شنبه, 05 فروردين 1396
You are here:

انتخاب قالب

اطلاعات سایت

اعضا : 4619
محتوا : 302
بازدیدهای محتوا : 611533

اوقات شرعی



جستجو

Loading
تشرف حاج سيد عبداللّه ملايري PDF
حـاج سـيـد ابوالقاسم ملايري ، كه از علماي مشهد مقدس است ، از مرحوم پدرشان آقاي حاج سيد عبداللّه ملايري (ره )، كه داراي همتي عالي بود، نقل فرمودند: هنگامي كه براي تحصيل علم قصد كردم به خراسان بروم ، از تمامي وابستگيهاي دنيوي صرف نظر نموده و پياده براه افتادم .
مقداري از مسير را كه طي كردم ، به يكي ازآشنايان خود برخورد نمودم ، كـه سـابـقا داراي منصبي در ارتش بود، عده اي هم همراه او بودند.
ايشان مرا احترام كرده و تا قم رساند.
در قـم عالم جليل آقاي حاج سيد جواد قمي را، كه از بزرگان علماي آن جا بود زيارت كردم .
بين من و ايشان مذاكراتي واقع شد، به طوري كه از من خوشش آمد و در وقت خداحافظي هزينه سفر تا تهران را به من دادند.
در راه ، با يكي از اهل تهران برخوردكردم .
ايشان از من درخواست نمود كه در آن جا ميهمان او باشم و نزد ديگري نروم ،لذا در تهران ميهمان ايشان بودم .
او هـر روز مـرا بيشتر از قبل گرامي مي داشت .
بحدي كه از كثرت احترام او خجل شدم .
از طرفي جـاي ديگري هم كه نمي توانستم ميهمان شوم ، لذا به خانه اميركبير، يعني صدر اعظم ميرزا علي اصغرخان ، رفتم كه وضعم را اصلاح كند و هزينه سفر تاخراسان تهيه شود.
در بـيروني خانه او نشسته و منتظر بودم كه از اندروني خارج شود.
وقتي ظهر شد،مؤذن روي بام رفـت تـا اذان بگويد.
با خود گفتم : اين مؤذن جز به دستور صدراعظم براي اذان روي بام خانه او نـمـي رود، و او هـم چـنين دستوري نمي دهد، مگر براي آن كه خودش را در نزد مردم ، متعهد به اسـلام جـلـوه دهد، لذا به خود نهيب زدم و گفتم :كساني كه از اغيارند، خود را با نسبت دادن به اسلام نزد مردم بالا مي برند و تو با اين كه به خاطر انتساب به اهل بيت نبوت (ع ) محترمي ، به خانه اغيار آمده اي و از آنان توقع كمك داري ! بـعـد از ايـن فـكـر بـا خـود قـرار گذاشتم كه اظهار حالم را نزد صدراعظم ننمايم و از اوچيزي درخـواسـت نـكـنـم .
پـس از ايـن معاهده قلبي ، اميركبير به بيروني آمد و همه مردم به احترام او برخاستند.
من در كنار مجلس نشسته بودم و برنخاستم .
او به سمت من نظر انداخت و نزديك من آمـد، امـا مـن اعـتـنـايي به او ننمودم .
دو يا سه مرتبه رفت و آمدكرد، اما من به حال خود بودم و اعتنايي نمي كردم .
وقـتـي ديـدم مـكـرر آمد و برگشت ، خجالت كشيدم و با خود گفتم : شايسته نيست كه اين مرد بزرگ به من توجه بنمايد ولي اعتنايي به او نكنم ، لذا در مرتبه آخر به احترام اوبرخاستم .
ايشان گفت : آقا فرمايشي داريد؟ گفتم : نه عرضي ندارم .
گفت : ممكن نيست و حتما بايد تقاضاي خود را بگوييد.
گفتم : تقاضايي ندارم .
گفت : بايد هر امري داشته باشيد آن را حتما بفرماييد.
چـون ديدم دست بر نمي دارد، آنچه در ذهن داشتم اظهار نكردم و فقط گفتم : قصدمن ، اشتغال بـه تـحـصـيـل در مـدرسه است ، حال اگر امر بفرماييد كه يك حجره درمدرسه اي كه كنار حرم حضرت عبدالعظيم (ع ) است به من بدهند، ممنون خواهم شد.
به كاتبش گفت : براي صدر الحفاظ، - كه رياست مدرسه به دست او بود - بنويس :اين آقا ميهمان عزيز ماست ، حجره اي براي ايشان معين نماييد.
بعد از اين مذاكرات بااصرار مرا با خود به اتاقي كه در آن تـرتيب غذا و نهار داده شده بود، برد.
بعد از صرف نهار، به خادمش امر كرد كه مقداري پول بـيـاورد و سـر جـيب مرا گرفت و پولها را در آن ريخت .
من چون تصرف در آنها را خالي از اشكال نمي دانستم ، پولها را نزد شخصي به امانت گذاشتم و به حرم حضرت عبدالعظيم (ع ) مشرف شدم .
بعدا از آن وجهي كه آقاي حاج سيد جواد قمي داده بود مصرف مي نمودم ، تا آن كه پول ايشان تمام شد.

