شنبه, 01 مهر 1396
You are here:

انتخاب قالب

اطلاعات سایت

اعضا : 4635
محتوا : 302
بازدیدهای محتوا : 681596

اوقات شرعی



جستجو

Loading
موج‌ بيداري‌ اسلامي، و افول‌ فرقه‌ ضاله‌  نامه الکترونیک
گفتمانی با دکتر ولایتی
دکتر علي‌ اکبر ولايتي، محقق، نويسنده، پزشک‌ و سياستمدار برجسته‌ و صاحب‌نام‌ معاصر است که‌ اهل‌ نظر، گذشته‌ از سمتهاي‌ مهم‌ سياسي، با آثار و تأليفات‌ ارزشمند وي‌ در رشته‌هاي‌ مختلف‌ آشنايند. شناخت‌ و تبيين‌ حقايق‌ تاريخي‌ ايران، اسلام‌ و جهان، از جمله‌ دغدغه‌ها و دل‌ مشغولي‌هاي‌ اساسي‌ و ديرين‌ او است‌ که‌ به‌ تدوين‌ کتب‌ و مقالات‌ و برگزاري‌ کلاسها، سخنراني‌ها و گفتگوهاي‌ بسيار توسط‌ ايشان‌ انجاميده‌ است‌ و به‌ عنوان‌ يکي‌ از آخرين‌ و مهمترين‌ آنها مي‌توان‌ به‌ دوره‌ چند جلدي‌ «پويايي‌ فرهنگ‌ و تمدن‌ اسلامي‌ ايران» اشاره‌ کرد که‌ اخيراً‌ منتشر شده‌ است. در زير، گفتگوي‌ ما را با استاد پيرامون‌ فرقه‌هاي‌ ضاله‌ بابيت‌ و بهائيت مي‌خوانيد:
جناب دکتر ولا‌يتي، با تشکر از قبول‌ زحمتي‌ که‌ جهت‌ انجام‌ مصاحبه‌ فرموديد، اولين‌ سؤ‌ال‌ را آغاز مي‌کنم:
ما در قرن‌ 13 هجري‌ (برابر 19 ميلادي) در جهان‌ اسلام‌ ـ از ايران‌ تا شبه‌ قاره‌ هند ـ شاهد پيدايش‌ مسلکها و فرقه‌هاي‌ خاصي‌ هستيم‌ که‌ ادعاهاي‌ شگفتي‌ دارند: ادعاي‌ نبوت‌ و قائميّت‌ مي‌کنند، دين‌ اسلام‌ را از اساس‌ منسوخ‌ مي‌شمرند و حتي‌ بعضاً‌ حکم‌ به‌ قتل‌ مسلمانان‌ و سوزاندن‌ آثار و کتب‌ آنان‌ مي‌کنند، و با اين‌ کار، بين‌ امّت‌ اسلام‌ انشقاق‌ ديني، و به‌ تبع‌ آن، تفرقه‌ و کشمکش‌ اجتماعي‌ و سياسي‌ و حتي‌ نظامي‌ پديد مي‌آورند.
پيش‌ از آن‌ تاريخ، البته‌ ما در بين‌ مسلمان‌ها، اختلافات‌ فکري‌ و حتي‌ سياسي‌ و نظامي‌ کم‌ نداشته‌ايم، ولي‌ به‌ نظر مي‌رسد که‌ اين‌ مسلکها و عناصر ايجاد کننده‌ آن، اختلافشان‌ با مسلمان‌ها، از سنخ‌ اختلافات‌ معمول‌ پيشين‌ (مثلاً‌ چالشهاي‌ کلامي‌ «اشاعره» و «معتزله» و امثال‌ آن) نيست؛ بلکه‌ اولاً‌ با «کلّ‌ مسلمانان» درگيري‌ دارند، نه‌ با گروه‌ و مشربي‌ خاص. ثانياً‌ درگيريشان‌ جنبه‌ «براندازي» و «نابودي» اساس‌ اسلام‌ را دارد. يعني، افراد و جريانهايي‌ هستند که‌ نسبت‌ به‌ کليت‌ اسلام‌ و مسلمانان، موضع‌ منفي، آن‌ هم‌ بسيار خصمانه‌ و براندازانه‌ دارند.
بابيت‌ و بهائيت‌ در ايران، و قادياني‌گري‌ در هند و پاکستان، نمونه‌هاي‌ بارز اين‌ امرند. فکر مي‌کنيد در آن‌ برهه‌ از تاريخ، چه‌ اتفاقي‌ در جهان‌ اسلام‌ رخ‌ داده‌ بود که‌ اينگونه‌ عناصر و مسلکهاي‌ «برانداز» از بين‌ جوامع‌ اسلامي‌ سر برمي‌آورند و رابطه‌ و نسبتشان‌ با حوادث‌ روز جهان، و مسائل‌ و مشکلاتي‌ که‌ از بيرون‌ توسط‌ قدرتهاي‌ استکباري‌ براي‌ امت‌ اسلام‌ پيش‌ آمده‌ بود، چيست؟

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم.
