مدتي ، روزي بعد از نماز نشسته و مشغول تسبيح بودم ، ناگاه شنيدم كه شخصي دو بار و به فارسي صدا مي زند: شيخ محمد اگر مي خواهي حضرت حجت (ع ) را ببيني به مسجد سهله برو.
و سه مرتبه به عربي صدا زد: يا حاج محمد ان كنت تريد تري صاحب الزمان فامض الي السهله .
(اگر مـي خـواهـي حـضـرت حـجـت (ع )را بـبيني به مسجد سهله برو) برخاستم و به سرعت به سوي مسجدسهله روانه شدم .
وقتي نزديك مسجد رسيدم در بسته بود.
متحير شدم و پيش خود گفتم : ايـن نـدا چـه بـود كـه مـرا دعـوت كرد! همان وقت ديدم مردي از طرف مسجدي كه معروف به مـسـجدزيد است ، رو به مسجدسهله مي آيد.
با هم ملاقات كرديم و آمديم تا به در اولي ، كه فضاي قـبـل از مـسجد است ، رسيديم .
ايشان در آستانه در ايستاد و بر ديوار طرف چپ تكيه كرد.
من هم مقابل او در آستانه در ايستادم و به ديوار دست راست تكيه نموده وبه او نگاه مي كردم .
ايشان سر را پايين انداخته ، دستها را از عبايش بيرون آورده بود،ديدم خنجري به كمرش بسته است .
ترسيدم و به فكر فرو رفتم .
دستش را بر در گذاشت و فرمود: خضير (تصغير كلمه خضر مي باشد) باز كن .
شخصي جواب داد: لبيك ، و در باز شد.
وارد فـضـاي اول شـد و مـن هم به دنبال او داخل شدم .
ايشان با رفيقش ايستاد و من به آنها نگاه مـي كردم .
داخل مسجد شدم و متحير بودم كه ايشان حضرت است يا نه ؟ چندمرتبه پشت سر خود رانگاه كردم ، ديدم همان طور با دوستش ايستاده است .
تـا مـقـداري از روز، در آن جا بودم بعد برخاستم كه نزد خانواده ام برگردم ، كه شيخ ‌حسن ، خادم مسجد را ملاقات كردم ايشان سؤال كرد: تو ديشب در مسجد بوده اي ؟گفتم : نه .
گفت : چه وقت به مسجد آمدي ؟ گفتم : صبح .
گفت : كي در را باز كرد؟ گفتم : چوپانهايي كه در مسجد بودند.
خنديد و رفت
كمال الدين ج 1، ص 126، س 29

 
سایت های مهدویت PDF نامه الکترونیک
نوشته شده توسط امیر رحمانی   
يكشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۱۳:۲۵


ttp://vahidbolandiroshan.blogfa.com

 

http://www.akharozaman.ir

 

http://hejabvahid.blogfa.com

 

http://ostadshojai.blogfa.com

 

http://azmaishi.blogfa.com

 

http://azizinasim.blogfa.com

 

آخرین به روز رسانی در يكشنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۱۸:۵۹
ادامه مطلب...