يـك روز صـبـح ديـدم حـتي پول خريد نان را ندارم .
گفتم : ديگر با اين حال اشكالي ندارداز پول اميركبير مصرف كنم ، اما كسي را كه برود و آن وجه را بياورد، نيافتم .
پـس داخـل حـجـره ام شـدم و نفس خويش را مخاطب ساخته و گفتم : اي بنده خدا از توسؤالي مـي نمايم در حالي كه در حجره غير از خودت كسي نيست .
بگو آيا به خدامعتقد هستي يا نه ؟ اگر بـه خـدا معتقد نيستي ، پس معني اشكال در مصرف كردن پول اميركبير چيست ؟ و اگر معتقد به خدا هستي ، بگو ببينم خدا را با چه اوصافي مي شناسي ؟ در جـواب خود گفتم : من معتقد به خداي تعالي هستم و او را مسبب الاسباب مي دانم ،بدون آن كـه حـتـي هـيـچ وسـيله اي وجود داشته باشد.
و مفتح الابواب به هر طوري كه خودش مي داند، مي شناسم ، بنابراين از حجره بيرون نيا، چون آنچه مقدر شده كه واقع بشود، همان خواهد شد.
در حـجـره را بـه روي خـود بـسـتـم و هـمـان جا ماندم .
حجره هيچ منفذي حتي به قدراين كه گـنجشكي وارد شود نداشت .
تا روز سوم هنگام ظهر همان جا بودم ، اما فرجي نشد.
روز سوم نماز ظهر و عصر را بجا آوردم و بعد از نماز سجده شكر كردم كه اگربميرم ، با حال عزت از دنيا رفته ام .
وقـتـي بـه سـجده رفتم ، حالت غشي پيدا كردم ومشخص است كسي كه از گرسنگي غش كند، حالش خوب نمي شود مگر بعد از آن كه غذايي به او برسد.
نـاگـاه خود را نشسته ديدم و متوجه شدم شخص جليلي مقابل من ايستاده است .
به دراتاق نگاه كـردم ، ديـدم بـسته است .
آن شخص در من تصرف كرده بود، به طوري كه قدرت تكلم نداشتم و فـرمـود: فـلانـي ، مردي از تجار تهران كه اسمش ابراهيم است ،ورشكسته شده و در حرم حضرت عـبـدالـعـظـيم (ع ) متحصن گشته ، اسم رفيقش هم سليمان است .
اين دو نفر در حجره ات نهار مي خورند.
تو با آنها غذا بخور.
سه روزديگر تجاري از تهران مي آيند و كار او را اصلاح مي كنند.
بـعد از اين كه اين مطلب را فرمود، احساس كردم تمام وجودم چشم شده و به او نظرمي كنند، اما نـاگهان او را نديدم و از نظرم ناپديد شد، به طوري كه ندانستم آيا به آسمان بالا رفت ، يا به زمين فـرو رفـت و يـا اين كه از ديوار خارج گشت .
پس دست خود را ازحسرت به دست ديگر مي زدم و مـي گـفـتم : مطلوب به دست من آمد، ولي از دستم رفت .
اما فايده اي در حسرت خوردن نبود و چون حالت غشي پيدا كرده بودم ، گفتم :از حجره بيرون مي روم تا تجديد وضو كنم .
حـالـي مـثـل آدمهاي مست داشتم و به هيچ چيز نگاه نمي كردم .
از حجره بيرون آمدم تابه وس ط مـدرسـه رسـيدم ، بر سكويي كه روي آن چاي مي فروختند، شخصي نشسته بود.
وقتي خواستم از كنار او بگذرم ، گفت : آقا بفرماييد چاي بخوريد.
گفتم : مناسب من نيست كه اين جا چاي بخورم .
اگر ميل داريد، بياييد در حجره چاي بخوريم .
چون خودم مقداري قند و چاي داشتم .
گـفـت : اجـازه مي دهيد نزد شما نهار بخوريم .
گفتم : اگر تو ابراهيم هستي و نمي پرسي كه چه كـسـي اسـم تو را به من گفته است ، اجازه داري والا نه .
اسم رفيقش را هم كه آن جا حاضر نبود، بـردم و گـفتم : اگر اسم او سليمان است و باز سؤال نمي كنيد، كه چه كسي اين مطلب را به من گـفـتـه ، اجـازه داري به حجره ام بيايي .
باز گفتم : اگر آمدن تو به اين جا، به دليل اين است كه ورشكست شده اي ، مي تواني بيايي وگرنه مجاز نيستي .
تعجبش زياد شد و نزد رفيقش رفت و به او گـفـت : اين آقا از غيب خبر مي دهد.
اگربراي مشكل ما راه حلي وجود داشته باشد، به دست اين سيد است .

