شنبه, 28 فروردين 1400
You are here:

انتخاب قالب

اطلاعات سایت

اعضا : 4734
محتوا : 302
بازدیدهای محتوا : 966728

اوقات شرعی



جستجو

Loading
ترویج بهائیت، به اسم مسیح (ع) PDF نامه الکترونیک
نوشته شده توسط امیر رحمانی   
سه شنبه ۲۰ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۱۵:۱۶
مي‌گفت مسيحي است و سرطان دارد، سرطان نداشت، بهائي بود و به اسم مسيح (ع) فرقه انحرافي بهائيت را ترويج مي‌كرد. * ايديم (idiom) را جالب دونست، خوشم آمد، ايمل و شماره‌ام را دادم كه برايم بفرستد. همان روز اس‌ام‌اس‌ها و زنگ‌هايش شروع شد.
* خيلي مهربان بود، زود‌به‌زود زنگ مي‌زد و حالم را مي‌پرسيد. بهش مي‌گفتم: مهرباني‌ات آدم را ياد مسيح مي‌اندازد.
* بعد يكي دو روز شروع كرد داستان زندگي‌اش را برايم گفتن: اينكه پدر و مادرش دارند مهاجرت مي‌كنند به آمريكا و او تنها مي‌شود، اينكه سرطان دارد و اينكه مسيحي است.
آخرین به روز رسانی در شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۰ ساعت ۱۸:۲۵
ادامه مطلب...
 
تشرف حاج ملا علي محمد كتابفروش در وادي السلام PDF نامه الکترونیک
نوشته شده توسط امیر رحمانی   
شنبه ۰۶ مهر ۱۳۸۷ ساعت ۱۶:۰۹
حاج ملا علي محمد كتابفروش ، كه تقوي و تقدس او بر اهل نجف پوشيده نيست ،فرمود: در زمانهاي گذشته به مرض تب لازم  مبتلا شدم كه مدتي به طول انجاميد.
در آخر،كار به جايي رسيد كه قواي من ضعيف شد و طبيب من ، كه سيدالفقهاء والمجتهدين آقاي حاج سيد علي شوشتري بود، - گرچه شغل ايشان طبابت نبود و غير از مرحوم شيخ انصاري (ره ) كس ديگري را مـعـالـجـه نـمي نمود - از من نااميد شد، ولي به خاطرتسلي خاطر من ، بعضي از داروها را به من مي داد تا وقتي كه از دست من راحت شود.
اتـفـاقـا روزي يكي از رفقا نزد من آمد و گفت : برخيز به وادي السلام برويم .
گفتم :مي بيني من قدرت بر حركت ندارم ، چطور مي توانم به وادي السلام بيايم ؟ اصـرار كـرد، تـا آن كـه مرا به همراه خود به وادي السلام برد.
ناگاه مردي در لباس عربهامقابلم ظـاهـر گـرديـد كه با مهابت و جلالت رو به من مي آمد وقتي به من رسيد، دستهاي خود را دراز نمود و فرمود: بگير.
مـن بـا ادب تـمـام دست او را گرفتم ديدم به قدر پشت ناخن نان بود.
آن را به من داد و ازنظرم غـايـب شد.
آخرین به روز رسانی در يكشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۰ ساعت ۱۵:۰۹
ادامه مطلب...
 
قضيه تكان دهنده آقا شيخ حسن كاظميني PDF نامه الکترونیک
نوشته شده توسط امیر رحمانی   
جمعه ۲۸ خرداد ۱۳۸۹ ساعت ۱۷:۲۲

جناب آقا شيخ حسن كاظميني فرمود: سال 1224، در كاظمين ، زياد طالب تشرف خدمت حضرت ولي عصر عجل اللّه تعالي فرجه الشريف بودم و به اندازه اي اين عشق و علاقه شديد شد كه از تحصيل باز ماندم و ناچاريك دكان عطاري و سمساري باز كردم .
روزهـاي جـمـعه بعد از غسل جمعه ، لباس احرام مي پوشيدم و شمشير حمايل مي كردم و مشغول ذكـر مـي شـدم .
(ايـن شـمـشـير هميشه بالاي دكان ايشان معلق بود) دراين روز خريد و فروش نمي كردم و منتظر ظهور امام زمان عجل اللّه تعالي فرجه الشريف بودم .
يكي از جمعه ها مشغول به ذكر بودم كه سه نفر سيد جلوي صورتم ظاهر و به در دكان تشريف فرما شدند.
دو نفر از آنها كامل مرد بودند و يكي جواني در حدود بيست وچهار ساله كه در وسط آن دو آقـا قرار داشت و فوق العاده صورت مباركشان نوراني بود.
بحدي جلب توجه مرا نمودند كه از ذكر باز ماندم و محو جمال ايشان شدم و آرزو مي كردم كه داخل دكان من بيايند.
آرام آرام با نهايت وقار آمدند تا به در دكان من رسيدند.

آخرین به روز رسانی در يكشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۰ ساعت ۱۴:۵۳
ادامه مطلب...
 