ببينيد قرن‌ 19 دوران‌ اوج‌ اقتدار بعضي‌ از امپراتوريهاي‌ استعماري‌ است‌ که‌ در راس‌ آنها بايد از انگليس، روسيه‌ و فرانسه‌ نام‌ برد و هر سه‌ هم‌ با جهان‌ اسلام‌ درگيري‌ دارند. بريتانيا يک‌ منطقه‌ مهم‌ و پهناور از جهان‌ اسلام‌ را که‌ شبه‌ قاره‌ هند (شامل‌ بنگلادش، هند و پاکستان‌ امروزي) باشد اشغال‌ کرده‌ و به‌ افغانستان‌ هم‌ دست‌ اندازي‌ مي‌کند. فرانسه‌ به‌ شمال‌ آفريقا (از مصر تا مراکش‌ و الجزاير) چشم‌ طمع‌ دوخته‌ و کشورهايي‌ چون‌ الجزاير را به‌ اشغال‌ خود در مي‌آورد. روسها هم‌ ايران‌ و آسياي‌ مرکزي‌ را هدف‌ گرفته‌اند و مي‌کوشند از طريق‌ ايران‌ و افغانستان، به‌ هند و آبهاي‌ گرم‌ خليج‌ فارس‌ دست‌ يابند.
تصرف‌ قسطنطنيه، مرکز خلافت‌ عثماني، هم‌ از جمله‌ اهدافشان‌ بود.
بله، و بخشهايي‌ از امپراتوري‌ عثماني، که‌ نبرد بين‌ روسها و عثمانيها در کريمه، از نقاط‌ عطف‌ درگيري‌ آن‌ دو بود. يعني، کلّ‌ درياي‌ سياه، يک‌ زماني‌ متعلق‌ به‌ مسلمان‌ها بود و بخشي‌ از آن‌ در اختيار ايران‌ و بخش‌ مهميش‌ در اختيار عثماني‌ قرار داشت. ولي‌ روسها بتدريج‌ با نيروي‌ نظامي‌ جلو آمدند و بخش‌ قابل‌ توجهي‌ از سواحل‌ درياي‌ سياه‌ و از جمله، مهمترين‌ آنها، شبه‌ جزيره‌ کريمه، را گرفتند، که‌ بعدها استالين، مسلمان‌هاي‌ ساکن‌ کريمه‌ را که‌ تاتارهاي‌ مسلمان‌ بودند به‌ جاهاي‌ ديگر نظير تاتارستان‌ تبعيد کرد.
خوب، استعمارگران‌ (که‌ در پي‌ اشغال‌ و استثمار ممالک‌ شرقي‌ و اسلامي‌ بودند) در مقابل‌ خود با يک‌ مقاومتي‌ در بين‌ مردم‌ مواجه‌ شدند. يافتن‌ ريشه‌ها و موجبات‌ اين‌ مقاومت‌ هم‌ براي‌ آنان‌ چندان‌ مشکل‌ نبود. همه‌ آنها به‌ اين‌ نتيجه‌ واحد رسيدند که: باورها و اعتقادات‌ ديني‌ اسلامي‌ بين‌ مسلمين، موجب‌ چنين‌ مقاومتي‌ در برابر نفوذ و تجاوز استعمارگران‌ شده‌ است. زيرا مي‌ديدند که‌ چنين‌ مقاومتي، يا چنين‌ حدي‌ از مقاومت، در نقاط‌ غيرمسلمان‌ نشين‌ (مثل‌ بخش‌ مهمي‌ از آفريقا و امريکاي‌ لاتين) وجود ندارد. براي‌ آنکه‌ بتوانند اين‌ مانع‌ را ـ که‌ اسلام‌ و باورهاي‌ حياتبخش‌ آن‌ باشد ـ به‌ طور ريشه‌اي‌ و بنيادين، از سر راهشان‌ بردارند، دست‌ به‌ اقدامات‌ گوناگون‌ زدند، که‌ يکي‌ از مهمترين‌ و خطرناکترين‌ آنها، ايجاد اختلالات‌ فکري‌ و اعتقادي‌ در ذهنيت‌ مسلمان‌ها بود که‌ از جمله، به‌ صورت‌ ايجاد و شکل‌دهي‌ مسلکها و مذاهب‌ ساختگي‌ بروز يافت.
پيدا است، اگر استعمارگران‌ بيايند با همان‌ فرهنگ‌ و ادبياتي‌ که‌ مسلمان‌ها با آن‌ آشنا و مأنوسند، يک‌ مسلک‌ جعلي‌ و مذهب‌ دروغين‌ ايجاد کنند، اين‌ توطئه‌ بيشتر نزد مسلمان‌ها مقبوليت‌ مي‌يابد، تا يک‌ فرايندي‌ که‌ براي‌ مسلمان‌ها غريب‌ و ناآشنا است. فرض‌ بفرماييد اگر اين‌ مهدي‌ها و پيامبران‌ دروغين، مثلاً‌ در روسيه‌ يا انگليس‌ ظاهر مي‌شدند، يعني‌ مثلاً‌ ميرزا علي‌محمد باب‌ رسماً‌ در هيئت‌ يک‌ لرد انگليسي‌ يا کنت‌ روسي‌ و فرانسوي‌ ظاهر مي‌شد ـ در حالي‌ که، خوب، نفوذ روسها يا انگليسي‌ها در کشور خودشان‌ خيلي‌ بيشتر بود تا ايران‌ و ديگر کشورهاي‌ اسلامي‌ ـ اين‌ به‌ اصطلاح‌ پيغمبر يا خداي‌ جعلي! هيچ، کاربردي‌ در بين‌ مسلمان‌ها نداشت. يعني‌ مسلمان‌ها به‌ عنوان‌ اجنبي‌ به‌ او نگاه‌ مي‌کردند...

