جمعه, 17 ارديبهشت 1400
You are here:

انتخاب قالب

اطلاعات سایت

اعضا : 4747
محتوا : 302
بازدیدهای محتوا : 983816

اوقات شرعی



جستجو

Loading
تشرف صديق الذاكرين تهراني PDF
آقاي ميرزا هادي بجستاني سلمه اللّه ، به نقل از مؤمن متقي ، صديق الذاكرين تهراني ، كه به فرموده مـيـرزا هـادي ، چـنـد سـال است كه مجاور سيدالشهداء (ع ) است و كمال رفاقت را با من دارد، و هميشه بعد از نماز جماعت من در جوار آن حضرت ، با حال خوشي ذكر مصيبت مي كند و در همه جا اهم حوائج او فرج حضرت ولي عصر عجل اللّه تعالي فرجه الشريف است ، گفت : تقريبا بيست سال پيش مي شود، به كربلا مشرف شدم .
مركب من قاطري راهوار وملك خودم بود.
مبالغي نقدينه طلا در همياني به كمر بسته و خورجين و اسباب لازم همراهم بود.
در هر منزلي كه قافله توقف مي كرد، شبانه ذكر مصيبت مي كردم ، لذاوضعم خوب بود.
در آخرين منزل بين راه ، كه مـسـيـب است ، قافله سحرگاه حركت كرد و ما هم براه افتاديم .
در بين راه عربي اسب سوار با من رفـيق شد.
مشغول صحبت شديم و از قافله جلو افتاديم .
بعد از ساعتي ، آن مرد عرب گفت : اينك دزدها قصد مارا دارند.
اين راگفت و اسب را دوانيد.
مـن قدري با او همراهي كردم ، ولي به او نرسيدم و همان جا ماندم .
دزدها رسيدند وفورا مرا هدف نـيـزه و گـرز و خـنجر خود قرار دادند.
بر زمين افتادم و از هوش رفتم .
بعد از مدتي كه به هوش آمـدم ، شـنـيـدم كـه درباره تقسيم پولها نزاع مي كردند.
وقتي ازمن حركتي ديدند و دانستند كه زنده ام ، يكي فرياد زد: اذبحوه (سرش را از بدن جداكنيد).
يك باره متوجه من شدند و خنجر را بر گـلـوي خـود ديـدم و مـرگ را مـشاهده نمودم .
در همان حال ياس و انقطاع ، توجه قلبي به ولي كـارخـانه الهي ، يعني ناموس عصر عجل اللّه تعالي فرجه الشريف ، جسته و فقط با ارتباط روحي ، نه زباني از آن حضرت كمك خواستم .
فورا در كمتر از چشم بهم زدني ، ديدم نور است كه از زمين به آسـمـان بـالا مـي رود و دور آن قطعه زمين مثل كوه طور محل تجلي حضرت نورالانوارگرديده اسـت .
صداي دلرباي آن معشوق ماسوي بلند شد كه مي فرمود: برخيز.
با آن كه سر و پيكرم مجروح بود و مشرف به موت بودم و خون از جراحاتم جاري بود، بركت فرمايش آن جان جهانيان و زندگي بخش ارواح اهل ايمان ، حيات تازه در جسم وجان من دميد و از بستر مرگ برخاستم .
آن حضرت فرمود: اين است قبر جد بزرگوارم ، روانه شو.
نـگـاه كـردم ، ديدم چراغهاي گلدسته ها و گنبد مطهر پيداست و هيچ اثري از اعراب واسباب و اثـاثـيه ام نيافتم و همه ناراحتي ها را فراموش كرده ، راحت راه را طي مي كردم .
تا آن كه خود را در كـوچـه بـاغهاي كربلا ديدم ، در حالي كه هوا روشن شده بود گفتم :براي نماز به كربلا نمي رسم .
هـمين جا تيمم كرده ، نماز مي خوانم .
چون نشستم وتيمم كردم ، احساس ضعف و درد نموده ، دو ركـعت نماز رابه طور نشسته و به هزارزحمت خواندم و همان جا از هوش رفتم و چشم باز نكردم مگر در خانه مرحوم آقاشيخ حسين فرزند حجة الاسلام مازندراني (ره ).
معلوم شد گاريهايي كه از كاظمين و بغداد وارد كربلا مي شوند، مرا با خود حمل نموده و به خانه شـيـخ آورده انـد.
وقـتـي شيخ مرا زنده ديد، گفت : غم مخور، شهداء كربلاهفتاد و سه نفر شدند (يعني تو يكي از ايشاني ).
چـنـد مـاهـي زخـمها رامعالجه كردم تا از بركت نفس مبارك حضرت صاحب الزمان روحي فداه سلامتي و عافيت يافتم
كمال الدين ج 1، ص 104، س 8
 
خاطرات حسين فلا‌ح؛ يک نجات‌يافته از بهائیت PDF

حجت مسلماني من
مسلمان شدن من چند دليل داشت، اول اين که بسياري از دوستان من مسلمان بودند من هم دوست داشتم مثل آنها آزاد باشم. نه اين که در چنبره و حصار تشکيلات بهائيت باشم. در دوران انقلاب من حدودا يازده، دوازده ساله بودم بعد از آن هم که جنگ پيش آمد مسلمانان را مي‌ديدم که چطور خالصانه به دين، ملت و وطن خود عشق مي‌ورزند. من هم دوست داشتم مثل آنها باشم، دوم اين که سوالات زيادي در ذهنم نسبت به بهائيت وجود داشت، افکار و عقايد مسلمانان با عقايد ما خيلي فرق داشت. رفتار مسلمان‌ها خيلي بهتر و آزادانه‌تر از ما بود. گرچه طبق تعاليم فرقه‌اي،ما خود را برتر از آنها مي‌دانستيم. با اين وجود سوالاتي برايم پيش مي‌آمد! لذا از مسوولانمان يعني همان کساني که جزء محفل (خادمين) بودند، مي‌پرسيدم. عکس‌العمل آنها در مقابل سوالات جزيي من تند و پرخاشگرانه بود.... همين سوالات مرا بيشتر تشويق مي‌کرد که تحقيقات خود را دنبال کنم و عاقبت به همراه همسر سابقم پس از تحقيقات و مطالعات زياد، پي به بطالت و ساختگي بودن بهائيت برديم و مسلمان شديم.

