شنبه, 09 مهر 1401
You are here:

انتخاب قالب

اطلاعات سایت

اعضا : 5063
محتوا : 302
بازدیدهای محتوا : 1071323

اوقات شرعی



جستجو

Loading
تشرف علي بن مهزيار اهوازي PDF نامه الکترونیک
نوشته شده توسط امیر رحمانی   
شنبه ۰۶ مهر ۱۳۸۷ ساعت ۱۳:۱۴
جناب علي بن مهزيار فرمود: بيست بار با قصد اين كه شايد به خدمت حضرت صاحب الامر (ع ) برسم ، به حج مشرف شدم ، اما در هـيـچ كـدام از سفرها موفق نشدم .
تا آن كه شبي در رختخواب خودخوابيده بودم ، ناگاه صدايي شنيدم كه كسي مي گفت : اي پسر مهزيار، امسال به حج برو كه امام خود را خواهي ديد.
شادان از خواب بيدار شدم و بقيه شب را به عبادت سپري كردم .
صـبـحـگاهان ، چند نفر رفيق راه پيدا كردم ، و به اتفاق ايشان مهياي سفر شدم و پس ازچندي به قـصـد حـج براه افتاديم .
در مسير خود وارد كوفه شديم .
جستجوي زيادي براي يافتن گمشده ام نـمـودم ، امـا خـبـري نـشـد، لذا با جمع دوستان به عزم انجام حج خارج شديم و خود را به مدينه رسـانـديـم .
چـنـد روزي در مدينه بوديم .
باز من از حال صاحب الزمان (ع ) جويا شدم ، ولي مانند گـذشـتـه ، خـبـري نيافتم و چشمم به جمال آن بزرگوار منور نگرديد.
مغموم و محزون شدم و تـرسـيـدم كـه آرزوي ديـدار آن حـضـرت بـه دلم بماند.
با همين حال به سوي مكه خارج شده و جستجوي بسياري كردم ، اماآن جا هم اثري به دست نيامد.
حج و عمره ام را ظرف يك هفته انجام دادم و تمام اوقات در پي ديدن مولايم بودم .
روزي مـتـفـكـرانـه در مسجد نشسته بودم .
ناگاه در كعبه گشوده شد.
مردي لاغر كه با دوبرد (لباسي است ) محرم بود، خارج گرديد و نشست .
دل من با ديدن او آرام شد.
به نزدش رفتم .
ايشان براي احترام من ، برخاست .
مرتبه ديگر او را در طواف ديدم .
گفت : اهل كجايي ؟ گفتم : اهل عراق .
گفت : كدام عراق ((26))
؟ گفتم : اهواز.
گفت : ابن خصيب را مي شناسي ؟ گفتم : آري .
گـفـت : خدا او را رحمت كند، چقدر شبهايش را به تهجد و عبادت مي گذرانيد وعطايش زياد و اشك چشم او فراوان بود.
بعد گفت : ابن مهزيار را مي شناسي ؟ گفتم :آري ، ابن مهزيار منم .
گفت : حياك اللّه بالسلام يا اباالحسن (خداي تعالي تو را حفظ كند).
سپس با من مصافحه و معانقه نمود و فرمود: يا اباالحسن ، كجاست آن امانتي كه ميان تو و حضرت ابومحمد (امام حسن عسكري (ع )) بود؟ گفتم : موجود است و دست به جيب خود برده ، انگشتري كه بر آن دو نام مقدس محمد و علي (ع ) نـقش شده بود، بيرون آوردم .
همين كه آن را خواند، آن قدر گريه كرد كه لباس احرامش از اشك چشمش تر شد و گفت : خدا تو را رحمت كند ياابامحمد، زيرا كه بهترين امت بودي .
پروردگارت تو را به امامت شرف داده و تاج علم و معرفت بر سرت نهاده بود.
ما هم به سوي تو خواهيم آمد.
بعد از آن به من گفت : چه را مي خواهي و در طلب چه كسي هستي ، يا اباالحسن ؟ گفتم : امام محجوب از عالم را.
گفت : او محجوب از شما نيست ، لكن اعمال بد شما او را پوشانيده است .
برخيز به منزل خود برو و آمـاده باش .
وقتي كه ستاره جوزا غروب و ستاره هاي آسمان درخشان شد، آن جا من در انتظار تو، ميان ركن و مقام ايستاده ام .
ابـن مـهـزيـار مـي گـويد: با اين سخن روحم آرام شد و يقين كردم كه خداي تعالي به من تفضل فـرمـوده است ، لذا به منزل رفته و منتظر وعده ملاقات بودم ، تا آن كه وقت معين رسيد.
از منزل خارج و بر حيوان خود سوار شدم ، ناگاه متوجه شدم آن شخص مراصدا مي زند: يا اباالحسن بيا.
به طرف او رفتم .
سلام كرد و گفت : اي برادر، روانه شو.
و خودش براه افتاد.
در مسير، گاهي بيابان راطي مي كرد و گـاه از كـوه بالا مي رفت .
بالاخره به كوه طائف رسيديم .
در آن جا گفت : يااباالحسن ، پياده شو نماز شب بخوانيم .
پياده شديم و نماز شب و بعد هم نماز صبح راخوانديم .
بـاز گفت : روانه شو اي برادر.
دوباره سوار شديم و راههاي پست و بلندي را طي نموديم ، تا آن كه بـه گـردنـه اي رسـيـديـم .
از گردنه بالا رفتيم ، در آن طرف ، بياباني پهناورديده مي شد.
چشم گشودم و خيمه اي از مو ديدم كه غرق نور است و نور آن تلالويي داشت .
آن مرد به من گفت : نگاه كن .
چه مي بيني ؟ گفتم : خيمه اي از مو كه نورش تمام آسمان و صحرا را روشن كرده است .
گفت : منتهاي تمام آرزوها در آن خيمه است .
چشم تو روشن باد.
وقـتـي از گردنه خارج شديم ، گفت : پياده شو كه اين جا هر چموشي رام مي شود.
ازمركب پياده شديم .
گفت : مهار حيوان را رها كن .