تازه‌ در آن‌ صورت‌ هم، بايد يک‌ شجره‌نامه‌ ايراني‌ و شرقي‌ برايش‌ دست‌ و پا مي‌کردند...!
بله. اما اگر استعمارگران‌ بيايند و بعضي‌ از افرادي‌ را که‌ اعتقادات‌ صحيح‌ يا حتي‌ تعادل‌ رواني‌ درستي‌ ندارند ـ چون‌ بعضي‌ از اين‌ مدعيان‌ قرن‌ نوزدهمي، اين‌ طور بودند! ـ پيش‌ بياندازند و يک‌ عده‌ مريد برايشان‌ جمع‌ کنند و بالاخره‌ يک‌ مذهبي‌ را با التقاطها و سرقتهايي‌ از اسلام‌ و فرهنگ‌ اسلامي‌ ايجاد کنند، اين‌ کار غيرممکن‌ و بي‌نتيجه‌ نخواهد بود و لذا است‌ که‌ در ايران، بابيه‌ و بهائيه‌ را درست‌ کردند و در هند، قادياني‌ها را. و همين‌ طور، هر قدرت‌ استعماري‌ هم، به‌ قدر وسعش‌ از اين‌ خواني‌ که‌ گسترده‌ شده‌ بود بهره‌اي‌ برد؛ هم‌ انگليسي‌ها و هم‌ روسها. شايد پايه‌گذار اوليه‌ بابيت‌ در ايران، بيشتر، روسها باشند تا انگليسي‌ها. خوب، علتش‌ هم‌ مشخص‌ است. روسها در پي‌ بلع‌ ايران‌ بودند و به‌ همين‌ منظور به‌ قفقاز لشکر کشيدند و مردم‌ ايران‌ هم، در برابرشان‌ مقاومت‌ کردند. «رساله‌ جهاديه» که‌ در زمان‌ ميرزا بزرگ‌ فراهاني‌ (پدر قائم‌مقام‌ معروف) با امضاي‌ بيش‌ از 100 نفر از علماي‌ بزرگ‌ وقت‌ شيعه‌ منتشر شد، مردم‌ را به‌ مبارزه‌ با ارتش‌ متجاوز روس‌ تشويق‌ کرد و آنان‌ واقعاً‌ جنگيدند و حتي‌ در ابتداي‌ دوره‌ دوم‌ جنگهاي‌ ايران‌ و روس‌ پيروز هم‌ شدند، که‌ البته‌ به‌ دليل‌ ضعف‌ و بي‌کفايتي‌ حکومت‌ وقت، و خيانت‌ بعضي‌ از سرداران، دوام‌ نيافت...
خوب، دربار تزار در جريان‌ آن‌ جنگ، به‌ مقاومت‌ «ديني» اين‌ ملت‌ پي‌برد و ديد مادامي‌ که‌ تشيع، که‌ مذهب‌ مبارزه‌ با ظلم‌ و نفي‌ طواغيت‌ است، با قوّت‌ در جامعه‌ ايران‌ نفوذ دارد مزاحم‌ آنها و ديگر سلطه‌گران‌ زر و زور است. لذا بيش‌ از هر چيز، هدف‌ حمله‌ شان‌ را تشيع‌ و روحانيت‌ پاسدار آن، قراردادند و براي‌ اين‌ امر نيز (مزوّرانه) از همين‌ فرهنگ‌ شيعه‌ بهره‌ جستند. درواقع، از بستري‌ که‌ موجود بود، براي‌ اهداف‌ شومشان‌ استفاده‌ کردند. بدين‌ گونه‌ که، مهمترين‌ چيزي‌ که‌ در بين‌ شيعه‌ مطرح‌ بود موضوع‌ مهدويّت‌ و انتظار ظهور حضرت‌ ولي‌ عصر عج‌ بود و مي‌خواستند بگويند که: «بله! آني‌ که‌ منتظرش‌ بوديد، آمد» ! کاري‌ که‌ براي‌ نابودي‌ اين‌ باور حياتبخش، از آن‌ راحت‌تر نمي‌شود!
تصور کنيد، مردم‌ منتظرند کسي‌ از در برسد و در رکاب‌ او عليه‌ ظلم‌ و استکبار قيام‌ کنند. يکمرتبه‌ کسي‌ در صحنه‌ ظاهر شده‌ و مدعي‌ گردد که‌ او همان‌ موعود منتظر است. بعد پايش‌ را بالاتر نهاده‌ و ادعا کند که‌ اصلاً‌ دوران‌ اسلام‌ به‌ پايان‌ رسيده‌ است! بعد هم‌ با خواري، دستگير و به‌ قتل‌ برسد و پرونده‌ مهدويت‌ ـ که‌ ياد و نام‌ آن، خواب‌ خوش‌ مستکبران‌ را برمي‌آشوبد ـ براي‌ هميشه‌ مختومه‌ اعلام‌ گردد!