نـان و كبابي خريدند و به حجره ام آمدند و نهار خوردند.
من هم با آنها غذا خوردم وچون چند روز بـود كـه از شـدت گرسنگي ، خواب درستي نداشتم ، بعد از صرف غذاخوابيدم .
وقتي بيدار شدم ، ديـدم چاي درست كرده اند.
چاي را كه خوردند، سؤال كردند و اصرار داشتند كه به آنها بگويم در چـه زمـانـي كـارشـان اصلاح مي شود.
گفتم :سه روز ديگر تجار تهران مي آيند و مشكل شما حل مي شود.
بعد از سه روز تجاري از تهران آمدند و كار ايشان را اصلاح كردند و باز گشتند.
آن دو نـفـر، ايـن مـطلب را براي مردم ذكر نمودند.
مردم به حجره من آمده و مرا به تهران بردند.
ديـدم رفـتار آنها نسبت به قبل عوض شده است ، به طوري كه حتي پاشنه در رامي بوسند و با من معامله مريد و مراد را دارند.
وقتي اين وضع را ديدم ، از بين آنهاخارج شده و به طرف خراسان براه افتادم
كمال الدين ج 1، ص 116، س 34.
 
بيانات مقام معظم رهبری در چهارمين نشست «انديشه‌هاى راهبردى»‌ با موضوع آزادی PDF
بسم‌اللّه‌الرّحمن‌الرّحيم‌
اولاً خيلى خوشحالم و حقيقتاً خيلى متشكرم از يكايك حضار، بخصوص برادران و خواهرانى كه زحمت كشيده بودند، تحقيق كردند، مقاله تنظيم كردند، بعد كوشش كردند آن مقاله را خلاصه كردند - پيدا بود ديگر، مقاله‌ها كاملاً خلاصه شده بود - كه بايد خدا به ما توفيق بدهد، بتوانيم اصل مقاله‌ها را كه حالا چاپ كردند، در اختيار گذاشتند، وقت كنيم و ان‌شاءاللّه ببينيم. حالا بنده كه اقبال اين وقت پيدا كردن را بعيد است داشته باشم، اما دوستان خوب است به اصل مقالات مراجعه كنند و تأمل كنند؛ چون ما با اين مقوله كار داريم. همچنين از مجرى محترم و عزيزمان آقاى دكتر واعظزاده كه طبق معمول با سخنان كوتاه، مطالب زيادى را بيان ميكنند و با تظاهر كم، عقبه‌ى وسيعى از كار را با خودشان اين طرف و آن طرف ميكشانند، تشكر ميكنم. واقعاً ايشان و همكارانشان خيلى زحمت ميكشند؛ ميدانم.
لازم است يك تشكر ويژه هم از همه‌ى دست‌اندركاران بكنيم. خب، اين روزها مشاهده ميكنيد به تبع اين گلاويز شدن‌هائى كه استكبار جهانى و در واقع دشمن درجه‌ى يك آزادى، با كشور ما و با جمهورى اسلامى پيدا كرده - سر همين قضاياى اقتصادى و آثار آن بر عملكرد مجموعه‌ى حكومت و در زندگى مردم - طبعاً يك دغدغه‌ى عمومى در فضاى سياسى كشور وجود دارد؛ يعنى هيچكداممان فارغ از اين فكر نيستيم؛ در عين حال اين كار اصلى و اساسى و بلندمدت، دچار وقفه و تعطيل نشد؛ يعنى تقريباً به طور دقيق، طبق همان برنامه‌ريزى‌اى كه كرده بودند، اين اجلاس در زمان خود تحقق پيدا كرد. اين، بنده را، هم خوشحال ميكند، هم متشكر ميكند از همه‌ى دست‌اندركاران.
جمهورى اسلامى از برگزارى جلسات نشستهاى انديشه‌هاى راهبردى چند هدف عمده دارد، كه اين هدفها را ما نميخواهيم فراموش كنيم و از جلوى چشممان خارج كنيم.
ادامه مطلب...
 