گفتم : آن را به چه كسي بسپارم ؟ گفت : اين جا حرمي است كه داخل آن نمي شود، جز ولي خدا.
مهار حيوان را رها كرديم و روانه شديم ، تا نزديك خيمه نوراني رسيديم .
گفت :توقف كن ، تا اجازه بگيرم .
داخل شد و بعد از زماني كوتاه بيرون آمد و گفت : خوشا به حالت كه به تو اجازه دادند.
وارد خـيـمـه شـدم .
ديـدم اربـاب عـالم هستي ، محبوب عالميان ، مولاي عزيزم ،حضرت بقية اللّه الاعـظـم ، امام زمان مهربانم روي نمدي نشسته اند ((27))نطع سرخي برروي نمد قرار داشت ، و آن حضرت بر بالشي از پوست تكيه كرده بودند. سلام كردم .
بـهـتـر از سـلام من ، جواب دادند.
در آن جا چهره اي مشاهده كردم مثل ماه شب چهارده ،پيشاني گـشـاده با ابروهاي باريك كشيده و به يكديگر رسيده .
چشمهايش سياه وگشاده ، بيني كشيده ، گونه هاي هموار و برنيامده ، در نهايت حسن و جمال .
بر گونه راستش خالي بود مانند قطره اي از مشك كه بر صفحه اي از نقره افتاده باشد.
موي عنبربوي سياهي داشت ، كه تا نزديك نرمه گوش آويـخـتـه و از پـيشاني نوراني اش نوري ساطع بود مانند ستاره درخشان ، نه قدي بسيار بلند و نه كوتاه ، اما كمي متمايل به بلندي ، داشت .
آن حضرت روحي فداه را با نهايت سكينه و وقار و حياء و حسن و جمال ، زيارت كردم ،ايشان احوال يـكايك شيعيان را از من پرسيدند.
عرض كردم : آنها در دولت بني عباس در نهايت مشقت و ذلت و خواري زندگي مي كنند.
فـرمـود: ان شـاءاللّه روزي خـواهد آمد كه شما مالك بني عباس شويد و ايشان در دست شما ذليل گـردنـد.
بـعد فرمودند: پدرم از من عهد گرفته كه جز، در جاهايي كه مخفي ترو دورتر از چشم مـردم اسـت ، سـكـونـت نكنم ، به خاطر اين كه از اذيت و آزار گمراهان در امان باشم تا زماني كه خداي تعالي اجازه ظهور بفرمايد.
و به من فرموده است : فرزندم ، خدا در شهرها و دسته هاي مختلف مخلوقاتش هميشه حجتي قرار داده است تا مردم از او پـيـروي كنند و حجت بر خلق تمام شود.
فرزندم ، تو كسي هستي كه خداي تعالي او را براي اظهار حـق و مـحـو بـاطل و از بين بردن دشمنان دين و خاموش كردن چراغ گمراهان ، ذخيره و آماده كـرده است .
پس در مكانهاي پنهان زمين ، زندگي كن و از شهرهاي ظالمين فاصله بگير و از اين پـنـهان بودن وحشتي نداشته باش ، زيراكه دلهاي اهل طاعت ، به تو مايل است ، مثل مرغاني كه به سـوي آشـيـانـه پـرواز مـي كنند واين دسته كساني هستند كه به ظاهر در دست مخالفان خوار و ذليل اند، ولي در نزدخداي تعالي گرامي و عزيز هستند.
ايـنـان اهـل قـنـاعـت و متمسك به اهل بيت عصمت و طهارت (ع ) و تابع ايشان دراحكام دين و شـريـعـت مـي بـاشـند.
با دشمنان طبق دليل و مدرك بحث مي كنند و حجتهاو خاصان درگاه خـدايند، يعني در صبر و تحمل اذيت از مخالفان مذهب و ملت چنان هستند كه خداي تعالي ، آنان را نمونه صبر و استقامت قرار داده است و همه اين سختيها را تحمل مي كنند.
فرزندم ، بر تمامي مصايب و مشكلات صبر كن ، تا آن كه خداي تعالي وسايل دولت تو را مهيا كند و پـرچـمـهاي زرد و سفيد را بين حطيم ((28))
و زمزم بر سرت به اهتزاردرآورد و فوج فوج از اهل اخـلاص و تـقـوي نـزد حـجرالاسود به سوي تو آيند و بيعت نمايند.
ايشان كساني هستند كه پاك طينتند و به همين جهت قلبهاي مستعدي براي قبول دين دارند و براي رفع فتنه هاي گمراهان بـازوي قـوي دارنـد.
آن زمان است كه باغهاي ملت و دين بارور گردد و صبح حق درخشان شود.
خـداونـد بـه وسيله تو ظلم وطغيان را از روي زمين بر مي اندازد و امن و امان را در سراسر جهان ظـاهـر مي نمايد.
احكام دين در جاي خود پياده مي شوند و باران فتح و ظفر زمينهاي ملت را سبز وخرم مي سازد.
بعد فرمودند: آنچه را در اين مجلس ديدي بايد پنهان كني و به غير اهل صدق و وفا وامانت اظهار نداري .
ابـن مهزيار مي گويد: چند روزي در خدمت آن بزرگوار ماندم و مسائل و مشكلات خود را سؤال نمودم .
آنگاه مرخص شدم تا به سوي اهل و خانواده خود برگردم .
در وقـت وداع ، بيش از پنجاه هزار درهمي كه با خود داشتم ، به عنوان هديه خدمت حضرت تقديم نموده و اصرار كردم كه ايشان قبول نمايند.
مـولاي مـهـربـان تـبـسـم نموده و فرمودند: اين مبلغ را كه مربوط به ما است در مسيربرگشت استفاده كن و به طرف اهل و عيال خود برگرد، چون راه دوري در پيش داري .
بعد هم آن حضرت بـراي مـن دعـاي بـسـياري فرمودند.
پس از آن خداحافظي كردم و به طرف شهر و ديار خود باز گشتم