عقيده بهائيت در مورد خاتميت PDF نامه الکترونیک
نوشته شده توسط بهائیت   
دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸ ساعت ۱۴:۵۹

قرآن مي فرمايد: «ما کان محمد ابا احد من رجالکم و لکن رسول الله و خاتم النبييّن»(1) محمد پدر هيچيک از شما نيست، بلکه وي رسول خدا و خاتم پيامبران است.» بهائيان معتقدند:که اين آيه دلالت بر خاتميت پيامبر ندارد، چون واژه خاتم به معني انگشتري نيز آمده است و شايد در اين آيه نيز همين معني (انگشتري) منظور باشد. پاسخ اين است که خاتم به معناي وسيله ختم کردن و پايان دادن است.(2) و انگشتري هم از اين جهت خاتم ناميده شده که بوسيله آن، نامه و مانند آن را ختم و مهر مي کرده اند. در عصر نزول اسلام، مهر افراد، نگين انگشتر آنان بوده که با آن نامه ها را مهر مي کردند به نشانه اينکه پيام به پايان رسيده است. با توجه به اين نکته، مفاد آيه فوق اين است که با آمدن پيامبر اسلام، طومار نبوت و پيامبري مهر پايان خورده و پرونده نبوت بسته شده است.

آخرین به روز رسانی در دوشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۰ ساعت ۰۶:۵۸
ادامه مطلب...
 
تشرف جناب جعفر نعلبند اصفهاني PDF نامه الکترونیک
نوشته شده توسط امیر رحمانی   
دوشنبه ۰۱ مهر ۱۳۸۷ ساعت ۱۸:۳۴
آقاي حاج ميرزا محمد علي گلستانه اصفهاني (ره ) فرمودند: عموي من ، آقاسيد محمد علي (ره ) براي من نقل كردند: در زمـان مـا در اصـفهان شخصي به نام جعفر كه شغلش نعلبندي بود، بعضي حرفها رامي زد كه مـوجـب طـعـن و رد مـردم شـده بـود، مـثـل آن كه مي گفت : با طي الارض به كربلارفته ام .
يا مـي گفت : مردم را به صورتهاي مختلف ديده ام .
و يا خدمت حضرت صاحب الامر (ع ) رسيده ام .
او هم به خاطر حرفهاي مردم ، آن صحبتها را ترك نمود.
تـا آن كه روزي براي زيارت مقبره متبركه تخت فولاد مي رفتم .
در بين راه ديدم جعفرنعلبند هم به آن طرف مي رود.
نزديك او رفتم و گفتم : ميل داري در راه با هم باشيم ؟ گفت : اشكالي ندارد، با هم گفتگو مي كنيم و خستگي راه را هم نمي فهميم .
قدري با هم گفتگو كرديم ، تا آن كه پرسيدم : اين صحبتهايي كه مردم از تو نقل مي كنند، چيست ؟ آيا صحت دارد يا نه ؟ گفت : آقا از اين مطلب بگذريد.
اصرار كردم و گفتم : من كه بي غرضم ، مانعي ندارد بگويي .
گـفـت : آقـا مـن بيست و پنج بار از پول كسب خود، به كربلا مشرف شدم و در همه سفرها، براي زيارتي عرفه مي رفتم .
در سفر بيست و پنجم بين راه ، شخصي يزدي بامن رفيق شد.
چند منزل كه بـا هـم رفـتـيم ، مريض شد و كم كم مرض او شدت كرد، تا به منزلي كه ترسناك بود، رسيديم و به خاطر ترسناك بودن آن قسمت ، قافله را دو روزدر كاروانسرا نگه داشتند، تا آن كه قافله هاي ديگر بـرسـنـد و جـمـعيت زيادتر شود.
ازطرفي حال زائر يزدي هم خيلي سخت شد و مشرف به موت گرديد.

روز سوم كه قافله خواست حركت كند، من راجع به او متحير ماندم كه چطور او را بااين حال تنها بـگذارم و نزد خداي تعالي مسئول شوم ؟ از طرفي چطور اين جا بمانم واز زيارت عرفه كه بيست و چهار سال براي درك آن ، جديت داشته ام ، محروم شوم ؟ بـالاخـره بـعد از فكر بسيار، بنايم بر رفتن شد، لذا هنگام حركت قافله ، پيش او رفتم وگفتم : من مي روم و دعا مي كنم كه خداوند تو را هم شفا مرحمت فرمايد.
ايـن مطلب را كه شنيد، اشكش سرازير شد و گفت : من يك ساعت ديگر مي ميرم ، صبركن ، وقتي از دنـيا رفتم ، خورجين و اسباب و الاغ من مال تو باشد، فقط مرا با اين الاغ به كرمانشاه و از آن جا هم هر طوري كه راحت باشد، به كربلا برسان .
وقتي اين حرف را زد و گريه او را ديدم ، دلم به حالش سوخت و همان جا ماندم .
قافله رفت و مدت زماني كه گذشت ، آن زائر يزدي از دنيا رفت .
من هم او را بر الاغ بسته و حركت كردم .
وقتي از كاروانسرا بيرون آمدم ، ديدم از قافله هيچ اثري نيست ،جز آن كه گرد و غبار آنها از دور ديده مي شد.