که‌ البته، وجود اين‌ افراد در تاريخ‌ اسلام، خود از جهتي، گوياي‌ «اصالت» مهدويت‌ است، چون‌ هيچ‌کس‌ به‌ اصطلاح، اسکناس‌ هفت‌ توماني‌ جعل‌ نمي‌کند، يک‌ اسکناس‌ واقعي‌ را مي‌سازد!‌ ضمناً‌ به‌ نظر مي‌رسد که‌ نسبت‌ به‌ اصل‌ مهدويت، دو نوع‌ حمله‌ صورت‌ مي‌گيرد: 1. حمله‌ مستقيم‌ به‌ اين‌ اصل‌ در قالب‌ «انکار» آن، که‌ فکر مي‌کنم‌ گلدزيهر (خاورشناس‌ جهود) و ديگران‌ همين‌ راه‌ را انتخاب‌ کرده‌ و اساساً‌ مقوله‌ مهدويت‌ را چيزي‌ ساختگي‌ و جعلي‌ مي‌شمارند! 2. حمله‌ غير مستقيم، که‌ مهدويت‌ را انکار نمي‌کنند، اما واقعيتش‌ را به‌ شکلهاي‌ مختلف‌ تحريف‌ مي‌کنند و احياناً‌ ـ همچون‌ بابيت‌ و بهائيت‌ ـ با ادعاي‌ اينکه‌ مهدي‌ آمده‌ و رفته‌ است، موضوع‌ را «سالبه‌ به‌ انتفاء موضوع» ! جلوه‌ مي‌دهند!
همين‌طور است. و مي‌دانيد که‌ داستان‌ مُتَمَهديان‌ (مهديهاي‌ دروغين) در تاريخ‌ اسلام، داستاني‌ دراز است‌ و تعداد زيادي‌ از افراد، با ادعاي‌ مهدويت‌ در تاريخ‌ اسلام‌ ظاهر شده‌اند، اما پس‌ از چندي‌ تکاپوي‌ بي‌حاصل، زير آوار تاريخ‌ دفن‌ گرديده‌اند...
بهر حال‌ از آنچه‌ گذشت، نتيجه‌ مي‌گيريم‌ که‌ پيدايش‌ مسلکهايي‌ نظير بابيه، بهائيه‌ و قاديانيه‌ در قرن‌ نوزدهم‌ ـ قرن‌ نفوذ و سلطه‌ استکبار در جهان‌ اسلام‌ ـ را عمدتاً‌ بايستي‌ در ربط‌ با تلاش‌ استعمارگران‌ جهت‌ سلطه‌ بر مقدرات‌ کشورهاي‌ شرقي‌ و اسلامي‌ مورد بررسي‌ و کندوکاو قرار داد، که‌ البته، نقصها و نارضايتي‌هاي‌ موجود در جوامع‌ آن‌ روز اسلامي، در کمک‌ غير مستقيم‌ به‌ پيشبرد اين‌ جريانهاي‌ استعماري‌ بي‌تأثير نبوده‌ است...
پيشوايان‌ مسلک‌ بابيت‌ و بهائيت‌ (هر چند دين‌ اسلام‌ را از اساس، منسوخ‌ شمرده‌ و با اصول‌ و فروع‌ آن‌ مخالفند، اما به‌ نظر مي‌رسد که‌ بيشترين‌ هجمه‌ آنها، متوجه‌ اصل‌ «مهدويت» در اسلام‌ است‌ و برنامه‌ريزي‌ و سرمايه‌گذاري‌ اصلي‌شان، معطوف‌ به‌ بمباران‌ و انهدام‌ اين‌ اصل‌ اصيل‌ است، و احياناً‌ سوء استفاده‌ و استفاده‌ ابزاري‌ از آن. فکر مي‌کنيد علت‌ حمله‌ آنها به‌ اين‌ اصل‌ چيست‌ و اصولاً‌ جايگاه‌ اصل‌ مهدويت‌ در تفکر اسلامي‌ بويژه‌ شيعي‌ کجاست؟ اهميت‌ آن‌ چه‌ مقدار است‌ و اين‌ اصل، چه‌ نقش‌ و تأثيري‌ را در تاريخ‌ اسلام‌ داشته‌ و دارد؟
ببينيد خود اين‌ فرقه‌ها که، از عنوان‌ مهدويت، و درواقع‌ از اين‌ ظرفيت، سوء استفاده‌ کردند و آن‌ را به‌ صورت‌ کاذب‌ اشغال‌ نمودند. خوب، با توجه‌ به‌ اين‌ امر، اگر بپذيرند که‌ هنوز جايي‌ براي‌ انتظار حضرت‌ صاحب‌ عج‌ باقي‌ مانده‌ که، اين‌ امر، نفي‌ خودشان‌ است! چون‌ مي‌خواهند بگويند آن‌ شخصيتي‌ که‌ شما منتظرش‌ بوديد، آمده‌ است‌ و ديگر منتظر چه‌ايد؟! لذا طبيعي‌ است‌ که‌ با اصل‌ مهدويت‌ و انتظار ظهور مخالفت‌ کنند.
