دوشنبه, 29 آبان 1396
You are here:

انتخاب قالب

اطلاعات سایت

اعضا : 4637
محتوا : 302
بازدیدهای محتوا : 695150

اوقات شرعی



جستجو

Loading
حکايت من و بچه هاي محل PDF نامه الکترونیک
نوشته شده توسط امیر رحمانی   
شنبه ۱۶ مرداد ۱۳۸۹ ساعت ۰۵:۴۳
دو هفته ای به نیمه شعبان مانده بود که برای نماز مغرب و عشا به مسجد محل رفتم. بعد از نماز یکی از دوستانم پیشم آمد و به من گفت:((ما یک گروه یازده نفره برای جشن نیمه ی شعبان تشکیل داده ایم و برای خرید لوازم مورد نیاز هم مقداری پول از افراد محل و تعدادی خیّر دریافت کرده ایم. حال یک نفر را لازم داریم تا بدون هیچ چشم داشتی به ما اضافه شود.)) من هم از خدا خواسته قبول کردم و گفتم:((این چه حرفی است.اگر توقعی هم داشته باشم از خدا و خودآقا است نه تو خلق خدا.)) بلاخره برای ساعت 11 شب قرار گذاشتیم.

سر ساعت مقرر دوازده نفری به انباری چراغ ها و ریسه های مسجد رفتیم.آنقدر شلوغ بود که شتر با بارش در آنجا گم می شد. دو ساعتی طول کشید تا آنجا را مرتب کردیم. سپس طبق برنامه تقسیم کار نمودیم و با نظم عجیبی شروع به بستن ریسه ها کردیم. کار ریسه ها ساعت 3 تمام شد. سپس به خیابان رفتیم و کار نصب ریسه ها در عرض خیابان را شروع کردیم. کار بسیار طاقت فرسایی بود.بالابرکه نداشیم هیچ،نردبانمان هم کوتاه بود و کلی طول می کشید تا یک ریسه بسته شود. خلاصه پنج تایی ریسه بسته بودیم که از گلدسته های مسجد اذان صبح پخش شد.ما هم کار را تعطیل کردیم و نمازصبح را به جماعت خواندیم.بعد نماز متوجه شدیم که دیگر نمی شود کار کرد چون مزاحم رفت و آمد ماشین ها می شویم و خدا را خوش نمی آید. پس از هم خدا حافظی کردیم و هر کدام به خانه رفتیم.من هم که اولین شبی بود که تا صبح بیدار مانده بودم و عادت نداشتم تا 4 بعد از ظهر خوابیدم.

از آن شب به بعد کار را با جدیت ادامه دادیم و توانستم 3روز مانده به جشن کار چراغ ها را تمام کنیم.سپس کار تزئین داخل مسجد را شروع کردیم و بلاخره کا را به کلی تمام کردیم.خدا را شکر جشن بسیار خوب برگزار شد و همه از کار ما راضی بودند.

حل که فکر می کنم می بینم یک نیرویی بسیار عجیب مارا شب ها بیدار نگاه داشته و به ما توفیق ونیروی انجام کار داده است و این نیرو تنها عشق به آفتاب پشت ابر آقا امام زمان است.

نویسنده : حسین نادی

اسم مستعار: (یامی
آخرین به روز رسانی در دوشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۹ ساعت ۱۹:۲۹