تـا يـك فـرسـخ راه رفـتـم ، اما جنازه را هر طور بر الاغ مي بستم ، همين كه مقداري راه مي رفتم ، مي افتاد و هيچ قرار نمي گرفت .
با همه اينها به خاطر تنهايي ، ترس بر من غلبه كرد.
بالاخره ديدم ، نـمي توانم او را ببرم ، حالم خيلي پريشان شد.
همان جاايستادم و به جانب حضرت سيدالشهداء (ع ) توجه نمودم و با چشم گريان عرض كردم : آقا من با اين زائر شما چه كنم ؟ اگر او را در اين بيابان رها كنم ، نزد خدا و شمامسئول هستم .
اگر هم بخواهم او را بياورم ، توانايي ندارم .
نـاگهان ديدم ، چهار نفر سوار پيدا شدند و آن سواري كه بزرگ آنها بود، فرمود: جعفربا زائر ما چه مي كني ؟

عرض كردم : آقا چه كنم ، در كار او مانده ام ! آن سه نفر ديگر پياده شدند.
يك نفر آنها نيزه اي در دست داشت كه آن را در گودال آبي كه خشك شده بود فرو برد، آب جوشش كرد و گودال پر شد.
آن ميت را غسل دادند.
بزرگ آنان جلو ايستاد و با هم نماز ميت را خوانديم و بعد هم او را محكم بر الاغ بستند و ناپديد شدند.
مـن هم براه افتادم .
ناگاه ديدم ، از قافله اي كه پيش از ما حركت كرده بود، گذشتم و جلوافتادم .
كـمـي گـذشت ، ديدم به قافله اي كه پيش از آن قافله حركت كرده بود، رسيدم .
وبعد هم طولي نكشيد كه ديدم به پل نزديك كربلا رسيده ام .
در تعجب و حيرت بودم كه اين چه جريان و حكايتي است ! ميت را بردم و در وادي ايمن دفن كردم .
قـافله ما تقريبا بعد از بيست روز رسيد.
هر كدام از اهل قافله مي پرسيد: تو كي وچگونه آمدي ! من قضيه را براي بعضي به اجمال و براي بعضي مشروحا مي گفتم وآنها هم تعجب مي كردند.
تا آن كه روز عرفه شد و به حرم مطهر مشرف شدم ، ولي با كمال تعجب ديدم كه مردم را به صورت حـيـوانات مختلف مي بينم ، از قبيل : گرگ ، خوك ، ميمون و غيره و جمعي را هم به صورت انسان مي ديدم !

از شـدت وحشت برگشتم و مجددا قبل از ظهر مشرف شدم .
باز مردم را به همان حالت مي ديدم .
برگشتم و بعد از ظهر رفتم ، ولي مردم را همان طور مشاهده كردم ! روز بـعـد كـه رفتم ، ديدم همه به صورت انسان مي باشند.
تا آن كه بعد از اين سفر، چندسفر ديگر مـشرف شدم ، باز روز عرفه مردم را به صورت حيوانات مختلف مي ديدم ودر غير آن روز، به همان صورت انسان مي ديدم .
به همين جهت ، تصميم گرفتم كه ديگر براي زيارتي عرفه مشرف نشوم .
چون اين وقايع را براي مردم نقل مي كردم ، بدگويي مي كردند و مي گفتند: براي يك سفر زيارت ، چه ادعاهايي مي كند.
لـذا من ، نقل اين قضايا را به كلي ترك كردم ، تا آن كه شبي با خانواده ام مشغول غذاخوردن بوديم .
صـداي در بـلند شد، وقتي در را باز كردم ، ديدم شخصي مي فرمايد:حضرت صاحب الامر (ع ) تو را خواسته اند.
بـه هـمـراه ايشان رفتم ، تا به مسجد جمعه رسيدم .
ديدم آن حضرت (ع ) در محلي كه منبر بسيار بلندي در آن بود، بالاي منبر تشريف دارند و آن جا هم مملو از جمعيت است .
آنها عمامه داشتند و لباسشان مثل لباس شوشتري ها بود.
به فكر افتادم كه دربين اين جمعيت ، چطور مي توانم خدمت ايشان برسم ، اما حضرت به من توجه فرمودند و صدا زدند: جعفر بيا.
من رفتم و تا مقابل منبر رسيدم .
فرمودند: چرا براي مردم آنچه را كه در راه كربلا ديده اي نقل نمي كني ؟ عرض كردم : آقا من نقل مي كردم ، از بس مردم بدگويي كردند، ديگر ترك نمودم .
حضرت فرمودند: تو كاري به حرف مردم نداشته باش ، آنچه را كه ديده اي نقل كن تامردم بفهمند ما چه نظر مرحمت و لطفي با زائر جدمان حضرت سيدالشهداء (ع )داريم
كمال الدين ج 2، ص 80، س 16