مي‌رسيم‌ به‌ استعمارگران‌ که‌ اين‌ فرقه‌ها را ساخته‌ و پرداخته‌اند. بايد ديد که‌ اآنها چرا به‌ اين‌ اصل‌ حمله‌ مي‌کنند و اساساً‌ چرا وقتي‌ که‌ قرار شد از يک‌ اصلي‌ براي‌ پيشبرد اهداف‌ و مطامعشان‌ سوء استفاده‌ کنند سراغ‌ اين‌ اصل‌ رفتند؟ پاسخ‌ اين‌ پرسش‌ نيز با اندکي‌ دقت‌ روشن‌ است: اعتقاد به‌ اصل‌ شورانگيز و اميدانگيز «مهدويت» ، درواقع، يک‌ دنيا بسيجي‌ ايجاد مي‌کند؛ شور و نشوري‌ که‌ اين‌ اصل‌ در دلها مي‌افکند، به‌ قيام‌ و تحرک‌ ملتها مي‌انجامد، يعني‌ همين‌ چيزي‌ که‌ در سراسر تاريخ‌ شيعه‌ مشهود است. اهل‌نظر مي‌دانند که‌ بخش‌ مهمي‌ از قيامهاي‌ تاريخ‌ اسلام، مربوط‌ به‌ شيعه‌ است، و شيعيان، از امامانشان دستور دارند، که‌ همواره‌ براي‌ نبرد در رکاب‌ حضرت‌ حجّت‌ سلام‌الله‌ عليه‌ آماده‌ باشند. باور مهدويت، و اميد و انتظار استقرار حاکميت‌ جهاني‌ عدل‌ در آخرالزمان‌ توسط‌ حضرت‌عج‌ و يارانش، آدمي‌ مي‌سازد که‌ نسبت‌ به‌ «وضع‌ موجود» ، معترض‌ بوده‌ و در طريق‌ تحقق‌ «وضع‌ مطلوب» نيز، پذيراي‌ جهاد و پيکار است. پيدا است‌ که‌ چنين‌ عقيده‌اي، خواب‌ استعمارگران‌ را برمي‌آشوبد و مانع‌ پيشروي‌ و سلطه‌ شان‌ مي‌شود. لذا به‌ انحاء گوناگون، مي‌کوشند اين‌ باور حياتبخش‌ را مسخ‌ يا نابود کنند.
جالب‌ است‌ بدانيد، در اوايل‌ پيروزي‌ انقلاب، صهيونيستها در فلسطين‌ اشغالي‌ کنفرانسي‌ گذاشتند و کارشناسان‌ استعماري‌ را گردآوردند تا پيرامون‌ ريشه‌هاي‌ پيدايش‌ و پايداري‌ انقلاب‌ اسلامي، و نسبت‌ اين‌ انقلاب‌ با آموزه‌هاي‌ تشيع، به‌ بحث‌ و کنکاش‌ بپردازند. آنها به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيدند که‌ دو عنصر «عاشورا» و «مهدويت» (عزاداري‌ سالار شهيدان‌ع‌ و انتظار فرج) عامل‌ پويايي‌ و پايداري‌ انقلاب‌ اسلامي‌ است!

نکته‌ بعدي‌ که‌ مي‌خواهيم‌ از محضرتان‌ استفاده‌ کنيم، پيوند بابيت‌ و بهائيت‌ با استعمار است. راجع‌ به‌ پيوند اين‌ فرقه‌ها با استعمار، نقش‌ آنها در بهم‌ زدن‌ «وحدت‌ ملي» ايران‌ و انحراف‌ جنبشهاي‌ ملي‌ و اسلامي‌ اين‌ ديار از راست‌ راه‌ اصيل‌ آن‌ توضيح‌ دهيد و بفرماييد که‌ نقش‌ اينها در جريانهاي‌ استعماري‌ مثل‌ کودتاي‌ سوم‌ اسفند را چگونه‌ ارزيابي‌ مي‌کنيد؟
وقتي‌ تاريخ‌ را ورق‌ مي‌زنيم‌ مي‌بينيم‌ که‌ حمايت‌ سفارتخانه‌هاي‌ روس‌ و انگليس‌ از اينها، آشکار و قابل رديابي‌ است. مثلاً‌ بابيها به‌ ناصرالدين‌شاه‌ در تجريش‌ سوء قصد کردند که‌ البته‌ نافرجام‌ ماند. مرتکبين‌ را گرفتند و معلوم‌ شد که‌ از فرقه‌ بابيه‌اند. چند تن‌ از سران‌ بابيه‌ (از جمله: حسينعلي‌ بهاء) را به‌ اتهام‌ همکاري‌ با آنها دستگير، و پس‌ از محاکمه‌ و زندان، کشتند. آن‌ وقت، از بينشان، تنها حسينعلي‌ بهاء به‌ قتل‌ نرسيد، که‌ علت‌ آن‌ هم، حمايت‌ جدي‌ و صريح‌ سفير روسيه‌ (پرنس‌ دالگوروکي) بود و جالب‌ است‌ بدانيم‌ که‌ بهاء، در بدو امر نيز به‌ خانه‌ منشي‌ سفير روس‌ در زرگنده‌ گريخت‌ که‌ فاميل‌ نزديکش‌ بود! اصلاً‌ چند تن‌ از بستگان‌ نزديک‌ او در سفارت‌ روس‌ کار مي‌کردند! بي‌جهت‌ نيست‌ که‌ همه‌ سران‌ دستگيرشده‌ را کشتند، اما جناب‌ ايشان‌ (با کمک‌ سفير) از زندان‌ رهايي‌ يافت‌ و «تحت‌ الحفظ» غلامان‌ سفارت، خاک‌ ايران‌ را به‌ سوي‌ بغداد ترک‌ گفت.