جرات ابراز ندارم
من با يکي از بهائيان همدان که حدود 70 سال سن داشت بعد از مسلمان شدنم صحبت کردم. گفتم شما تاکنون خودت هم پي برده‌اي که بهائيت اعتقادي نيست که قبول داشته باشي، بطلان آن را مي‌داني پس چگونه تاکنون اقدامي نکرده‌اي؟ او دستش را روي قرآن گذاشت و گفت من خيلي وقت است که مسلمان شده‌ام در دل خود مسلمان هستم ولي جرات ابراز آن را ندارم. چون سني از من گذشته است و مي‌ترسم در اين سن به امر تشکيلات بهائيت زن و بچه‌ام مرا رها کرده و آواره شوم.... به همين خاطر نمي‌توانم مسلماني خود را علنا اعلام کنم!

زماني که آن پيرمرد گفت: مسلمان شده‌ام به دنبال آن کتاب مقدس بهائيان را آنچنان به زمين کوبيد که من از ترس گفتم من که علنا هم مسلمانم جرات چنين کاري را ندارم چطور چنين کردي؟ در جواب گفت: من اصلا اعتقادي به بهائيت ندارم مجبورم در اين سنين پيري به خاطر اين که بچه‌هايم تنهايم نگذارند بسوزم و بسازم. .

طواف سربازان اسرائيلي دور مقام اعلي
همسايه‌اي داشتيم به نام شهين خانم که يهودي بود. آن زمان نزديک به 30 درصد جمعيت همدان يهودي بودند و يک بار به اسرائيل رفته بود و زماني که برگشت اين گونه در بين بهائيان سخن مي‌گفت که: هر گاه سربازان اسرائيلي مي‌خواهند به جنگ با اعراب و يا فلسطيني‌ها بروند دور مقام اعلاي شما (بهائيان) طواف مي‌کنند تا در آن جنگ پيروز ميدان شوند اين نهايت سياسي بودن اين فرقه را مي‌رساند و پسرش هم که جزو سربازان اسرائيلي بود براي مدتي که به ايران آمده بود طبق چيزي که قبلا به او ديکته کرده بودند در جمع بهائيان اين شعار را مي‌داد که ما بهائيت را آنقدر قبول داريم که براي پيروز شدن در جنگ دور مقام اعلايشان طواف مي‌کنيم. بهائيان هم که اين را مي‌شنيدند، اظهار سرور و خوشحالي مي‌نمودند.


حسین فلاح، یک نجات یافته از بهائیت

 
تشرف حسين مدلل PDF
سيد جليل علي بن عبدالحميد نيلي مي فرمايد: شـخـصـي ، كـه مـورد اطـمينان من مي باشد، قضيه اي را نقل كرد كه نزد بيشتر اهل نجف اشرف مشهور است .
او مي گفت : خانه اي كه من الان (سال 789 هجري ) در آن ساكنم ، ملك مردي ازاهل خير و صلاح بود كه به او حسين مدلل مي گفتند.
اين منزل از سمت غربي وشمالي به قبر مطهر اميرالمؤمنين (ع ) و به ديوار صحن مقدس متصل است .
حـسـيـن صاحب عيال و فرزند بود كه مبتلا به فلج شد، به طوري كه قدرت ايستادن نداشت ، لذا عـيـال و اطـفـالش در وقت حاجت او را حمل مي كردنند.
از طرفي به خاطرطول كشيدن مدت مـرض ، خـود و خانواده اش در شدت و فشار افتادند و به فقر وتنگدستي مبتلا و محتاج خلق شده بودند.
سال 720، يك شب ، بعد از آن كه ربع شب گذشته بود، پسر و عيال او از خواب بيدارشدند، ديدند كـه از خـانه و بام نور مي درخشد، به طوري كه چشم را خيره مي كند.
ادامه مطلب...
 
سخنی از امام حسن (ع) PDF

إذا خرج ذاك التاسع من ولد أخى الحسين ابن سيدة الإماء يطيل الله عمره فى غيبته ثم يظهره بقدرته فى صورة شاب ابن دون اربعين سنة ذلك ليعلم أن الله على كل شىء قدير

امام حسن مجتبى در ضمن يك حديث طولانى مى فرمايد: خداوند تبارك و تعالى، نهمين فرزند از فرزندان برادرم حسين فرزند فاطمه (عليها السلام) را در دوران غيبتش عمر طولانى عنايت فرمايد سپس به قدرت خويش به صورت جوانى كمتر از چهل سال ظاهر مى شود و اين براى آن است كه مردم بدانند كه خداوند بر همه چيز قدرت دارد.

بحار الانوار ج 51 ص 132، ح 1؛ اكمال الدين ، ص315 و 316 ، ح 2 ؛

----------------------