- عراق در اصطلاح گذشتگان به دو جا گفته مي شده : اول ، عراق عرب ، يعني همين كشوري كـه مـعـروف اسـت . دوم ،عـراق عـجـم كـه بـه بخشهائي از مركز ايران ، يعني محدوده اي شامل كرمانشاهان ، همدان ، ملاير، اراك ، گلپايگان واصفهان گفته مي شده است .
- چرمي كه به عنوان زيرانداز استفاده مي شده است .
- حطيم : محلي در مسجدالحرام كنار خانه كعبه است .
كمال الدين ج 2، ص 119، س 33
آخرین به روز رسانی در شنبه ۰۶ مهر ۱۳۸۷ ساعت ۱۳:۱۷
 
معجزات امام زمان(ع)-3 PDF نامه الکترونیک
نوشته شده توسط آيت‌الله سيدهاشم حسيني بحراني   
يكشنبه ۲۳ فروردين ۱۳۸۸ ساعت ۱۱:۲۵
برآمدن آرزوي زيارت
حضرت محمد بن احمد مي‏گويد: بيست و چند بار، حج به جاي آوردم. و هر بار، خود را به پردة كعبه مي‏آويختم و به حطيم و حجرالأسود و مقام ابراهيم مي‏رفتم و دائماً مشغول دعا مي‏گشتم، و بيشترين دعايم، زيارت مولايم حضرت صاحب‏الزّمان(ع) بود. در يكي از سال‏ها كه براي خريد مايحتاج، در مكه مانده‏بودم، جواني همراه من بود كه همراه خود پنبة رنگ‏ شده داشت. بهاي آنها را به وي پرداختم و پنبه‏ها را از دستش گرفتم، ولي آن جوان شروع به چانه‏زني كرد، در حالي كه من به انتظار ايستاده بودم. ناگاه كسي ردايم را كشيد و صورتم را به سويش برگرداندم؛ مردي با هيبت را ديدم كه از تماشايش ترسيدم. به من گفت: آيا آن را نمي‏فروشي؟ و من نتوانستم كه جواب منفي بدهم و از چشمم نهان شد و ديگر چشمم وي را نديد. و گمان بردم كه مولايم بوده باشند. روزي از روزها، در باب «صفا» نماز مي‏گزاردم، و به سجده رفته، چانه‏ام را بر سينه‏ام گذارده بودم كه فردي مرا با پاي خويش تكان داد و به من گفت: سرت را از سينه‏ات بردار. پس همين‏كه چشم گشودم، همان مردي را ديدم كه از فروش پنبه‏ها سؤال كرده بود و هيبتش سبب شد كه چشمم تار شود و از ديدگانم نهان گردد. با همان اميد و يقين برخاستم و مدتي در حج، در آن موقف، دائماً دعا مي‏كردم. و در آخرين سال، به همراه يمان بن فتح و محمد بن قاسم علوي و علان كليني، در پشت كعبه نشسته بوديم و گفت و گو مي‏كرديم كه...
آخرین به روز رسانی در شنبه ۲۴ دی ۱۳۹۰ ساعت ۰۸:۰۹
ادامه مطلب...
 