لوطي‌ نباخته!
دكتر ولايتي: آقاي اولمرت، نخست‌وزير اسرائيل مي‌گويد: ما به خاطر بهائيان، به ايران حمله نمي‌كنيم!
جالب است كه اين حرف را يك آدمي مي‌زند كه هم نزد مسلمانان «منفور» است و هم صهيونيست‌ها ـ ‌به علت شكست فضاحت‌بارش از حزب‌الله لبنان ـ او را «بي‌عرضه» مي‌دانند!
سران‌ بهائيت، جنگ‌ و جهاد را مطلقاً‌ نفي‌ مي‌کنند و مي‌گويند: ما در دنيا طرفدار «صلح‌ عمومي» و «وحدت‌ عالم‌ انساني» هستيم! ظاهراً‌ شعارهاي‌ جالبي‌ است، اما بايد ديد اين‌ صلح‌ و وحدت، قرار است‌ بين‌ چه‌ کساني، و آن‌ هم‌ با چه‌ راهکاري‌ و به‌ چه‌ قيمتي، انجام‌ گيرد؟! خوب، يک‌ کسي‌ که‌ به‌ سمت‌ شما تفنگ‌ گرفته‌ و در صدد استعمار و استثمار شما است، شما به‌ او مي‌گوييد ما با تو مي‌خواهيم‌ صلح‌ بکنيم! بعد هم‌ او به‌ حرفتان‌ اعتنا نمي‌کند و مي‌آيد به‌ ضرب‌ تفنگ، سرزمينتان‌ را اشغال‌ مي‌کند. تو هم‌ سالها است‌ که‌ از مرکز تشکيلات‌ جهانيت‌ (بيت‌ العدل) داري‌ اين‌ حرفها را مي‌زني‌ و اين‌ حرفها، اگر موجب‌ تحکيم‌ بنيان‌ استعمار و صهيونيسم‌ نشده‌ باشد، دست‌ کم‌ موجب‌ آزادي‌ حتي‌ يک‌ وجب‌ از اراضي‌ تحت‌ اشغال‌ هيچ‌ کشور اسلامي‌ نشده‌ است. نفي‌ عملي‌ جهاد و مبارزه‌ با کفار محارب‌ و بيگانگان‌ سلطه‌جوي، مطلب‌ بسيار مهمي‌ است‌ که‌ ماهيت‌ و مقصد اينها را برملا مي‌کند!
همکاري‌ آشکار و گسترده‌ بهائيان‌ با رژيم‌ فاسد و وابسته‌ پهلوي، نشانه‌ ديگري‌ از ماهيت‌ استعماري‌ اين‌ فرقه‌ است. يادمان‌ نرفته‌ که‌ اعضاي‌ اينها، بويژه‌ در زمان‌ شاه‌ مخلوع، با تلاش‌ سازمان‌ يافته‌ و حمايت‌ امريکا و اسرائيل، چگونه‌ درون‌ رژيم‌ نفوذ کردند و حتي‌ زمام‌ کابينه‌ (هويدا) و سکان‌ ساواک‌ (پرويز ثابتي) را در چنگ‌ گرفتند. پدر هويدا، عين‌الملک، در آستانه‌ طلوع‌ رضاخان، کنسول‌ ايران‌ در مناطق‌ حساس‌ خاورميانه‌ عربي‌ بود و در کودتاي‌ 1299، نقش‌ مرموزي‌ را در معرفي‌ رضاخان‌ براي‌ کودتا به‌ انگليسي‌ها ايفا کرد. خود هويدا هم‌ که‌ تکليفش‌ معلوم‌ است: حدود 14 سال‌ در قالب‌ «نخست‌وزير بله‌ قربان‌گوي» شاه، در جنايتها و خيانتهاي‌ وي‌ شريک‌ بود و بعد هم‌ که‌ در اثر انقلاب، محاکمه‌ و محکوم‌ به‌ اعدام‌ شد، محافل‌ اسنعماري‌ غرب‌ (نظير فراماسونري) درخواست‌ کردند که‌ بخشيده‌ شود.
اجازه‌ بدهيد آخرين‌ سؤ‌ال‌ را مطرح‌ کنم: به‌ نظر حضرت‌ عالي، تکليف‌ ملت‌ ايران، بلکه‌ جهان‌ اسلام‌ و بشريت، در مقابل‌ اين‌ فرقه‌ و مسلک، مخصوصاً‌ تشکيلات‌ مرموز آنها، چيست‌ و چه‌ موضعي‌ بايد اتخاذ کنند؟
خوشبختانه‌ زمينه‌ رشد اينها در سالهاي‌ اخير نسبت‌ به‌ قبل، کم‌ شده‌ و علتش‌ هم‌ آن‌ است‌ که‌ فضاي‌ فکري‌ حاکم‌ بر جهان‌ اسلام، ديگر فضاي‌ «سازش» و «تقليد» از فرنگ‌ نيست؛ فضاي‌ «خودباوري» و «ايستادگي» و «جهاد» فکري‌ و عملي‌ در برابر امپرياليسم‌ و صهيونيسم‌ است.