بيانات مقام معظم رهبری در سومين نشست «انديشه‌هاى راهبردى»‌ با موضوع زن و خانواده PDF
سم‌الله‌الرّحمن‌الرّحيم‌
اللّهمّ سدّد السنتنا بالصّواب و الحكمة
خوشامد عرض ميكنم به همه‌ى برادران و خواهران، و تشكر ميكنم از شركت حضار محترم در اين كار دسته‌جمعىِ بسيار بااهميت. همچنين تشكر ويژه‌اى دارم از سخنرانان و سخنگويان؛ چه آنهائى كه مطالبى را عرضه كردند، چه آنهائى كه اعتراضاتى را بيان كردند. از رئيس و مدير برنامه، جناب آقاى دكتر واعظزاده هم صميمانه تشكر ميكنم؛ هم به خاطر اداره‌ى خوب اين جلسه، و هم بيشتر به خاطر تمهيد و سازماندهى اساسى‌اى كه براى شكل و محتواى اين جلسه، ايشان به كمك يك جمعى در طول چند ماه انجام دادند.

هدف از اين جلسه و اين نشستها، تبادل نظر عالمانه با جمعهاى نخبگانى است درباره‌ى مسائل اساسى كشور. اگر گفته ميشود انديشه‌هاى راهبردى، بله، در واقع سعى بر اين است كه به يك انديشه برسيم؛ منتها ميتوان تقسيم كرد، تنويع كرد؛ انديشه در باب عدالت، انديشه در باب زن و خانواده؛ بعد فهرست طولانى‌اى داريم در حدود بيست و چند موضوع، كه هر كدام از اينها عنوان انديشه رويش دارد؛ انديشه‌ها به اين لحاظ است؛ والّا بنا بر اين است كه اين جمع نخبگانى با زايش فكرى و معنوى و كمكى كه به اسلام و نظام جمهورى اسلامى خواهند كرد، ان‌شاءالله در هر زمينه‌اى به يك نظر واحد و يك انديشه‌ى واحد برسيم.
ادامه مطلب...
 
تشرف ازدي در غيبت صغري PDF
ازدي مي گويد: من مشغول طواف خانه خدا بودم .
شش دور رفتم و قصد داشتم دور هفتم را شروع كنم كه ناگاه چشمم به حلقه اي از مردم افتاد كه در طرف راست كعبه بودند! جواني خوشرو و خوشبو با مهابت تمام نزد ايشان ايستاده و صحبت مي فرمود، به طوري كه بهتر از سخن او و دلنشين تر از گفتارش نشنيده بودم .
نزديك رفتم كه با او صحبت كنم ، اما ازدحام جمعيت مانع از نزديكي به او گرديد.
از مردي پرسيدم : اين جوان كيست ؟ گـفـت : پسر رسول خدا (ص ) است ، كه سالي يك بار براي خواص (دوستان خصوصي ) خود ظاهر مي شود و براي آنها حديث مي فرمايد.
وقـتـي ايـن مـطـلـب را شنيدم ، خود را به او رسانده و عرض كردم : مولاجان ، من براي هدايت به خدمت شما آمده ام و مي خواهم مرا راهنمايي كنيد.
تا اين گفته را شنيدند، دست بردند و از سنگريزه هاي مسجد برداشتند و به من دادند.
وقتي به آن نـگـاه كردم ، ديدم تكه طلايي است .
بعد از آن كه اين موضوع عجيب رامشاهده كردم ، براه افتادم .
نـاگـاه ديدم آن بزرگوار پشت سر من آمدند و به من فرمودند:حجت بر تو ثابت شد و حق برايت ظاهر گرديد و كوري از چشم تو رفت .
آيا مراشناختي ؟ عرض كردم : نه ، نشناختم .
فرمود: منم مهدي .
منم قائم زمان .
منم آن كه زمين را پر از عدل و داد مي كنم ، همان طوري كه از ظلم و ستم پر شده باشد، به درستي كه زمين از حجت خالي نخواهد بودو خداي تعالي مردم را در حيرت و سرگرداني رها نمي كند.
بعد هم فرمودند: آنچه را كه ديدي نزد تو امانت است ، آن را براي برادران مؤمنت نقل كن
كمال الدين ج 2، ص 13، س 30.