سایت های مهدویت PDF نامه الکترونیک
نوشته شده توسط امیر رحمانی   
يكشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۱۳:۲۵


ttp://vahidbolandiroshan.blogfa.com

 

http://www.akharozaman.ir

 

http://hejabvahid.blogfa.com

 

http://ostadshojai.blogfa.com

 

http://azmaishi.blogfa.com

 

http://azizinasim.blogfa.com

 

آخرین به روز رسانی در يكشنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۱۸:۵۹
ادامه مطلب...
 
بشارت به ظهور! PDF نامه الکترونیک
نوشته شده توسط امیر رحمانی   
جمعه ۰۳ مهر ۱۳۸۸ ساعت ۰۹:۰۱
ادامه مطلب...
 
بيانات مقام معظم رهبری در چهارمين نشست «انديشه‌هاى راهبردى»‌ با موضوع آزادی PDF نامه الکترونیک
نوشته شده توسط امیر رحمانی   
شنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۱ ساعت ۰۳:۱۹
بسم‌اللّه‌الرّحمن‌الرّحيم‌
اولاً خيلى خوشحالم و حقيقتاً خيلى متشكرم از يكايك حضار، بخصوص برادران و خواهرانى كه زحمت كشيده بودند، تحقيق كردند، مقاله تنظيم كردند، بعد كوشش كردند آن مقاله را خلاصه كردند - پيدا بود ديگر، مقاله‌ها كاملاً خلاصه شده بود - كه بايد خدا به ما توفيق بدهد، بتوانيم اصل مقاله‌ها را كه حالا چاپ كردند، در اختيار گذاشتند، وقت كنيم و ان‌شاءاللّه ببينيم. حالا بنده كه اقبال اين وقت پيدا كردن را بعيد است داشته باشم، اما دوستان خوب است به اصل مقالات مراجعه كنند و تأمل كنند؛ چون ما با اين مقوله كار داريم. همچنين از مجرى محترم و عزيزمان آقاى دكتر واعظزاده كه طبق معمول با سخنان كوتاه، مطالب زيادى را بيان ميكنند و با تظاهر كم، عقبه‌ى وسيعى از كار را با خودشان اين طرف و آن طرف ميكشانند، تشكر ميكنم. واقعاً ايشان و همكارانشان خيلى زحمت ميكشند؛ ميدانم.
لازم است يك تشكر ويژه هم از همه‌ى دست‌اندركاران بكنيم. خب، اين روزها مشاهده ميكنيد به تبع اين گلاويز شدن‌هائى كه استكبار جهانى و در واقع دشمن درجه‌ى يك آزادى، با كشور ما و با جمهورى اسلامى پيدا كرده - سر همين قضاياى اقتصادى و آثار آن بر عملكرد مجموعه‌ى حكومت و در زندگى مردم - طبعاً يك دغدغه‌ى عمومى در فضاى سياسى كشور وجود دارد؛ يعنى هيچكداممان فارغ از اين فكر نيستيم؛ در عين حال اين كار اصلى و اساسى و بلندمدت، دچار وقفه و تعطيل نشد؛ يعنى تقريباً به طور دقيق، طبق همان برنامه‌ريزى‌اى كه كرده بودند، اين اجلاس در زمان خود تحقق پيدا كرد. اين، بنده را، هم خوشحال ميكند، هم متشكر ميكند از همه‌ى دست‌اندركاران.
جمهورى اسلامى از برگزارى جلسات نشستهاى انديشه‌هاى راهبردى چند هدف عمده دارد، كه اين هدفها را ما نميخواهيم فراموش كنيم و از جلوى چشممان خارج كنيم.
آخرین به روز رسانی در شنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۱ ساعت ۰۳:۲۶
ادامه مطلب...