فوکوياما (صاحب‌ نظريه‌ مشهور «پايان‌ تاريخ» ) ظاهراً‌ در مقاله‌اي‌ که‌ اخيراً‌ نوشته‌ مي‌گويد: «اشتباه‌ ما در ارزيابي‌ کشورهاي‌ اسلامي‌ اين‌ بود که‌ غافل‌ بوديم‌ از اينکه‌ متفکرين‌ اسلامي‌ الان‌ دارند نسخه‌ بازگشت‌ به‌ ارزشهاي‌ اسلامي‌ را توصيه‌ مي‌کنند» ، و مي‌دانيد که‌ بازگشت‌ به‌ ارزشهاي‌ اسلامي‌ هم‌ مستلزم‌ جهاد و مبارزه‌ با مستکبران‌ است. با اين‌ حساب، حناي‌ امثال‌ فرقه‌ ضاله‌ ديگر رنگي‌ ندارد. چون‌ فضا طوري‌ است‌ که‌ اگر کسي‌ بخواهد ساز ديگري‌ بزند خلاف‌ جريان‌ آب‌ شنا کرده‌ است.
الان‌ ديگر در جوامع‌ اسلامي، عصر جذابيت‌ «ليبرال‌ دموکراسي» و سکولاريسم‌ و اين‌ گونه‌ ايدئولوژيها نيست‌ که‌ بهائيان‌ از آن‌ بهره‌ جسته‌ و خود را مثلاً‌ طرفدار صلح‌ جهاني‌ و حقوق‌ بشر و غيره‌ جا بزنند و عده‌اي‌ را بفريبند. حرفهايي‌ که‌ در جاي‌ خود، و به‌ معناي‌ درست‌ خود، صحيح‌ است، اما وقتي‌ امريکا و ديگر کانونهاي‌ استکباري‌ و اذنابشان‌ اين‌ شعارها را مطرح‌ مي‌کنند همه‌ مي‌فهمند که‌ يک‌ ابزار سياسي‌ براي‌ پيشبرد اهداف‌ سياسي‌ است‌ (ادامه‌ جنگ‌ سرد «دالس» ، و مصداق‌ «کلمه‌ حقٍ‌ يُرادُ‌ بِهَا الباطل» ). وگرنه‌ چرا (بر خلاف‌ اصول‌ دمکراسي) رسماً‌ در فرايند طبيعي‌ رشد مردم‌ سالاري‌ در ترکيه‌ و الجزاير و فلسطين‌ و عراق‌ و لبنان‌ ـ که‌ به‌ حاکميت‌ اسلام‌گرايان‌ و عناصر اصولگرا مي‌انجامد ـ اخلال‌ مي‌کنند و دولتهاي‌ بريده‌ از مردم‌ را به‌ زور اسلحه‌ و دلار بر آنان‌ تحميل‌ مي‌کنند (نمونه‌ لبنان) يا به‌ جاي‌ سپردن‌ کار به‌ دست‌ دولتهاي‌ برآمده‌ از اراده‌ ملت، اشغال‌ نظامي‌ کشور را ادامه‌ مي‌دهند (نمونه‌ عراق)؟!
تسليحات‌ مرگبار اتمي‌ در اسرائيل‌ را مي‌بينند و دم‌ بر نمي‌آورند بلکه‌ کمک‌ هم‌ مي‌کنند، ولي‌ عراق‌ را به‌ بهانه‌ تسليحات‌ کشتار جمعي‌ ـ که‌ هيچ‌ گاه‌ پيدا نشد! ـ به‌ خون‌ مي‌کشند و تأسيسات‌ هسته‌اي‌ صلح‌ آميز ايران‌ را بر نمي‌تابند. ظاهراً‌ حقوق‌ بشر خوب‌ است، اما نه‌ براي‌ امريکا و اسرائيل!
آري، الان‌ ديگر متفکرين‌ بزرگ‌ جهان‌ اسلام، بازگشت‌ به‌ ارزشهاي‌ اسلامي‌ را توصيه‌ مي‌کنند که‌ يکي‌ از مهمترين‌ آنها، مبارزه‌ براي‌ گرفتن‌ حق‌ و دفع‌ ظلم‌ و استکبار است. اين‌ امر، وجهه‌ همت‌ آنها بوده‌ و اصلاً‌ فضاي‌ عمومي‌ جهان‌ اسلام‌ چنين‌ است. به‌ اين‌ دليل، شما مي‌بينيد که‌ در لبنان‌ و فلسطين‌ و عراق‌ و ترکيه‌ و... ـ هر کجا که‌ بيداري‌ اسلام‌ نضجي‌ گرفته، عملاً‌ فضا براي‌ پذيرفتن‌ سيستمها و ايدئولوژيهاي‌ وارداتي‌ غربي‌ تنگ‌ شده‌ است.
بازگشت‌ به‌ ارزشهاي‌ اسلامي، بازگشت‌ به‌ پايداري‌ و مقاومت‌ در برابر بيگانه‌ است، و نفي‌ ديدگاهي‌ که‌ به‌ اشکال‌ گوناگون‌ (شبه‌ مذهبي‌ يا سکولار)، تسليم‌ و وادادگي‌ در برابر بيگانه‌ را توصيه‌ مي‌کند. لذا زمينه، چندان‌ مناسب‌ براي‌ تبليغ‌ بهائيت‌ و نظاير آن‌ نيست‌ و با گسترش‌ موج‌ بيداري‌ ملتها، وضع‌ از اين‌ هم‌ که‌ هست‌ برايشان‌ بدتر مي‌شود. ضمن‌ اينکه، حمايت‌ آشکار قدرتهاي‌ استکباري‌ از اين‌ فرقه، هرگونه‌ ترديد نسبت‌ به‌ وابستگي‌ آنها به‌ نظام‌ سلطه‌ را از ذهنها مي‌زدايد، و اين‌ نيز به‌ ضرر آنها است. يادم‌ هست‌ آقاي‌ ريگان، رئيس‌ جمهور اسبق‌ امريکا، در يکي‌ از اظهاراتش‌ از ما مي‌خواست‌ که‌ به‌ بهاييها آزادي‌ بدهيد...
که‌ با خروش‌ قاطع‌ و پاسخ‌ کوبنده‌ مرحوم‌ امام‌ خميني‌ روبرو شد که‌ فرمودند: اگر تا کنون‌ شک‌ داشتيم‌ در اينکه‌ سران‌ اين‌ فرقه، وابسته‌ به‌ امريکايند حالا ديگر شکمان‌ کاملاً‌ برطرف‌ شد! اخيراً‌ هم‌ مي‌دانيد، آن‌ گونه‌ که‌ در جرايد منتشر شد، جناب‌ اولمرت‌ (نخست‌ وزير اسرائيل) از اينها دفاع‌ کرد و با اين‌ کار، عملاً‌ بستگي‌ اينها را به‌ اسرائيل‌ ثابت‌ کرد...
البته‌ دفاع‌ که‌ چه‌ عرض‌ کنم؟! بيشتر، منّتي‌ سر اينها گذاشت‌ و گفت: ما به‌ خاطر بهائيان، به‌ ايران‌ حمله‌ نمي‌کنيم...
که‌ آن‌ هم‌ مصداق‌ ضرب‌المثل‌ مشهور است‌ که‌ فردوسي‌ مطرح‌ مي‌کند: «به‌ دشت، آهوي‌ ناگرفته‌ مبخش» ! در واقع، آهوي‌ ناگرفته‌ را به‌ اينها بخشيد!
جالب‌ هم‌ آن‌ است‌ که‌ اين‌ حرف‌ را يک‌ آدم‌ بي‌کفايت‌ و منفوري‌ مي‌زند! اگر اولمرت، فرض‌ کنيد در جنگ‌ با مسلمين‌ (لبنان)، يک‌ پيروزيي‌ به‌ دست‌ آورده‌ بود باز اين‌ حرف‌ او جا داشت. مثل‌ موشه‌ دايان. موشه‌ دايان‌ در جنگ‌ ژوئن‌ 1967 اعراب‌ و اسرائيل، وزير دفاع‌ بود و عملاً‌ نشان‌ داد که‌ دشمن‌ باقدرتي‌ براي‌ مسلمانان‌ است. (هرچند آنجا نيز اگر حمايت‌ امريکا و دول‌ غربي، و خيانت‌ برخي‌ از عناصر عرب، و اغفال‌ عبدالناصر و اينها نبود، نمي‌توانستند آن‌ فتح‌ را بکنند. نشانه‌اش‌ هم‌ جنگ‌ کانال‌ سوئز و نيز اکتبر 1973 بود که‌ براي صهيونيست‌ها پيروزي‌ را دربر نداشت. اما بهر حال، موشه‌ دايان‌ ظاهراً‌ جنگ‌ را برد و لذا اگر او، اين‌ منت‌ را سر بهائيان‌ مي‌گذاشت، مي‌گفتيم‌ هرچند خبيث‌ است، اما بالاخره‌ يک‌ جسارت‌ و توانايي‌اي‌ دارد. اما اين‌ جناب‌ اولمرت، هم‌ نزد مسلمانان‌ منفور است‌ و هم‌ به‌ اعتراف‌ خود صهيونيستها، بي‌عرضه‌ است، يعني‌ در بين‌ مردم‌ خودش‌ هم‌ محلي‌ از اعراب‌ ندارد! آن‌ وقت‌ چنين‌ آدم‌ بدنام‌ و آلوده‌اي‌ مي‌آيد از بهائيان‌ دفاع‌ مي‌کند! اگر آنها عقل‌ داشته‌ باشند بايد اعلام‌ بکنند: بابا، اولمرت‌ بيخودي‌ دارد اين‌ کار را مي‌کند، ما او را قبول‌ نداريم، چون‌ حمايت‌ چنين‌ کسي، کرِديت‌ (اعتبار) نيست، ضدّ‌ کرديت‌ است!
خيلي‌ ممنون‌ جناب‌ آقاي‌ دکتر، لطف‌ فرموديد.
من‌ هم‌ از شما متشکرم.